شورِ نوشتن از آمد و شد ذهنم به سوی سرانگشتانم راه می‌یابد.

گویی هر آنچه به دیواره‌های سرم فشار می‌آورد، راهی جز نشستن بر سپیدی نمی‌یابد. واژه‌ها یکی پس از دیگری از پستوی دلم بیرون می‌خزند و خود را به صفحه‌ی سپید می‌سپارند؛ هر واژه که بر آن می‌نشیند، ذره‌ای از آن سپیدیِ دست‌نخورده را با خود می‌برد.

و من، نظاره‌گر این دگرگونی خاموشم؛

نظاره‌گرِ اینکه چگونه سپیدی، اندک‌اندک رنگ می‌بازد و آنچه روزی تنها در هیاهوی ذهنم سرگردان بود، اکنون شکلی از بودن به خود می‌گیرد. شاید نوشتن همین باشد؛ بیرون کشیدنِ آنچه در درونمان بی‌قرار است و سپردنش به جایی که دیگر تنها متعلق به ما نیست.