You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

ازدست رفته

8 ماه،1 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

میگفت دیگر امیدی به تو نیست.

می خواستم یاد اورشوم که ناامیدی بزرگترین گناهی است که می توان در این لحظه حملش کرد .

برادر هشتمی که همیشه فراموش می شود .

اما دلیلی برای گفتنش نداشتم .

شاید حق با او بود .

خیلی وقت است به اینکه چه می خواهم فکر نمیکنم.

از کی شروع شد؟

در رویایی خاکستری و مه گرفته مخفی شدم 

همه چیز تار است ، این را دوست دارم ، 

مثل همیشه است .

همان لحظه که فشار طاقت فرسای روحم بر قلبم سنگینی می کند و مرز بین خطوط محو می شوند ،

به اینکه چقدر به این رویاها وابسته ام بیشتر پی می برم.

مثل همه ان لحظات.

شاید باید دست از ادامه دادن راهی که می دانستم پایانی ندارد بر می داشتم .

ان وقت تو باید این‌جا می بودی و راه درست را با من همراه می شدی .

اما این چطور ممکن است سیل؟

ان هم وقتی تو اینقدر از من فاصله داری .....؟

انگار تو هم مرا پشت سر می‌گذاری.

می خواهم گوشه دامن بنفش بی حوصله ام را بگیرم و چرخ بزنم ، شاید با استفاده از فرمول گریز از مرکز تو هم از من جدا شدی .

این کمتر درد اور است .

مگر نه؟

به هرحال .

کودک بی فایده.

لقب خوبی است .

خیلی چیزها هست که می شود تحمل کرد ، اما یکبار روشن و واضح میگویم

از انسانهای دروغگو متنفرم.

از انسانهای خیانتکار متنفرم.

از انسانهای دورو متنفرم.

از انسانهای معتاد به مواد مخدر (اعم از سیگار تا بیشتر از ان) هم متنفرم.

و جالب این جاست چطور همه اینها جمع شده در این.

چطور این پیوند خورده بامن.

و چطور من از این واقعیت متنفرم.

ایا می شود این را در حقیقت هم رده بندی کرد؟

امیدوارم نباشد .

تو بگو که اینطور نیست سیل.

حالا می فهمم چرا ملکه‌ی شهر عجایب پشت سرهم دستور اعدام میداد.

گاهی انقدر این عوضی بودن انسانها در زمان و مکان فاحش است که سفارشی جز مرگ برایشان برازنده تر نیست.

اگر درست فکر کنی می بینی رام کردن چنین موجوداتی چون ارام کردن میمون بالغ خسته کننده ناراحت کننده و عذاب اور است برای همین ، بیا ارام ترین گزینه را دوباره بررسی کنیم.

بستن در و خاموش کردن چراغ و ادامه دادن مطالعه قبل از خوابم ، ارم ترین گزینه ممکن بود .

ارام ترین گزینه ممکن بود چون گزینه دیگری نبود ، من نه کلت داشتم .

نه خنجر دو ضرب .

نه حتی یک سگ دالمیشن . 

یا یک گربه میت کوین.

یا کلاغی که چشم هارا بخورد.

بله .

این عملی می شد اگر این نبود ، اگر این و اینها نبود ..

شاید من کمی سلطه گر باشم ، اما نداشتن حداقل کنترل روی محیط زندگی ام اصلا قابل تحمل نیست.

حتی یک مرغ هم می داند چقدر حفظ امنیت ماوا مهم است ، برایم مهم نیست اگر خود این مسیر جریان زندگی غیر قابل پیش بینی و دردسر اور است ، من نیاز دارم محیط زندگی ام قابل پیش بینی و تحت کنترلم ارام باشد.

برای همین در خانه ماندن را به بیرون رفتن ترجیح می دهم .

برای همین از اینکه هیچ کاری جز یک گوشه مخفی شدن و اشک ریختن و لب گزیدن و صبح با چهره ای چون ماهی مرکب بیدار شدن از دستم برنمی اید بیشتر از قبل کلافه ام.

برای همین ، کاش میشد خودم را در کتابخانه ای حبس میکردم؟

اه.....کاش میشد خودم را لابه لای ان انبوه صفحات ورق خورده حل کنم.

اگر زودتر به ان نفوذ و انحلال برسم ایا خوشحال تر نیستم؟ دیگر لازم نخواهد شد زیر پتو ارام گریه کنم؟

استفان میخواهد خلافش را برایم اثبات کند.

میگوید رسیدن صرفا باعث خوشحالی نمی شود .

میگوید می تواند قسم بخورد ، در لحظه ازاد بودن، باعث خوشحالی ام می شود.

اینکه این لحظات را، آنطور که می خواهم طی کنم.

و به این فکر کنم که چه میخواهم ؛

ایا این لحظه دوستدارم کت ابی بپوشم؟

 و فردا عبای زرد ؟

 ایا دوستدارم این لحظه سوار قطار شوم و به صدای فاجعه مانندش گوش کنم ؟

و روی تپه ی همان قلعه قدیمی، به تقلید از نقاش محبوبم، اسمان را باز بکشم و کوتاهش کنم؟

ایا دوستدارم مطالعه کنم و بیشتر یادبگیرم تا بهتر بفهمم ؟

ایا دوستدارم بازهم شیرینی ها را دو لپی ببلعم و به چاق شدن ها اهمیت ندهم؟

ایا دوستدارم موقع اشپزی رادیو گوش کنم؟

ایا دوستدارم با تسوکی ماهیگیری کنم؟

ایا؟

سیل،فکر کردن به اینها به تنهایی باعث می شود گریه کردن را فراموش کنم ، سردردم را از یاد ببرم و راحت تر بخوابم.

پس فکر میکنم دوسش دارم!

حالا می خواهم فنجان چای را روی زمین بریزم و گلدان را بشکنم .

پ.ن:

سیل ، بجز تو فرد بیکار دیگری هم هست که بشیند به مزخرفات ام گوش کند ، نگران ثبات احساسی ام نباش .یک روزی یک جوری حلش میکنیم. مثلا امروز صبح اورکا چیزی را نشانم داد که خودم و خودت هرگز نمی فهمیدیم .

 اورکا ، عضو ان معدود افرادی است که می داند من جان می دهم برای دریا. برای اقیانوس . برای تمام ان ابی های ازاد.

نشسته بودم پیشش و از اینها میگفتم که ناگهان رفت سراغ ان ضبط صوت قدیمی اش.

صدای اقیانوس را برایم گذاشت، با تغییر نوار، صدای ظبط شده از امواج هم تغییر می‌کرد.

همانطور که احمقانه زل زده بودم به خال زیرچشم اش گفت :

می بینی ؟ صدای اقیانوس هم تغییر کرده ..ایا تقصیر اقیانوس است؟

یا صدفها؟

حتما کار لاکپشتهاست!

انقدر غرق صدای اقیانوس بودم که بی اختیار فقط می خندیدم ، ولی اورکا بی رحمانه حرفهایش را ادامه داد تا مزاحم تصورات من باشد .

اه ،نه .الان که خندیدی مشخص شد کار عروسهای دریایی بوده ...

کمی شک دارم ، صبر کن.......

بله !

تقصیر ادم های عوضی است .

.........

............

 

میدانم....

میدانم این دنیا زیباست........ ولی....

 شاید به همان اندازه حداقل، خیلی تنفر امیز است.

حالا عین فکهای دریایی در سوگ صخره از دست رفته زاری نکن....

بلند شو حرکت کن ، الان زمستان است!

این یکی از ویژگی های اورکاست که باعث می شود کنارش احساس ارامش کنم ، اینکه صادق است و هرچه در ذهنش بماند برایم شرح می دهد .گاهی اوقات هم ازار دهنده است مثل اینکه نمی تواند باوجود ان صداقتش به چشمهایم زل بزند و من باید مدام به خال چشمش خیره باشم.

می دانم خیره شدن به چشمهای غریبه ناراحت کننده اند ، اما زل زدن به چشم های اشنا اینطور نیست ، مگر نه؟ 

فکر میکنم ارتباط چشمی با او برایم مهم است چرا که همیشه نیمی از حرفهایش این وسط گم می شوند .

اینطوری برای درک منظورش همیشه به وقت اضافه بیشتری نیاز دارم. درست مثل این لحظه که

نمی توانستم درک کنم ربط همه ی اینها به من و اقیانوس و عروس های دریایی بخت برگشته چه بود ، ولی به لطف انگشت اشاره اش که مدام به گونه اش ضربه می زد ، دستپاچه شده متوجه شدم .

تازه ان موقع فهمیدم ......

 بیش از حدی که سزاوار بود گریه کردم.

0

ابی ها بی نهایت اند؟

8 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

نشستن روی نیمکت سبز و دنبال کردن رد بخار سفید در اسمان ابی بی نهایت ،

گوش دادن به صدای چک چک سقوط برف های اب شده،

 زل زدن به شاخه های بی برگ درختهای خوابیده 

و تلاش برای نلرزیدن .

این شرح حال اکنون من است در اینجا، حیاط یک مدرسه قدیمی.

مدرسه همیشه حس نوستالژی می داد و میدهد.

از همان روزهای اول ...

اه...هنوز هم برایم استرس اور است ..استرس اور است و خوشحال کننده . ارامش بخش و کمی غم انگیز؟

به هرحال خوشحالم که درگذشته مانده ....

البته شاید اینطور فکر میکنم...؟.....

شاید درحال تکرار باشد ؟

ولی من باز خواب ماندم و پایانش را رویا می بینم؟

همینکه رسیدم گفت سریع ! امتحانت خیلی وقته شروع شده .

نمی دانستم باید برایش توضیح می دادم خیلی وقت است که تمامش کردم یا نه. 

اما ....احتمالا منظورش این بوده که حواسم هست همه ی اینها امتحان اند یا نه ؟

که نباید خیلی غرق این مجاز واقع باشم یا نه؟

با لبخند و‌ تشکر تمامش کردم...

باید می پرسیدم دقیقا منظورش کدام یک بوده یا ادراکم از جملاتش را برایش توضیح می دادم تا خودش یکی را انتخاب میکرد و ذهنم کمی خلوت تر میشد ...اما نکردم چون از توضیح دادن های اضافه خسته ام یا چون طبق معمول مغزم یخ زده بود .

  یخ زده یا درگیر موضوعی دیگر .....

به این فکر میکنم چرا تا حالا سعادت نشده کتابی در رابطه با چطور خواهر بهتری باشیم بخوانم...شاید چون تا حالا آموزشی در این زمینه ندیده ام اینقدر دستپاچه و ناکافی رفتار و احساس می کنم؟

رویی میگفت هروقت احساس ناکافی بودن یا دستپاچه بودن کردی فقط همانطور باش که هستی ..مثل الان .

ولی من حتی نمی دانم ان موقع چطور بودم ... احتمالا باید بیشتر برایم توضیح می داد. 

از داخل حیاط نمی توان بیرون را دید اما صدای فاجعه مانند قطار نشان می دهد این اطراف راه آهن هست...

مثل همیشه قطارها دوکجا را یاد اوری میکنند .

و دوکجا باعث می شود یاده ان تک تیراندازی بیفتم که دیشب خاطراتش را می خواندم.

وجه اشتراک شان این است که هردو گیرکرده بودند و نمی توانستند برگردند.

او میگفت وقتی با حادثه ای شوکه کننده برخورد کردی و احساس کردی نمی توانی ، یکی از این دو کار را بکن ؛

یا بگذار ذهنت یخ زده بماند ولی دست و پایت را تکان بده .

یا بگذار دست و پایت یخ بزند ولی ذهنت را تکان بده.

اینطوری زنده می‌مانی .

نمی دانم موفق خواهم شد از توصیه اش پیروی کنم یا نه؟

ترک کردن عادتها سخت است.....با این اوضاع چند برابر سخت تر هم می شود .

سرما باعث می شود سر رشته افکارم را فراموش کنم ، می گفتند انهایی که گرمای نرم و داغ تابستان را دوستدارند مازوخیسم اند ..پس لابد انهایی که از این سرمای سوزناک و چسبنده خوششان می اید سادیسم دارند ، اه...شاید این متن را بخوانند؟

{سلام دوستان :)

.......جمله ای ندارم .

شما را با سادیسمتان تنها می‌گذارم.}

کاش میشد همیشه در تابستان می ماندم...

مهم نیست چند دست لباس بپوشم ، سرما در اغوشم گرفته رهایم نمی کند، 

اه...شاید فهمیده انقدر ها دوستش ندارم؟

دیدن پرواز زاغ ها های سیاه در اسمان آبی به طرز خوشایند امیزی قلقلک اور است ، 

نقاشی کردن روی پنجره های بخار گرفته هم همینطور،

دیدن درخشش دانه های برف هنگام طلوع هم بدجوری ادم را وسوسه می کند برای سقوط.

با همه و‌ همه اینها ، انقدر ها هم زمستان غیر قابل تحمل نیست ، ولی همچنان ترجیح می دهم دست از سرم بردارد.

احساس میکنم دستم از سرما به درد آمده ‍، انگشتم هایم به سوزش افتادند و تقریبا حس صورتم را از دست دادم . شاید باید جایم را عوض میکردم؟

اما من نشسته ام اینجا و سعی میکنم مثل یک درخت بی صدا ، مثل یک مجسمه بی حرکت و البته مثل یک نیمکت بی ازار ، بی خطر باشم تا زیر چشمی گنجشک های پف کرده ای که ارام نزدیکم می شوند زیر نظر بگیرم.

تماشایشان خیلی مسالمت امیز و سرگرم کننده است .

تقریبا می توانم علاقه بی اندازه گربه ها به گنجشکها را درک کنم . 

احتمالا تا شب دوباره سردرد داشته باشم..

کاش میشد زیر چادر کلاه پوشید .

پ.ن: موقع برگشت موش بخت برگشته ای دیدم که از سرما یخ زده و بعد له شده بود ، بعد یک متر دور شدن تازه فهمیدم و جیغ کشیدم .

می توانم درک کنم زنبورها را نبینند ولی چطور موش بیچاره را ندیدند؟

خداوند همه موجودات یخ زده ، منجمد شده و سرما زده له شده را بیامرزد ، امین.

0

گرام

8 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

وقتی سبزی ها را داخل آش ریختم فهمیدم....

اینکه معلم تاریخم درست می گفت؛ هیچوقت نمی شود به گذشته اطمینان کرد و اینده همیشه یک راز می ماند.

در این بین ، بودن درحال هم مثل توهمی تکراری است ، نمی دانی از کجا شروع می شود و در کجا به پایان می رسد.

هر بار اشتباه میکنم ، نمی خواهم باورش کنم ، می گویند من مشکل عدم اعتماد دارم ولی دلم می خواهد حداقل به انها اعتماد کنم ، برای پذیرفتن انها تنها داشتن همین ارتباط خونی کافی است ، قبلا گفته بودم ... انگار این برای من کافی نیست..

نمی دانم چه چیز بیشتری باید داشته باشم تا انها هم مرا بپذیرند ، همینطور که هستم ، که بودم ،که خواهم بود .

بعد از خودم می پرسم پس ایا من همانطور که هستند که بودند که خواهند بود پذیرفتمشان ؟ نمی توانم به خودم اعتماد کنم ، حس میکنم جایی خودم را گول زدم ، اینجا ،انجا  ،انطرف تر یا اینور...

انگار رشته فکری در مغز خودم کاشته و در گاوصندوق ناخودآگاه ام حبس اش کردم ، برای همین ترجیح می دهم به حسم تکیه کنم  و حسم میگوید که من واقعا قبولشان دارم ، خوب این گاهی خوشحالم میکند ،گاهی افسرده یا شاید هم خشمگین...؟

چرا نمی شود من را هم ببینند؟ بشنوند؟ لمس کنند؟ 

شاید هم دارم توهم می زنم .....مثل همیشه ...شاید سوتفاهمی بزرگ را بلعیدم و حاضر نیستم تفش کنم بیرون.

شاید همان سوتفاهم رفته و قلبم را خراب کرده ، حالا ابسه میکنم.

برای همین تلاش میکنم کارهایی که خوشحالم میکند را بیشتر انجام دهم ، بیشتر از قبل.

مثلا روی کبریت ها اب می ریزم ، بیشتر با خودم حرف می زنم .

برای خودم بیشتر می خندم ، صبح ها بدون عجله خودم را بیدار میکنم .

کتابها را دسته بندی نمیکنم ، از هرصفحه ای که بخواهم شروع به خواندن میکنم،

استخوان هایم را بیشتر کش و قوس میدهم ، کاغذها را گُل میکنم.

خودم را مجبور نمیکنم ، کمتر سرزنش میکنم و موظف به پاسخ دادن نمی دانم.

این مورد اخر شاید کمی خودخواهانه باشد اما به همان اندازه ارامش بخش است.

درست مثل سرمای زمستان .

اه...دیشب دیدمش ، اینکه چطور تابستانی که به مغز استخوان زمستان نفوذ کرده بود با پایکوبی های شدید گوزنهای شمالی 

خودش را با اسمان افتابی اش برد ......خودش را با اسمان افتابی اش برد ولی مثل هرسال زنبورهای تابستانی را فراموش کرد ، سنجاقک های طلایی و پروانه های ابی ...بازهم همه شان را فراموش کرد.

انگار فقط مهم ترین چیزها را برداشته و برده . ولی بازهم! این مهم ترین چیزها را چطور  تعیین می کند؟

دیدن تقلای زنبورهای گرد و زرد با پرزهای مخملی کاراملی یا قهوه ای روی سنگفرش ها ، کنار جاده ، یا درون باغچه ها خیلی دردناک است‌. فکر میکنم به هرحال حتی زنبور ها هم نمی خواهند در تنهایی بمیرند ، برای همین برای بازگشت به کندو اینقدر تلاش میکنند...مثلا برای نجوا کردن آخرین وصیت هایشان ...یا نوشتن نامه ای برای شورش ، برای تابستان بعدی...

چه باید کرد ؟

حالا دیگر واقعا زمستان است ، اسمان خاکستری و پوشیده است ، برف امده  و باد ، سوزناک و زوزه کشان دنبال دری برای ورود به ماوایی گرم ، هرشب ناله میکشد...

خوب به گمانم حالا نوبت اجرای تک پرده ی زمستان است و همه اینها بخشی از سکانس های آغازین اند.....حدس بزن چه؟ من عاشق پرده ی اخر ، جنگ عشق زمستان و بهار ام ...تا رسیدن به ان پرده چند ماه دیگر باید صبر کرد ، اما واقعا صحنه تماشایی خواهد بود ،درست مثل هرسال .

مثل هرسال....

پ.ن؛امیدوارم وقتی قدم می‌زنی،

آن‌قدر محو آفتابِ کم‌جانِ زمستان نباشی

که زنبورهای گمشده را

پیش از آخرین نفس‌هایشان

نادیده بگیری

و بی‌خبر از رویشان بگذری.

0

فقط بمب ها شمارش معکوس ندارند.

8 ماه،4 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

چرخدنده های کوچکش مدام به سرعت پشت سرهم می چرخند ، می خواهم بتوانم از انها بپرسم به کجا می روند ...چرا اینقدر عجله دارند ، چرا ادامه می دهند ، چرا مراهم با خودشان می برند ، کاش میشد تنهایم می گذاشتند .

اما خیلی هم دور نروند...حوصله ام سر می رود ، نمی کشد....

ایا قهوه میل دارند یا چای؟

می شود به صرف کیک دعوتم کنند ؟ دلم می خواهد تک تک درو دیوار ان مخفیگاه مرموزشان را شناسایی کنم.

کاش میشد جوابی میدادند.....

اما من نمی توانم درک شان کنم ، انها هم نمی توانند قانعم کنند.

سعی می کنم تصوری بسازم تا بلکه پاسخی پیدا شد ، اما از همان ابتدا ....... انگار همه چیز تحریف شده باشد، فایده‌ای ای ندارد. حتی اگر جوابی پیدا کنم ، می ترسم دیگر جایی برای بایگانی کردن اش نداشته باشم .

گاهی این تمسخر امیز می شود، گاهی ارامش بخش .گاهی نگران کننده است و گاهی مایوس کننده .

اگر روزی تابستان و زمستان می توانستند باهم روی یک سکو برقصند، شاید همان فاجعه دروازه ex می شد.

اگر روزی موقعیتی شیرین اما غم انگیز را یاد اوری می کردم، شاید این لحظات بود .

اگر زمانی انقدر پیرو فرسوده شدم که با چشم بسته هم خردمند باقی بمانم، شاید همین روزها برایم دلگرم کننده بود .

اگر کمی عاقل تر بودم........شاید از پس تمام ان شاید ها برمی امدم.

او میگوید مگر چند بار زندگی کردی که اینقدر اینطوری میکنی.

دلم می خواهد بغلش کنم و محکم تکانش بدهم.

مگر چند بار می شود زندگی کرد که می‌خواهی ارام بمانم؟

مگر چه فرقی بین اینطور بودن ،انطور ماندن و این هاست که من درک نمیکنم...؟

هرچند بدون اینکه او بخواهد به اندازه کافی احساس سکون بودن دارم؛ فقط اینکه، او هم مثل همه انها انقدر دور است که لمسش رویا بماند.

میگوید خودت انتخاب کردی.

این جمله مدام در گوشم زنگ میزند. انگار چیزی را جایی جا گذاشتم ، بمانم با برگردم؟

میگوید باید به باز نویسی و باز خواهی باز اندیشی و باز پرسی و باز بینی بیشتر فکر کنم .

میگویم ایا میشود باز زندگی هم کرد ؟پس لطفا قبول کن انقدر وقت ندارم .

اما در ناخودآگاهی که مخفی است بیشتر از انکه تصورش را کنم در این باز ها و تکرارها چرخیدم.

چرا؟

می‌گفت گاهی برخی چیز ها اتفاق می افتند ، شاید نباید انقدر روی چرا ها گیر کنی ، شاید باید به نت بعدی گوش بدهی ، شاید باید به تصویر بعدی خیره شوی.

شاید معلول قبل از علت باشد ، شاید بعدش باشد . شاید علت اصلا نخواهد به موقع پیدایش شود.

شاید معلول اصلا دچار اینرسی شده.....

 .....شاید کلمه شاید شیرین باشد؟

برای همین استفاده کردنش اینقدر دلچسب است ،

برای همین اینقدر سر راهم سبز می شود.

برای همین نمی توان دورش زد.

 

پ.ن:نوشته بود دیدن بازتاب نور از لابه لای برگهای سبز در صبحگاه احساس رضایت خاطر می دهد،

می خواهم اضافه کنم ؛زیر شاخه درختان همیشه سبز در روزهایی خاکستری و مه گرفته ، احساس در اغوش بودن می دهد.

 

پ.پ.ن: پرودگارا خودت همه مان را حفظ کن ،

آینده خیلی ترسناک است و گذشته خیلی ناراحت کننده.

 

پ.پ.پ.ن: لطفا هیچوقت اعتیاد پیدا نکن ، از غریبه ها هم هیچوقت هیچ‌چیز قبول نکن.

برای غریبه خواندن اشنایان هم احساس گناه نکن.

 

پ.پ.پ.پ.ن: امیدوارم به زیبایی زنده بمانیم و بمیریم.

0

روزهای بارانی

2 سال،3 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

این چند وقت همه چیز خیلی درهم پیچ خورد ......خیلی از موضوعات بی ربط زندگیم بهم گره خوردند، خیلی از مشکلات کوچکم خودشان را به هم بافتند و طناب شدند ، خیلی از رشته های امیدی که در قلبم داشتم پاره شدند.....

حس پوچی و دلتنگی ام این روزها بیشتر از قبل شده است ...شاید چون به روزهای هلال پیر نزدیک تر شده ایم؟این روزها حتی ماه هم شب به شب ضعیف تر و باریک تر از قبل است.

ذهنم این چند روز با خنده های بی صدای لونا(گربه طلایی جدیدی است که مهمان خوابهایم شده، اصلا دوستش ندارم....مهم نیست چه می گویم هیچوقت حرف نمی‌زند..هرچقدر هم اذیت میشود فقط لبخند محزون میزند تا وانمود کند مشکلی ندارد،این کارش حسابی اذیتم میکند .......کاش چشایر برمیگشت)و صدای باران های نیم روزی پر شده .

دائم احساس میکردم اگر نبودم چقدر همه چیز زیبا تر میشد ، دیگر ظرفها دیر شسته نمیشد ، دیگر کسی در خانه بلند بلند نمیخندید، دیگر کسی نبود که بیش از حد خیال بافی کند و باتصوراتش بقیه را به سرسام مبتلا سازد ، دیگر کسی نیست که بیش از حد چای بزارد....در کل دیگر کسی نخواهد بود که این همه مشکل و دردسر ایجاد کند....

چقدر همه آسوده تر می‌زیستند.....چقدر همه خوشحال تر بودند...

شاید اگر من نبودم پدرم مدتها پیش شادی زندگی اش را پیدا میکرد.

شاید اگر من نبودم مادرم مدتها پیش از ترک خانواده اش پشیمان میشد.

شاید اگر من نبودم.....وای اگر من نبودم چقدر خودم خوشحال تر میشدم....

تمام امروز عصر به این فکر کردم...برگشتم سر همان قضیه اول که نبودم به معنای بهتر از بودنم است....یک لحظه تصور کردم اگر نیل این را می‌شنید چه می‌گفت.....احتمالا همینجا در وسط افکارم مرا نگه می‌داشت و کلی سرزنش میکرد.....بعدهم برایم از آرزوها و امیدهایم می‌گفت......دلم برای هرسه تای آنها تنگ شده....

کاش میشد بازهم کنار هم بیخیال زیر درخت‌های سپیدار بنشینیم و از داستان‌هایی که خوانده ایم یا خواهیم خواند بگوییم.....

کاش میشد.....ولی افسوس چرخ فلک همه چیز را طور دیگری ورق میزند ...... هرکدام در جزیره ای دور دست به ساحلی پهلو گرفته ایم...بینمان مایلها اقیانوس است و یک دنیا خاطره....امیدوارم هیچ نفرینی هرگز آنها را از ذهنم نبرد .

حرف از نفرین و جادو شد از امسال بگویم:

که چقدر از سه سال پیش برای امسال بیش از حد ذوق زده بودم...آخر هر دوازده سال تنها یکبار میتوانی اژدها را ببینی.امیدوار بودم مروارید اژدهارا برای عزیزانم ببرم......شاید گنج هایش را هم به سرقت می‌بردم...البته این من سه سال پیش بود...اکنون تنها چیزی که میخواهم این است که بنشینیم و باهم دو کلمه حرف بزنیم...

به هرحال چه کسی مطمئن است من دوازده سال دیگر دوباره یک اژدها خواهم دید.ازکجا معلوم این اژدها دوازده سال بعد به زمین برگردد؟...پس بهتر است از وقتی که اکنون داریم بهترین استفاده را برای شناخت یکدیگر به کار بگیریم.از تجربیات هم بشنویم و شاید سعی کنیم تا کمی دیدگاهمان را به همنوعان...به دیگر آفریدگان...و به گیتی کمی تغییر دهیم....

اما متاسفانه این اژدهای عزیز اصلا حرف گوش نمی‌دهد مهم نیست چندبار تلاش کردم ، چند بار برایش گل و کادو بردم ، چند بار غارها و کوه هارا دنبالش گشتم ....هیچوقت حاضر نشد .

یا آتش میزند یا تخریب می‌کند . تا الان نصف امیدم را ازمن گرفته ،پسش هم نمی‌دهد.دارم برای آینده برنامه میریزم شاید موفق شوم البته اگر خدا بخواهد.

بیشتر از این به این متن پیچ در پیچ اضافه نمیکنم،قلبم پر از تلخی شده ،دیگر توانی برای نوشتن ندارم، شاید درصد قلیایی خون قلبم بیش از حد زیاد شده...گل های ادریسی سرخی که اطراف قلبم جوانه زده و در مغزم ریشه کردند گواه این قضیه هستند.

کاش همانطور که شربت معده داریم شربت قلب و قرص فراموشی هم داشتیم.

میگویند روزهایی که قلب آدمی تلخ است باید شیرینی خورد....

خوب تا کنون سه بسته شکلات را تمام کردم ولی هنوز حالم خوب نیست.....اگر تا آخر این تابستان کبد چرب نگیرم خوشحال میشوم.

 

پ.ن:زعفران عجیب مزاج انسان را آرام میکند ...حالا من میگویم دوای هردردی چای زعفران با نبات است فاطمه دستم می اندازد که مثل مادر ها حرف نزن....حقیقتا چای زعفران معجون معجزه آسایی است ، از آنجا که حتی یک انسان بالغ اخمالوی غمگین پنجاه ساله را هم آرام میکند ...پس شاید قلب من راهم بهتر کند؟

 

 

 

_کاش دلفین بودم...دلم دریای آبی زنده ی واقعی میخواهد نه این دریای مواج شلوغ سیاه پرتلاطم ذهنم را....

 

      

 

 

 

0

چشایر

2 سال،3 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

دلم نمی خواهد بنویسم...اما ادامه میدهم،چون میدانم که اینگونه آرام میشوم.[حداقل اینطور تصور میکنم]

چند وقت پیش خواب دیده بودم که در خیابانی مه آلود قدم میزنم. 

کلاغ های سیاه که  گروهی پرواز می‌کردند خطی سیاه و طولانی در آسمان کشیده بودند.همیشه دلم میخواست انتهای مسیرشان را ببینم ،پس دنبالشان کردم .همانطور که در مه به جلو پیش میرفتم به ساختمانی رسیدم که تمام از سنگ سفید بود . کلاغها بر بالای دیوارهای نشسته بودند.تضاد سفید و سیاهشان برایم چشم‌نواز بود . خوشحال با خودم گفتم پس در انتها همه کلاغها به اینجا میرسند!حتما اینجا خانه آنهاست!واقعا زیباست!

در حال وصف و تمجید بودم که تکه سنگی به جلوی پایم غلتید.وقتی جهت مخالف حرکت سنگ را بررسی کردم که ببینم ازکجا آمده نگاهم به گربه خاکستری پشمالوی خندانی افتاد که با چشمان کهربایی اش به من زل زده بود .ظاهر ناز و لبخند دوستانه اش و حسی که از دیدنش به من القا میکرد باعث میشد دلم بخواهد آنقدر محکم بغلش کنم که باهم یکی شویم .

گربه با نجابت به سمتم آمد و خودش را چشایر معرفی کرد .

از من خواست به داخل قلعه همراهی اش کنم و هروقت سوالی برایم پیش آمد از او بپرسم .

با خوشحالی همراهش به درون قلعه رفتم . ساکنان قلعه همگی شخصیتهای دوست داشتنی افسانه های کودکی ام بودند . 

اژدهایان...پری ها....مردمان درختی....جادوگران....شعبده بازها...معلم‌های انسان نما......و حیوانات سخنگو ...‌

با خوشحالی از او پرسیدم اینجا کجاست؟گفت قلعه ماه....جایی ست برای در امان ماندن ما.....

گفتم در امان بمانید از چه؟ با لبخند گفت از هر آنچیزی که برای ما تحدید کننده است.

گفتم چطور در امان می مانید؟ با حبث کردن خودتان؟

با لبخند نگاهم کرد و گفت با محدود کردن خودمان ....

گفتم چرا؟ گفت گاهی نباید همهٔ خودت باشی ....اگر بیش از حد  خالصانه کنارشان بایستی آن وقت به گِل آلوده میشوی .....ودر نهایت کار به جایی می‌رسد که حتی خودت هم ، خودت را فراموش کنی ، چرا که آیینه دلت را از دست داده ای .

 

با تعجب گفتم پس اگر اینجا بمانم در امانم؟در سکوت فقط لبخندی به من زد و دور پاهایم چرخید . بغلش کردم و نزدیک خودم نگه داشتم . وجود گرم و نرم اش به من آرامش میداد ....حس میکردم اگر همینطور محکم بغلش کنم میتوانم تا ۳۰۰سال به آرامی بخوابم.

داشتم برای ماندن در همان قلع تصمیم می‌گرفتم که از آغوشم بیرون پرید . به درختی اشاره کرد و گفت میدانی چرا الفها سیاه شدند و گابلین ها پدید امدند؟

به سرعت گفتم البته! چون الفها از احساست خودشان را عاری ساختند و گابلین ها تمام نفرت دنیا را به درونشان جذب کردند.

با لبخند به درخت نزدیک شد و گفت همینطور است ....نباید بیش از حد نگران باشی ، نباید به ترسها و وحشت هایت اینقدر دامن بزنی و زیر و رویشان کنی.......اما خوب ، رها کردنشان هم درست نیست .

با گیجی گفتم پس چه کنم؟ میدانی ؟ دلم میخواهد خودم را از صفحات زندگی ام  پاک کنم ...ولی رد جوهر با پاک کن که پاک نمیشود....غلط گیر میخواهم.....آن هم پیدا نمیشود.....

 

خرمان خرمان دور درخت چرخی زد و خندید . 

نگاهی به من کرد و گفت چراهای زیادی داری ....ولی مطمئنم راه حلش راهم خودت میدانی ...فقط داری خودم و خودت را کلافه می‌کنی.....

قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم درخت ناگهان با شاخه هایش مرا گرفت و محکم به سمت خودش کشید .

سیاه چاله ای درون قلب درخت بود . داشت مرا در خود می‌بلعید.

در همان حین بود که برای آخرین بار صدای اورا شنیدم . هنوز هم داشت می‌خندید . فریاد زد :چرا قبول نمیکنی؟ چرا نمی‌خواهی خودت را بپذیری ؟ 

 

 

در تمام این سه روز به چشایر فکر میکردم.به پرواز کلاغها . به افسانه هایی که دیدم .

این را قبول دارم ...کاملا حق با چشایر بود ....من هنوز هم نمیدانم میخواهم با خودم چه کنم.....

میدانم میخواهم برای دیگران چه کنم ، میخواهم تکیه گاه شان باشم ،میخواهم همیشه حامی شان بمانم...ولی در رابطه با خودم ....هیچ نظری ندارم.

 

الان درک میکنم که بزرگترین مشکل این روزهای من خودم هستم ، نه این شهر بزرگی که از آن متنفرم ، نه این آدمهایی که به ظاهر بالغ و اندیشمند میرسند و در درون پوسیده و مخروب اند ...نه این رویا خراب کن های عزیز و شروری که اطرافم را پرکرده اند ....نه.....مشکل من فقط خودِ خودِ خودم هستم.

 

متاسفانه از ان روز به بعد مهم نبود چقدر در خوابهایم سعی کردم از چشایر سوالی بپرسم فقط با لبخند از کنارم رد شد .....اگر هم گاهی شاد تر از قبل به نظر می‌رسید به جای آنکه جوابم را بدهد آنقدر مسئله را می پیچاند که بیشتر از قبل گیج میشوم......

احساس میکنم از دستم ناراحت است.

خوب...طبیعی است....خودم هم از دست خودم کلافه و خسته شدم .......

 

امروز تصمیم گرفتم به حرف چشایر گوش کنم و خودم را اینقدر به تعویق نیاندازم.......میخواهم ببینم با خودم بودن و خودم ماندن چه میشود ...‌.میخواهم یاد بگیرم با خودم ، خودم بمانم و با دیگران محتاط تر و مراقب تر باشم.[نوشتن اش راحت است......در عمل پیاده کردنش واقعا سخت است....]

 

 

پ.ن:امیدوارم من حاصل از انتخاب جدید تا ۴۸ ساعت دیگر زنده باشد ......

 

 

 

0

درایینه

2 سال،3 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

 

 

    قلب من درست مثل یک کپسول گاز متان ، اماده اشتغال است . باکوچکترین شادی ازخنده منفجر میشود ، با کوچکترین غمی ساعتها به گریه 

می نشیند ، باکوچکترین دلخوری تاروزها ناراحت وکسل است .

 

    هرشب کنسرت میگذارد ، انقدر صدایش را بالا می برد و بلند بلند میخواند که مغزم تصمیم گرفته بود خانه اش را اجاره بدهد وبه جایی دیگر برود .

معده ام در هم پیچیده ودرخودش جمع شده بود ، کبدم شورش کرد ومدتی به تعطیلات رفت . احساس می کنم بدنم دیگر تحمل چنین قلب بی قرارب یش فعالی راندارد و از دستش دیوانه شدم .

 

    مدتی قبل بعد از کلی تفکر تصمیم گرفتم همرهاش بخوانم بلکه شاید ارام بگیرد اماحالا........نه تنها نمی توانم جلویش بایستم که هیچ ....

من هم همراهش شدم .

 

     انقدر غرق حرف زدن و اواز خواندن میشویم که گذر زمان را احساس نمیکنیم . میدانی...؟ درک کردنش از ابتدا برایم سخت بود اما صمیمی تراز ان

چیزی بود که فکرش را  میکردم . به یکدیگر قول داده ایم هرشب را جشن بگیریم و اتش بازی راه بیندازیم ،اما درعوض در طول روز رام و ساکت

بمانیم و بگذاریم مغز فرمان هایش را صادر کند و این پیشنهاد خوب را مدیون پانکراس هستم ، اگر چنین ایده خوبی نمیداد احتمالا مدتها پیش مغزم

رهایم کرده بود و رفته بود . 

 

    حالا هر روز سعی میکنم کم حرف وساکت یکجا بشینم و قلبم را مخفی کنم . ولی راستش این سخت تر از ان چیزی بود که تصور میکردم .

 به هرحال این یک قرار داد است ....نمیتوان تغییرش داد که................

 

   این مدت  تمام روز به اشتیاق جشن های شبانه ام سکوت میکنم و هر صبح به ذوق دیدن اتش بازی ها با قلبم ، از خواب بیدار میشوم .

هر شب در کنار ماه ارزو میکنم این زمان طولانی تر از همیشه باشد ، عقربه ها کند تر ازقبل حرکت کنند ، خرگوش سفید در خواب شیرینی بماند و

من ......... من مدت بیشتری در ایینه زندگی کنم .

 

 

 

​​​​​​

 

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده