You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

موج ها را می شود شمرد؟

3 ماه،2 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

شبح

مترادفش می شود وهم ، چیزی توخالی .... نه تنها باعث ابهام است که خودش هم موهم صرف شده.

دایره لغات پدرم اینطور تفسیرش کرده؛

سایه ای معلق که هیچوقت خانه ای برای ماندن پیدا نخواهد کرد ، همیشه سرگردان خواهد ماند.

معنای اغوش را از یاد خواهد برد.

و شاید ...حتی خودش را هم فراموش کرد.

زمانی دور بود که دلم می خواست من هم شبح بودم.

شاید برای همین تمام عمرم با این کلمه همزادپنداری می‌کردم ؟

 

می‌گفت زندگی مان شبیه ان قلعه های شنی ساخته شده کنار دریا است . با شور، شعف ، عشق ، حوصله و سایر اینها اغاز می شود بعد با غفلت شایدهم خستگی یا اجبار ترکش میکنیم بعد دریا که تلاش می‌کرد اخرین اثرمان را با کنجکاوی های کودکانه اش لمس کند ویرانه اش کرد.

دنبال مقصر گشتن احمقانه است. هیچکس دفعه اولی که قصر شنی اش را می سازد به اینکه قرار است به بهانه بستنی یا فریاد های همراهش خیلی زود ترکش کند فکر نمیکند.

مشکل این است...فقط یکبار به این ساحل می اییم.

مسئله مهم اینجاست ، فکر میکنی این مشکل کیست؟

بقیه را نمی دانم ولی در نظر من

البته که مشکل صدفهاست ⁦┐⁠(⁠ ̄⁠ヘ⁠ ̄⁠)⁠┌

من قرار است غرق ان ابی بیکران شوم.

0

گربه‌ها سیالات غیرنیوتنی هستند.

3 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

اگر از شوخی بالا منقلب نشده باشم دستاهایم از مایع نارنجی رنگ نفرین شده با پاک کنندگی قوی چربی مخصوص الان دیروز ملتهب شده بودند ، در حقیقت چند روز..؟

شاید یک هفته...؟ ..بودند..؟

نمی دانم...از کجا آمد چطور آمد ناگهان دستهایم کویر شد ، بعد سوخت ، بعد در عین سوزش می خارید .

طبق تحقیق هایم اگزما است ، چون به اسم قشنگی دچار شده بخشیدمش . ایا این لوکسیرام دچاری است؟

همممم....؟ دوست دارم بنویسم بیشتر نوا ستایی ست.

تحملش در ابتدا خیلی سخت بود.

بعد فکر کردم با آبرسانی مشکلش حل می شود ، نشد ، اما چروکیده تر شد ، بعد فکر کردم وقت پماد و زماد و کرم و روغن و اینهاست تا التیام پیدا کند . منفجر شد .

انقدر دستم می سوخت که دلم می خواست گریه کنم ان لابه لا هایش هم خیلی می خارید و شاید ناخودآگاه یواشکی انقدر خاراندم تا زخم شد .

از شدت سوزش دستهایم قرمز شده بود ، انگار با ابرنگ دستهایم را شلخته رنگ زده باشم بعد رویش روغن داغ ریخته باشم....

فکر کردم اگر واقعا روغن داغ روی دستم ریخته بودم باید چه می‌کردم ؟ احتمالا فوتش میکردم. به طرز شگفت انگیزی بعد این فکر با فوت کردن سوزش دستم کمتر شد ، ولی سردرد گرفتم و نفس هم انقدر طولانی دمیده نمی شد.

وقتی رفتم لبه پنجره تا بافکر من یک پرنده ام خودم رو تسلی بدم متوجه شدم باران شبانگاهی می بارد .

نسیم سرد و خنک غربی می وزید . خیلی دلم برایش تنگ شده بود ، بوی همان گلهای زرد همیشگی را می داد ، بوی یاس ، داستان کویر را تکرار کرد ، دستم را دید ، با مهربانی دورش پیچید ، نفس سردش را رویش دمید ، با چند قطره باران نو رسیده دستهایم را شست ، همه ان پمادها و کرمهای چرب وحشتناک را پاک کرد و بعد تازه دستم نفس کشد ، سوزشش قطع شد . چقدر باد مهربان بود . گریه یادم رفت.

می خواهم بنویسیم تقصیر کسی بود که به جای صابون مایع معمول با رایحه الو مایع پاک کننده سطوح چرب فلزی و سرامیکی با پاک‌کنندگی بالا چربی را گذاشته بود .

ولی از قضا سه هفته است که ان مایع نارنجی نفرین شده آنجاست و اگزما ناگهانی نمی اید بغل و روبوسی.

من به خودم توجه نداشتم . بعد هم به جای خواباندن التهابم دنبال التیام بودم . مثل این است بدون دم کردن چای ، چای سرو کنی .

اه.

اگر ان باد نازنین نبود که اینها را دم گوشم زمزمه کند هنوز نمی فهمیدم ، احتمالا. بعد به جایش گریه میکردم.

ولی ان نازنین نصحیتم کرد دلداری ام داد دستهایم را فوت کرد .وای می توانم تا ده سال همینطوری از کمالات باد غربی بنویسم.از بس ناز بود.

فکر میکنم بوسه های ان باد شفا بخش بود ، چون دستهای سرخم حالا فقط کمی زخمت و کبود و ترک خورده به نظر می رسند ، خداروشکر دیگر نه سوزشی هست نه خارشی.

از آنجایی که داشتیم راجع به کویر صحبت میکردیم فکر میکنم با لمس های محتاط و نرمش دستهایم را مثل ان تپه های شنی نقاشی کرده ، این اولین هدیه ای یود که امسال گرفتم ، انقدر ذوق دارم ، هروقت به دستهایم نگاه میکنم لبخندم گل میکند ، خداروشکر که ان لحظه عبور باد غربی به من الهام شد پای پنجره باشم ، خداروشکر حداقل یک پنحره دارم ، خداروشکر که باد ها را داریم.

خداروشکر. بینهایت هزاران بینهایت خدارو شکر.

پ.ن: دوستدارم اینبار که امد و وزید به چای دعوتش کنم ، به یک دسته گل الاله.

0

قلابی

4 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

دوست دارم سم باشم .

چرا اسمم را سم نگذاشتند. سم اسم خیلی قشنگی است.

همه انهایی که اسمشان سم است خیلی خوشبخت اند .

چون من فقط به خاطر همین چند حرفی که تنها متعلق به آنهاست خیلی دوستشان دارم.

سم ، سم ، سم ،سم.

خیلی خوش اوا است .

اصلا هم این خیلی خیلی ها به چشم نمی اید ، آه! کارش عالی است . چطور همه چیز را اینقدر سریع در خودش حل می‌کند ، بهش غبطه می خورم.

مخصوصا دیشب که حالت تهوع ام وادارم کرد اشک بریزم.

خیلی به این موضوع فکر کردم .

اینکه اگر به نحوی سرم قطع شد و ازاد شدم به اندازه کوروی باتسو زشت و کریه خواهم بود یا رو دستش می زنم. بعد ایا جنگلی می دهند خودم را درونش حبس کنم؟می خواستم برایشان پیش ثبتنام کنم که به من اقیانوس بدهند ، اقیانوس با غلظت بالای نمک ، از انها که حس راحتی میدهند.

اما اینها شایستگی و سزاوار و لیاقت می خواهند که من ندارم ، اینها را به شوالیه ها می دهند ، به جنگجویان .من حتی شخصیت اضافه داستان جنگاوری و اینها هم نیستم. انقدرها ظاهر شبیه هم نداریم.

مثلا اگر کسی سر قولش نماند و مجازاتش را بدهند دست من قیمه اش میکنم ، اگر خوشحال باشم و از روی لطافت بخواهم دستور بدهم اعدام دم دستی را انتخاب می‌کنم.مطمئن نیستم . اما سم را برای خودم نگه می دارم تا هروقت خس کسالت کردم توطئه جدیدی را محض تفریح به کلیشه بکشانم، چقدر خوشبخت می شدم اگر امسال سم شناسی می خواندم ، خوانده بودم ، خواندم( ؟). و چقدر خوشبخت تر تر بودم اگر سم صدایم میکردند.

آنوقت ها احتمالا دغدغه ام یادگیری زبان اسپانیایی و انتخاب در مناسب برای آپارتمانم در استرلیا بود ، شاید هم اصلا به قول ان عزیز دیگر انسان نبودم .

حالا بهتر از این واقعی بود که هر لحظه اش حس توهم بودن می دهد و مستأصل ام می‌کند و عادت دارد به کشیدنم لابه لای چرخنده های تیز زمانی که خودش هم از نسب و سببش خسته است .

فکر کرده تند تر بچرخد سریع تر به انتها می رسیم ، بعد می پرسند چرا اینقدر درگیر گذشته ای . به یاد ان دیگر عزیزم هاتا آنقدر زمان را عقب کشیدم که به زمان بدهکار شدم علاقه ای هم به پرداختش ندارم پس از من نپرسید امروز چند شنبه است در چندمین سال یا چه ساعتی مگر اینکه امیدوار باشید زمان دوباره حبسم کند .

اینبار زمان را هرچند بار نیاز شده عقب میکشم تا ان مهمانی کذایی رناتاس را بدون ان نقاب توری اش یا اشک و خونهای خوش آمد گویی اش شرکت کنم بلکه اینبار قلبهای خوش دست و تراشی را حکاکی کنم تا عروسکهای چوبی ام را راه بندازم. بعد ....

انقدر همه چیز را مدام داخل هم میریزم که حتی برای این دیوانه رناتاس هم دلتنگم چه برسد به سایر انها‌.

برای همین است که باید کاخ لاجوردی را فتح کنم.

اما توضیح که می دهم مدام زمزمه می‌کنند همش قلابیه.

خوب می شود قلاب باشد .

خوب می شود قل اب باشی.

حتی عالی است اگر به موقع قلابی باشم.

پس من هم با خنده سرتکان می دهم که موافقم اما باز سوتفاهم می سازم.

ایا باید تشریح بیشتری می کردم ، ولی قشنگ ترین اجراها برای اخر صحنه است .

2

پای سیب یا نان سیب زمینی؟

6 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

 

چندمین اعتراف‌نامه‌ام را می‌نویسم؟

فکر نمی‌کنم شمردن اعتراف‌نامه‌ها کار درستی باشد؛

آن‌وقت انگار همان یک ذره ظاهر صادقانه‌ای هم که دارند از دست می‌دهند…

اما می‌دانم دلم نمی‌خواهد گناه نگه‌شان دارم.

برای همین اعتراف می‌کنم.

امیدوارم جواب بدهد…

خیلی طولانی و مفصل.

همچنین نرم و گرم و ملایم.

پرخاشم نکند، اما روشنم کند که اشتباه می‌کنم.

بعد هم مرا تأیید کند و بگوید خودش هم…

نمی‌دانم، چیزی شده؟

اما کاش انتهای نامه را ننویسد.

هنوز تصورش نکرده‌ام.

چه کسی؟

باز هم نمی‌دانم.

احتمالاً همان کسی که مدام جایی از ذهنم من برایش اصرار می‌کنم،

یا اوست که زمزمه می‌کند:

«بگذار ببوسمت.»

سوال این جاست که 

می‌خواهم ؟

یا می خواهد؟

یا می خواهی ؟

ببوسمت....؟

فقط یک بوسه؟

...؟

چرا و چطور و این‌ها را من هم نمی‌دانم.

این نجوا الان چندین سال است، مثل همه آن نجواهای دیگر،

مهمان اتاق سیاهم شده و نمی‌رود…

مثل احساسی چسبنده که این روزها دست از سرم برنمی‌دارد.

و بار دیگر برای همین اعتراف می‌کنم؛

روشن کردن این موضوع مهم است،

وگرنه خودم را باز دچار سوءتفاهم می‌کنم.

پس…

این احساس از کجا آمد و شد راه انداخت؟

چرا این‌قدر لزج و چسبنده و پرتقالی است؟

آیا خودش خانواده‌ای، ذهنی، چیزی ندارد؟

من که نمی‌شناسمش، نه؟

تابلوها مرا جا گذاشتند؛ کجا فرار کردند؟

حالا من جواب این سؤال‌ها را چطور واضح کنم؟

بله… دارم زیگ‌زاگ می‌روم،

آیا اشکالی دارد؟

خیلی دلم می‌خواهد یک‌بار هم که شده پنگوئنی راه بروم.

حداقل باید ویژگی زیگ‌زاگ راه رفتن را داشته باشم دیگر…

این به‌جای آن را نمی‌خواهم.

مسئله این است:

این تنها ویژگی باز شده و قابل استفاده است.

خسته‌کننده است و غیرقابل اعتماد،

تکراری و قابل پیش‌بینی،

بی‌اهمیت اما پرحاشیه.

چرا این‌قدر شبیه هم هستیم؟

احتمالاً برای همین…؟

آه…

یادم می‌آید زمانی،

وقتی هنوز به این فکر می‌کردم

اژدهای زمینی قوی‌تر است یا آبی

و چطور پروانه‌ها قوی‌ترین جاسوس‌های بالفطره‌اند،

کسی که به نظرم معذبش می‌کردم

اما دست از سرش برنمی‌داشتم

چون از واکنش‌هایش لذت می‌بردم،

وسط پیاده‌روی دایره‌مانندمان

از من پرسید چرا این‌قدر آه می‌کشم…

البته من آه کشیدن صدایش نمی‌کردم؛

به نظرم «بازدم عمیق و ناگهانی» بهتر بود.

پس نصفی از زمان به این فکر می‌کردم:

من آه می‌کشم؟ آه؟

بعد هم گفتم نمی‌دانم،

و راستش را بخواهی هنوز هم نمی‌دانم.

هیچ‌کدام از آن‌ها و این‌ها را.

با این‌که سال‌ها گذشته،

هنوز هیچ راه‌حلی برای حل این موضوع پیدا نکرده‌ام.

و بعد جایی خواندم

آه روش دیگری برای صدا زدن خداست،

و از این جمله خوشم آمد.

پس فکر کردم شاید مشکلی با این عادت نباشد.

و راستش خیلی به آه کشیدن نیاز دارم.

شاعر می‌فرمایند که خنک‌کنندهٔ حیات است.

چون من همیشه خیلی زیادی زیاده‌روی می‌کنم

و گاهی حتی خودم هم تحملش را ندارم،

و این آه کشیدن‌ها

راه فرار سریع من هستند.

اختصاصی.

انحصاری.

اکتسابی.

انتسابی.

بنابراین آن‌قدرها هم مشکل نیستم.

بله… شاید تنها مشکل این باشد

که در تشخیص طیف رنگ‌ها خوب نیستم.

احتمالاً رنگ ندارم…؟

وگرنه چطور ممکن است این‌طور؟

چرا نمی‌توانم رنگ خودم را ببینم؟

برای همین مدام خودم را جایی می‌کشم

که " درستش" نیستم.

و بعد مدام باید از روی پالت

رنگ زرد و آبی و قرمز را روی خودم پخش کنم

تا حداقل کمی شبیه آن " درستش" باشم.

حالا این من هستم / بودم

که چسبنده بود / هست.

اما چطور می‌شود مسحور آن رنگ‌های درخشان نشد؟

آن سبزهای پاستیلی.

آبی‌های عمیق.

نارنجی‌های ملایم.

صورتی‌های جوان.

سفیدهای شیری.

مشکی‌های اکلیلی.

خاکستری‌های خیس.

ولی من مجذوب آن بنفش‌های ارغوانی شدم،

حتی اگر می‌دانستم

طیف یکسانی شاید نداریم.

فکر می‌کردم به هر حال

همه رنگ‌ها از پایه‌های یکسانی

به میزانی هرچند کم و زیاد دارند

و شاید نباید آن‌قدرها سخت گرفت.

در ضمن،گرده‌های طلایی‌به طرز فوق‌العاده‌ای

با آن بنفش‌های فریبنده جذاب بودند…

بیش از حد.

اما تلاش برای نلرزیدن و ثابت ماندن سخت بود.

گاهی فکر می‌کردم احتمالاً مغزم ما بین آن رنگ‌ها روی پالت جایی له شده رفته،

چرا که درکشان برایم سخت می‌شد.

قلبم درد می‌گرفت.

و…

خیلی شرم‌آور بود و هست.

برای همین نمی‌خواهم بیشتر از این

رنگ‌های پایه و میزانی که ترکیب کردم

تا بلکه به طیف یکسانی برسم را تشریح کنم.

نه.

فقط این‌که دلیل دیگری پیدا نمی‌کنم

تا برایم توضیح دهد

چرا نشسته‌ام

صداهای ضبط‌شده‌شان را گوش می‌کنم

و به جک‌هایی که

مابین صحبت‌هایمان بود

و آن زمان برایم خنده‌دار نبود

حالا می‌خندم

و عکس‌هایشان را زوم می‌کنم،

به‌جای این‌که چت‌هایمان را باز کنم

و پیام‌های تلنبارشده‌شان را جواب بدهم

یا حداقل

از آن صدای بنده‌خدایم

برای صحبت کردن پشت تلفن

و شنیدن بیشترشان استفاده کنم.

مگر این نیست که من…

دلتنگم؟

پس چرا…؟

اما من که سزاوار این همه دلتنگی نیستم.

........

شاید فقط یک کلمه‌ی سه‌حرفی را باید رمزگشایی و پیدا کنم؛

همان که نرم و ساکت و دلپذیر است.

فقط کمی

پ.ن:

چرا هر وقت جمع می‌زنم

فقط به تفریق می‌رسم؟

ولی من ضرب کردن‌ها را خوب بلدم؛

وگرنه چطور زیاده‌روی کنم؟

پ.پ.ن:

متأسفم.

0

نیمه شبها چطور می‌گذرند ؟

7 ماه،1 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

خیلی خوب...

بگذار بنویسم اشکالی ندارد، مشکلی نیست ، درسته ؟

خیلی اتفاقی ، شاید هم به صورتی برنامه ریزی شده ...

اصلا شانسی ....

همین اکنون. در همین کنون . بله همین الان.

نیاز دارم این احساس طاقت فرسا سرگیجه اور جوش و خروش کننده را با کسی به اشتراک بگذارم ، باکسی که نمی دانم اصلا متوجه می شود چقدر وجودش برای زندگی حیاتی است یا نه . و من هم نمی دانم ایا هرگز خواهم دانست یا نه اما دوسش دارم بازهم نمیدانم چرا و چطور و اینها .

این وسط این احساسات یاغی را من هم نمی توانم کنترل کنم ، در حقیقت بهتر نیست دست بردارم؟

باید به عنوان نوعی بازنشر به ان  نگاه کنم ؟

احتمالا ان بخت برگشته هم تفکراتی هه سودمانند یا چوها مانند یا جین مانند دارد ، درست مثل من و پنلوپه.

اوه نه پنلوپه از من باهوش تر است ، مثل من و چشا ، می‌داند وارونه گیر کردن یعنی چه ، بله ، این کمدی با احساسات پیش می رود نه با منطق. اینگونه کلیشه ای تر است . چنین محتواهای خسته کننده ای سرگرم کننده ترند. شاید اینطور دیر تر صحنه را ترک کنیم ، صفحه را ورق بزنیم ، ریتم را عوض کنیم؟ 

من اینطور دوسش دارم  ، چون زمانی که چنین نگهش می‌دارم و ارام ارام پیش خودم زمزمه اش می‌کنم ، قلبم از درون شروع می‌کند به قل قل کردن و سرد شدن و این حس خنکی در سر  گرم به سطوح رسیده ام می پیچد و بعد ، لرزشها از ناکجاآباد به استقبال ام می‌روند ، بله این همان مرزی است که نباید از آن عبور کرد ، فکر می‌کنم...؟

وگرنه چرا اینجا هربار که می خواهم رد شوم باید چنین شوک عظیمی را تحمل کنم؟

اگر این نوعی دیوار بین بعدی نیست که خودش می داند که هست که نمی خواهد شکسته شود ، پس چیست ؟

اه...حتما یک دروازه است .

دروازه ای که خودش را بین خطوط، کلمات ، جوهر ، رنگها و حتی نتها مخفی کرده...

ولی چه کسی ؟؟؟

و چرااا؟

اه فکر میکنم معتاد این حس لرزش شدم ، چقدر دوستش دارم. این یخ زدن های قلبم را دیگر نمی خواهم فراموش کنم.

اولین بار که تجربه اش کردم کی بود ؟

آن روزی که چشم هایم را بستم و از دیوار سد آویزان شدم؟ آن روزی که فهمیدم می توان سقوط را بیشتر از صعود ، دوست داشتنی حس کرد؟

نه . آن روزی بود که فهمیدم دلیلی برای سلاخی اژدهایان نیست. همان روزی که به خیرخواه بودن افسانه ها شک کردم. وبعدش لبخند وسوسه امیزی دیدم که نمی شد دوستش نداشت . و بعد ان چشم های محسور کننده که از پشت قفسه ها در مکانی سراسر ابی مرا زیر نظر داشت.

و بعد وقتی لذت در اغوش کشیدن را توانستم به اثبات برسانم.

نه ....ان لحظه که احساس کردن یک نقص نبود بلکه روندی برای رشد درنظر گرفته شذ.

و چطور به همه این ها رسیدم ؟

نه به خاطر این .

بلکه تماما به خاطر انها بود.

و من چقدر دوسشان دارم خواهم داشت یا داشته بودم؟

و ایا بازهم .....

ایا بازهم ....

لرزه ها به پایان می رسند ، صفحات بسته می شود ، خطوط کمرنگ می شوند ، چهره هارا فراموش می‌کنم و بعد....

ایا این اشتیاقی است برای عطش آنچه که به سوگواری نشسته بودم  یا صرفا نوعی راه فراری دیگر ، برای اثبات هرچه بیشتر عوضی بودن ها در این تک برگها با عناوین طولانی؟

پ.ن:و اگر می شد و اگر می دانستی و اگر بودم واگر بودی . ولی این اگر ها معنی ندارند ، مهم نیست به کدام زبان بنویسم ، تو حتی در راستای این خطی که محصور اش شدم نیستی، هیچکدامتان ...!؟

پ.پ.ن: همچنان مخالف قانون اساسی به قتل رساندن اژدها یان ام، بیا و فکرش را بکن ، من هم باید روزی یک طعمه انتخاب کنم....خوب ازکجا شروع کنم؟ 

آه..شروع کردم؟

می شود لطفا یک گاز کوچک؟

0

تا هروقت که باران ببارد

7 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

این روزها ساعت های متوالی در توهم باران خودم را مهمان سکوت می کنم.

فعلا که درهای کتابخانه بسته شده چاره ای جز این ندارم.

کسی بود که می‌گفت همیشه می شود از پنجره داخل شوی.

مشکل این جاست من هیچوقت آن فنون نینجایی لازم برای بالا رفتن و از روی موانع پریدن را به دست نیاوردم.

باورم این بود بهتراست همان زمان را صرف خواندن چند ورق بیشتر کنم.

خوب ، عقل آدمی ناقص است .

پشیمانی شاید دوستی مهربان باشد که در هرجنایتی تنهایت نمی‌گذارد.

پس آیا این خوب نیست که می توانی حضورش را این چنین  احساس کنی؟

این خودش یک سعادت است.

درک کردن و دیدن این سعادت ها هم شاید بصیرت می‌خواهد ، برای همین دیر متوجه می شویم.

انگار فقط باید مدتی به جای خالی اش زل بزنی تا یادت بیاید که ...چطور این طور.

فکر میکنم هرچقدر زمستان بیشتر خودش را به طول بکشد، مستطیل من بیضی تر می شود ، ان وقت روی منحنی باهم شاخ به شاخ می شویم.

به نظر نمی رسد رخداد خوبی باشد .

همین به تنهایی کافی است تا احساس اضطراب و اضطرار ام بیش از پیش به طغیان برسد .

و آیا این دلیلی کافی نیست تا به موردعلاقه هایم فکر کنم؟....

پس به طرز برنامه ریزی شده ی اتفاقی ، نامه های تخم مرغی و بسته های قدیمی را بازکردم.

مجبورم صدای باران را چندی بالاتر ببرم ولی چقدر خوب می شد اگر الان تابستان بود و من در باران های تابستانی محبوس ...

طبق شواهد پست شده در این بسته ها،تابستان های آنجا را دوست داشتم . 

دلیل خاصی ندارد.

شاید هم دارد .

آن زمان خیلی جوان بودم ، آنقدر که به نظرم عاشقانه ترین لحظه تابستان، تماشای رقص شاخه های بید مجنون های غرق در نور ماه کاملی بود که از چارچوب پنجره می شد دید.

همه آن لحظات را دوست داشتم.

در میان خاطرات خاکستری آن زمان ، این دقایق از جمله خاطرات رنگی و زنده ای هستند که دارم.

همیشه سعی می‌کردم رخت خواب را طوری تنظیم کنم که در تمام طول شب همینکه چشم باز کنم، اولین چیزی که می بینم ،قرص ماه باشد و پس زمینه ابی اش.

شبهایی هم که ماه نبود،سرم را با خواندن داستانی پیچیده سرگرم می‌کردم تا مثلا فراموشش کنم.

اما قایمکی محاسبه می‌کردم کی دوباره ماه را می بینم و این بار از چه زاویه ای خواهد بود.....

آن زمان همه چیز خیلی بیش از حد برایم واقع شده بود ، حتی حالا هم از اینکه چطور پشت سرگذشت و آن همه زیبایی برایم به جا گذاشت شگفت زده می شوم.

وقتی مرورشان میکنم ،

{منظورم همه مان است.

همهٔ همهٔ مان .

حتی ان کتاب های ابی خاکستری .

حتی ان دورنا های کاغذی.

حتی ان نقاشی های تفننی.}

 از خودم می پرسم چه چیزی مارا به آنجا رساند؟

به آنجا کشاند؟

به آنجا گرداند ؟.....

به ان لحظات ..

به ان دقایق...

به ان بودن ها...

به ان پرده ها...

به ان دیالگو ها..

به ان تابلوها....

به ان‌توقف ها...

به ان رنگها....

به ان صفحات...

 

جمله ای از روی طاقچه ی بزرگ ذهنم زمزمه کنان ،فریاد زده می شود که

_شاید عشق؟

.

.

پ.ن:گاهی این احساس شنیده شدن و دیدن به شدت اذیتم می‌کند ، مثل همین الان.

چرا ؟ شاید چون ترک عادت موجب مرض است.

خدارو شکر که گوینده چشایر بود.اشکالی ندارد اگر اورا مرا بشنود.

شاید هم اینطور بهتر است. (چه نسبت به انها ، چه نسبت به اینها)

 بازهم مثل همیشه با ان حالت پیچیده دوست داشتنی اش لبخند می زند و تکرار می کند .

_شاید عشق؟

نمیدانم خودش می داند چهره اش بیشتر شبیه انزجاری منفور است تا ایمان به ان عشق؟

می‌گویم ولی من بازهم دوستت دارم.

پنجه هایش را روی دیوار ذهنم می کشد ، حتما می‌داند پشت این دیوار ها چیست.

شدیدا نیاز داشتم بحث را به قهقرا بکشانم.

برای همین سوالی نه چندان مرتبط پرسیدم که

_پس می دانی چرا لبخند ها دوست داشتنی اند؟

با چشمهای کهربایی اش خیره نگاهم کرد تا ادامه دهم.

پاورچین پاورچین جملاتم را به سمتش روانه کردم 

_ به گمانم چون تجسمی ساده از اغوشی امن و بی بدیل اند.

و این جمله اغازی بود به دوره کوتاهی از صلح تا از اغوش هم لذت برده با دیگری خودمان را نوازش کنیم.

.

.

 

پ.پ.ن: چشایر میگوید که لازم نیست زیادی جدی بگیرمش ، که شاید واقعا نباشد و صرفا توهم است .

این ناراحت کننده ترین جملهٔ خبیثی بود که از او شنیدم.

برای همین به همان اندک حضورم چنگ زدم.

در این روزگاری که حتی رویاها هم دیگر رویا نمی مانند ، که لحظاتی از زندگی دوبار رویت می شوند ، که گذشته هرگز نمی‌گذرد بلکه در اینده به انتظار می نشیند ، صرفا تصور خواندن انها (همه شما) از ناشیانه ترین دروغ هاست.

شاید هم تقصیر او نیست ، همنشینی زیادش با من، مارا به هم شبیه تر کرده . تا جایی که گاهی من او باشم و او من.

0

فقط باید کمی نمک اضافه کرد

7 ماه،4 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

این روزها دندان هایم می خارند برای گزیدن ، گاز گرفتن و چون چیزی دم دست نداشتم برای این امر، پس رفتم سراغ راحت ترین گزینه بعدی تا این انرژی ناگهانی و مضاعف را به نوعی شده خنثی کنم .

همانطور که مداد قدیمی کوچکی را برداشته و صفحاتی که نوشته بودم را خط می زدم متوجه شدم

با مداد نوشتن خیلی لذت بخش است .

آنقدر با جوهر نوشته بودم که فراموشش کردم.

 فراموش کردم لذت آن بدنه سیاه نرم را روی کاغذ فشردن ، بی دلیل سیاه کردن ها روی صفحه ای سفید، چقدر می تواند خیره کننده و زیبا باشد.

چقدر راحت و سرگرم کننده است.

بعد یادم امد آن روزگار دور، چقدر دوست داشتم آخر نوشته های مدادی ام بنویسم" پایان" .

انگار این اعلام پایان خیلی برایم مهمتر از شروع بود ، نمی دانم به خاطر آن احساس راحتی از تنفس کوتاه بعدش بود یا آسایش از اینکه صرفا پایان بود ؟

شاید .....شاید چون در پایان بعدی نبود.

 این خلاقانه ترین کلمه ای بود که آن زمان می دانستم .

چطور ممکن بود بعدش هیچ بعدی نباشد؟

این خیلی اسرار آمیز و دوست داشتنی بود ، به همین دلیل دلم می خواست توجه ویژه ام را به او نشان دهم ، متفاوت از بقیه می نوشتم اش .

این امضای خاص من برای نشان دادن پایان هر روز بود ، اینکه آخرین صفحه نوشته ام را باز کنم و در آخرین سطرش تنها این کلمه را پر رنگ بنویسم ، آن هم به این شکل : 🦶🏼یان....

به نظرم این کلمه شایستگی اینکه حداقل یک عضو زنده داشته باشد را داشت. به هرحال خاص بود.

آه...شاید عجیب باشد که چطور به پایان هر روز اعتقاد داشتم درحالی که فردا و فردا و فردا تکرار می شد .

خوب آن زمان، من باور داشتم مهم نیست چند فردا، چند هفته و چند سال دیگر باقی مانده باشد ، امروز هرگز بیش از این ادامه نخواهد داشت .

اینکه مهم نیست در اینده چقدر حلال یا انحلال پذیر خوبی باشم ، این روز ها را هرگز دوبار زندگی نخواهم کرد ، این روزها فقط برای من خواهند بود. همانطور که فقط من، انها را آن طور که بودند به یاد خواهم داشت . 

پس هر شب یادبود کوچکی بود که فقط من و آن روز از آن خبر داشتیم.

فقط ما.

از کی فراموشش کردم؟

از زمانی که محکوم به جوهر نوشتن شدم ؟

نه قبل تر ...

از وقتی که شکوفه های انار خشک شدند.

زمان دقیقش یادم نیست ، ولی از همان دوران بود.

از همان دورانی که باغچه ریحان و نعنا در شب های تابستانی را از دست دادم ، 

از همان زمانی که دیگر تندرو ترین دوچرخه سوار محله های اطراف نبودم ،

که دیگر نمی شد ساعتها زیر اسمان بی دلیل نشست و فقط خیره شد ،

که دنیای کوچک پشت پرده ،دیگر اندازه ام نبود .

که کاغذ باد سوار کردن بر تپه های سبز پای چشمه، ممکن نبود.

که با پیژامه ی راه راه و دمپایی های بزرگ سفید در کوچه ها دویدن ، امکان نداشت.

........ همانجا نقطه شروعی بود که پایان های مرا با خودش برد . ..

 

 

که فهمیدم:

 من یک پنگوئن نیستم .

نمی شود تمام سال بی هدف در ورطه ای سفید به سوی ناکجا آرام آرام قدم برداشت و انتظار داشت دیر نشود.

من یک پاندا نیستم.

همه گیاه خواران به ظاهر گوشتخوار که با وجود خسته بودن به طرز تحسین برانگیزی هنوز منقرض نشده اند به اندازه پاندا کلاسیک و دوست داشتنی نیستند.

من یک نهنگ قاتل نیستم .

قاتلِ بازیگوشی مقتدر که بی صدا در آب های سرد، یک تنه چون قاضی بی رحم، حکم می‌کند بر شیرهای دریاییِ مفت خورِ خشکی دوستِ صخره خواهِ انحصار طلبِ احمق در آن پهناور ابی را.

که در اغوش دریا ، به ستایش افتاب می نشینند.

و چقدر صحنه اعمال حکمش زیباست ، بی هیاهو ، سریع . بدون لحظه ای شک .

اری.

من هیچکدام از ان ویژگی ها را نداشتم .

نه آنقدر شجاع ، نه آنقدر مقاوم ، نه آنقدر مقتدر.

برای مدتی با فراموش کردن گذشته ، غرق در دریای حال شدن و البته گم کردن آینده و من از دست رفته ، صفحات سبزی مدام ورق خوردند ، برگهای کلمی که یکی پس از دیگری چیده شدند...

آه ...

در انتها به چه رسیدیم؟ هیچ چیز...جز آن ساقه سفید و تلخ و شیرین گِلی که خودش مرکز چند برگ کوچک بود ، دیگر هیچ.

و این چه چیزی را ثابت می‌کرد ؟

 حقیقتی پوچ .

رویایی بیهوده .

 دورانی نابود شده.

آن لحظه صدای خود کودک بیچاره ام، از جایی در اعماق خاطراتم می آمد که چه ابلهانه برای سرابی دروغین ، معصومانه دعا می‌کرد.

از چه کس دیگری جز خودم می توانستم متنفر باشم؟

 نمی دانم آن روزها چطور سپری شدند ، ولی حتی آنها هم مرا با آن واقعیت تلخ تنها گذاشتند و رفتند.

و من چه کاری جز عادت کردن برای گذر کردن می دانستم؟

همانطور که گذشته بین دروغ های شکسته شده 

انبار شده بود ، من را هم فراموش کردم .

حالا بیگانه ای همیشه همراه من است ، بیگانه ای که اصرار یکی بودن می‌کند .

منتظر فرصتی برای شکستن همین اندک تابلوهایی که به زور روی دیوارها ، کنار آیینه ها و پای درها گذاشته ام . هر لحظه در کمین پس گرفتن کنترل این جسم سفالی است ، تمرکزم را بهم ریخته . نمی دانم روی بحث و نتیجه اش تفکر کنم یا باید جلوی فرمان ریزش اشکهایی که بی وقفه پشت پلک ام ضربه می زنند بایستم.

حتی نمی گذارد به تظاهر دوست داشتن ها ادامه بدهم ، مدام زمزمه می کند تو که به این باور نداری چرا بس نمی کنی....

هرچقدر لبخند می زنم او عضلات صورت را سفت تر نگه می دارد .

 از این همه درد سو استفاده می کند، وادارم کرده به گوشه نشینی و خلوت اختیار کردن.

 آن وقت دکلمه های از قبل آماده اش را بارها و بارها برایم می خواند.

 

 

آنقدر این کار ادامه پیدا می‌کند تا صدایش ، صدای مخاطبم را تحت پوشش قرار داده ، مانع هدفم شود.

فهمیدن اینکه این بخش فراموش شده خیلی لوس است، سخت نیست.

خیلی خودخواه است .

خجالت اور است.

و درک کردنش برای من هم سخت است.

کاش محو می شد؟

 

پ.ن: آرام زمزمه کرد تو که این همه سال تحمل کردی امسال هم روش ...

تلویزیون همان لحظه پخش کرد قال معاذ الله.

و من فقط لبخند 

فقط لبخند.

لبخند.

این جمله "نمی خواهم " انقدر بلند در ذهنم نجوا شد که برای اطمینان از پوشیده ماندنش از بیرون، مجبور شدم کشدار تر از همیشه بخندم .

پ.پ.ن: بشقاب‌ها را باد می زدم که با لبخند گفت فقط من و ماه رخ سر میز نشستیم .

 و ماه رخ که با لبخند سرتکان میداد .

و من که صورتم از لبخند بی حس شده بود.

به عنوان نفر سوم احساس کردم احتمالا خیلی کمرنگم . مداد شمعی ام را جا گذاشته بودم وگرنه حتما خودم را برای شان پر رنگ می کردم .

انگار،گاهی ... اگر بیش از حد بمانی ، محو می شوی.

شاید هم خواسته ام را زیادی بلند نوشتم، براورده شده .

پ.پ.پ.ن: اگر تمام این مدت بی رنگ بوده باشم چه؟ ان وقت مشکل مداد شمعی است یا صفحه ای که من رویش کشیده شدم؟ یا جوهری که ارزویم را خواند؟ یا.......؟

.

.

.

پ.پ.پ.پ.ن: ایا لازم است اضافه کنم....که

.

به راستی

  من چقدر واقعی ام؟

 

 

و.پ.ن: این اعتراف نامه شماره هشتاد و یک است.

چون هشتاد و یک دوست داشتنی است ، آن را همینجا ، در این نامه ، در همین خطوط می خواهم .

ایا این زیاده خواهی است؟

0

خوب بعدش چه؟

8 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

 

انقدر غرق اینده ای بودم که باهم سپری خواهیم کرد ، متوجه صدای زنگدارش نشدم.

گیج نگاهش کردم که دوباره پرسید 

بعدش.... بعدش چه ؟

فکر کردم منظورش بعد از اینده خواهد بود 

می خواستم بگویم همانطور که خودت گفتی ، مثل همه پایان های شاد و شیرین انقدر ادامه پیدا میکند تا دل زده شویم که خودش ادامه داد

نه ــــ اینجا رو نمی‌گم ، بعد از این مرگ چی؟

و بعد از دوزخ؟ و بعد از قیامت؟ و بعد از حکم ؟

و بعد از ادخل فی جنت یا ادخل فی جهنم ...

بعد از ان چی؟

ایا تا حالا به این سوال فکر کرده بودم؟

شاید .....شاید درگذشته ای خیلی دور ، انقدر دور که فراموش کردم.

می خواستم بگویم مهم نیست چقدر بگذرد تو هنوز نازنین دوست داشتنی کوچک دلبند منی .

بعد یادم امد کسی می گفت وقتی اینطور قربان صدقه می روم اصلا واقعی به نظر نمی رسد ، چون همیشه همه را همینطور صدا میکنم ، اصلا خاص به نظر نمی رسد. هرچند من همه همه را با کلمات محبت امیز صدا نمی کنم ولی او اصرار داشت این کلمات برای  طیف گسترده ای بکار می رود ، برای همین شنیدنش حس واقعی بودن نمی دهد.

پس به خودم فرصت دادم تا این احساسات را به شکل دیگری ادا کنم ، گفتم مادامی که اجازه داشته باشیم پیش هم خواهیم بود.مثلا شاید در ان دنیا من رئیس ات باشم ، یا همسایه ای فراموش شده ، یا حتی یک پرنده .

می گوید کاش سه بار فرصت داشتم ، می‌گویم برای چی؟ با خنده پنهانی زمزمه میکند برای از سرنوشتن اما متفاوت نوشتن ، مثلا یکبار راجع به پاییز بنویسم یکبار راجع به قهوه و بار اخر هم درخت باشد یا رنگین کمان .

می پرسم چرا

می گوید بهتر نیست ؟ از کجا مطمئن باشم کدام یک نمره بالاتری میگیرند؟

من هم نمی دانم .

بارها از خودم می پرسم انتخاب درست چیست ، چطور مطمئن باشم ، کجا مراقب باید بود ، چطور برخورد کنم؟ ایا درست بودم؟ ایا درست بود؟

هرچقدر هم کتاب می خوانم و جمله حفظ میکنم باز سر صحنه ناهنجاری پیش می اید که نمی دانم دقیقا چطور بهترین روش برای پاک کردنش را باید انتخاب کرد.

سوءتفاهم ها هم که همیشه دنبالم می دوند و وقتم را صرف پاسخگویی ها به خودشان می کنند ، دیگر جایی برای فکر کردن به اینکه تاثیر و عاقبت این تصمیم چه می شود به سختی پیدا میکنم . برای همین ترجیح می دهم وانمود کنم حاضر نبودم.

که نیستم.

این همیشه بد نیست ، مثلاً گاهی وقتی

وانمود می کنم متوجه نشدم ، درک نمیکنم ، نمی فهمم ، می توانم حس کنم چطور نقابهایشان را کنار میگذارند .....

ان وقت می توانم بنشینم و گوش کنم و ببینم دقیقا چه چیزی را سعی میکردند مخفی کنند .

فایده ای هم دارد ؟ 

نمی دانم ، مراحل بعدی شامل از خشم لرزیدن و از سردرد نخوابیدن یا فراموش کردن ان خاطره هاست.

انقدر خاطره در گذر زمان پاک کردم که دیگر برایم انقدر ها ، سخت نباشد.

بله......

زمان زیادی سپری شده ، آنقدر زیاد که دیگر گذرش را حس نکردم .

چطور اینقدر سریع به اینحا رسیدیم؟ حس میکنم کسی متن داستان مرا روی ۲x گذاشته ،  از کجا باید این کلید را خاموش کرد تا از روی دور تند برداشته شوم؟

احساس میکنم حق اعتراض ندارم ، هیچ صحنه مهمی برای با دقت تماشا کردن نیست ، پس چرا باید با سرعت من همراه شد؟

اصلا این سرعت من دقیقا چقدر است؟ قرار است تا کجا ادامه داشته باشد؟

ودر این مدت ، ایا بزرگترین خیانتکار خودم نبودم؟

مثلا اگر ترجیح می دادم به جای تظاهر به نبودنها واقعا نبودم شاید الان نیازی به نوشتن این اعتراف نامه ها نبود . 

مثلا لازم نبود اینقدر از این و اینها تنفر در قلبم انباشته کنم که به مرز انفجار برسد .

مثلا لازم نبود از این همه بی کفایتی و بی نفوذی ام دلسرد باشم.

مثلا دیگر اینجا نشسته بودم و اینقدر بی دلیل نمی لرزیدم.

با فکر کردن به اینها شاید این را....کمی ...کمی بخشیده باشم ...

شاید هم فقط دیگر احساسی برایش ندارم......

شاید کمی بیشتر از کمی، خسته ام .

.

.

 

پ.ن: تلاش کردن برای دوست داشتن موجودات اطرافم

بی زار نشدن و ادامه دادن لبخندها و سرتکان دادن ها ، گاهی باعث می شود دلم بخواهد مثل ان ماهی خال مخالی از دریاچه به درخت تغییر زیستگاه بدهم. 

گاهی از سر افتخار ، گاهی از سر انزجار.

پ.پ.ن:روی طاقچه پنحره نشسته بودم و نگاهش میکردم که چطور اخم کرده بود ، چطور پرتوها نارنجی  افتاب خطوط چهره اش را پر رنگ تر می کشید و چطور مردمکش مدام کوچک و بزرگ می شد .

ناخودآگاه گفتم تو خیلی شبیه قهوه ای ، همانطور که از تعجب چشمهایش درشت و پلکهایش باز می شد خودم از خجالت خنده ام گرفت .

اما حالا هرچقدر بیشتر به ان لحظه فکر میکنم بیشتر می فهمم چقدر توصیفم درست و به جا بود، 

خوشحالم انقدرها به راحتی سرخ نمی شوم ، اینگونه بود که ان لحظات ، من تنها کسی بودم که از صورتی سرخ زیر نور غروب لذت می بردم.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده