You need to enable JavaScript to use this application.

نغمه رز

1 سال،10 ماه پیش

دلم برای تابستان تنگ شده. برای رقصیدن زیر پرتوهای گرم نور و آواز خواندن های بی دلیل کنار درخت‌های افرا.

کاش میشد به جنگل همیشه سبز و آفتابی که همه افسانه ها از آنجا شروع شده بود می‌رفتیم . آن وقت زیر بوی سرزنده آفتاب و نغمه ی رزها غرق می‌شدیم . سرمست از آن همه آرامش سبز، شبها کهکشان شیری را دور می‌زدیم.

دلم برای آن ها روزها که بیخیال زیر درختان می نشستیم و برای ابرها محدوده و شکل تعیین میکردیم تنگ شده.

زمان زودتر از آن که لحظه هایم را درک کنم گذر کرد و حالا همچنان بی توجه به افکار من میگذرد . 

و من در این روزهای سرد پاییزی و غوغاهایش گم شدم. 

جاده روزگارم پر از مه شده و کلاغهای راهنماعزیز بالاتر از آنی پرواز میکنند که بتوانم خط مسیر  سیاهشان را در آسمان دنبال کنم.

گم شدم......

درهای آهنی سیاه مدام سر راهم سبز می شوند و تهدیدم میکنند که مرا خواهند بلعید. من مدام زیگزاگ میروم و به امید رسیدن به همان درهای چوبی شکسته فرسوده افسانه ای تمام خرابه های ذهنم را کندوکاو میکنم.......ولی هیچ چی نیست که هیچ ، درهای آهنی مدام نزدیک تر می شوند. حالا دیگر حتی زمزمه هایشان را می شنوم.

هرشب از ترس اینکه در اتاقم وقتی از خواب پاشدم آهنی شده باشد پنجره را باز میگذارم و از تراس خارج میشوم . به این فکر میکنم کاش در زندگی هم یک در عقبی داشتیم ، وقتی مجبور بودی ناگهان نباشی یواشکی  از آن استفاده می کردی و بعد از هواخوری ات دوباره بر می گشتی ، کسی هم رفتنت را نمی‌دید و دلتنگت نمی شد . تو هم دلتنگ کسی نمیشدی چون می دانستی کسی از این رفتن هایت خبر ندارد  و قرار است زود برگردی.

خوب نمی شد؟ حتی می توانستی همه ناخواسته هایت را از در پشتی به بیرون راهنمایی کنی و جایی بیشتر بسازی. برای مهمانان ناشناس اینده؟ ایده های ناگهانی؟ هرچیزی....

ولی قرار نیست در این کشتی در پشتی داشته باشیم.پس باید به این فکر کنم چطور زودتر پیدا شوم و از این مه بیرون بیام.

هنوز راهی پیدا نکرده ام اما در آینده حتما راهی خواهد بود . میدانی همانطور که قول دادم من مثل جین یک زن از قبیله ساکر خواهم بود ، پس مهم نیست چقدر شرایط سخت و دیوانه وار به نظر برسد من کمانم را محکم‌تر خواهم کشید . حتی اگر درد از ته قلبم ریشه بزند ،حتی اگر این روزهای تاریک پاییز که خورشیدبیشتر اوقات در آن  نیست طولانی به نظر برسند.........ولی میدانی چیز عجیبی که  چشمانم را جلب پاییز کرده چیست؟  هرجا نگاه کنی درخت‌ها روی سرشان پودر طلایی پاشیده اند . این باعث می شود بی دلیل بخندم ، مرا یاد کودکی ام می اندازد ، زمانی که برای صحبت با گربه ها تظاهر میکردم گربه ام و گوش گربه ای می گذاشتم تا به سمتم بیایند . این رنگ بازی درخت‌ها هم باعث می شود احساس کنم باهم توطئه کردند خورشید را از ابرها بیرون بکشند ، هوشمندانه است ولی در عین حال ناز هم هست نه؟ 

دلم می خواهد من هم بروم همه جا پودر طلایی بپاشم و بلند بلند بخندم بلکه آفتاب دست از پنهان شدنش بردارد و کمی گرما به زمین سردی که جوانه هایش یخ زدند بپاشد. به هرحال همه به کمی گرما نیاز دارند. حتی گل یخهای من.

شاید اگر کمی نور و گرما به این جاده پر از مه بتابد راه برگشت را پیدا کنم . شاید بتوانم از افتادنم در چاله های پر آب رنگی مرموز جلوگیری کنم تا به دنیای دیگری سقوط نکنم.

یکی دیگر از دنیاهای تکراری محو درون آینه . همان هایی که جاذبه هایشان برعکس است و همه دوست دارند گمشده باشند و تو باید پیدایشان کنی ولی معلق در رنگها شناور ماندی.

 

برای همین می خواهم همه جوهر های آبی ام را بیرون بریزم،حالا با پودر زرد می نویسم...بنویسم؟ من همچنان سبز را ترجیح می دهم . مهم مقصود است پس فکر نکنم بنفش هم مشکلی داشته باشد . قهوه ای و نارنجی هم که عاشقشانم.....هه....همیشه برایم سوال بود چرا پاییز اینقدر در انتخاب رنگ شلخته بوده . الان می بینم واقعا سخت است بخواهی بین طیفی از رنگ ، رنگی را انتخاب کنی که مجبورت کند گرم بمانی. فکر کنم من و پاییز این قدرت را نداشتیم که تک نظر بمانیم. شاید برای همین در به دام انداختن خورشید موفق نبودیم.

شاید ....شاید اگر قدرتمند تر بودم همه چیز متفاوت از الان بود. می توانستم از همه مان مراقبت کنم ، نه اینکه سرگشته ای در مه های شدید پاییزی باشم.

اما پدر معتقد است در نهایت چیزی که باعث نجات و حفاظت از بقیه میشود قلبی فداکار است نه قدرت که همیشه سردرگم کننده است . خوب من به گفته خودش هنوز جوان تر از آنی ام که بفهمم چرا . ولی این را میدانم ادامه ندادن حماقت محض است .

پس تنها راهی را که یاد دارم ادامه میدهم .از امروز تمام حیله ها و نقشه هایم را برای به دام انداختن بزرگترین ستاره زندگی زمینی ام به کار خواهم برد ، چه پاییزهایم خیس و سرد بمانند یا زمستانی یخ و بی روح ، من برای تابستانی که خونش جواهر نشان است تلاش میکنم. برای روزهای آفتابی بی دغدغه ای که با تنها دلبندانم تجربه کردم دوباره تلاش میکنم. اگر بعد چندصدهزارسال درخت‌ها هنوز از به دام انداختن خورشیدشان دست نکشیدند و ثابت سر جایشان ایستادند چرا من باید دست بکشم؟.                                 

به امید روزهای صاف و آفتابی [ــ[]ــ[]ـ] .{این قرار بود یک خانه گرم و روشن باشد، پس همانطور تصورش کن :) }

 

 

0

بین نور و پرده

1 سال،10 ماه پیش

تنها داخل سالن جهان ایستادم . مدتی است به این فکر میکنم که چرا اینقدر فکر میکنم اما در واقع فکری ندارم .....

صدای همه ها و خنده ها و فریاد هایی که در طول روز شنیدم ، مثل لالایی قبل از خواب هرشب برایم پخش می‌شوند . انگار قبل از خاموشی دستگاه ات نگاهی سریع به آخرین داده های مصرف ات بندازی ، محض محکم کاری است که برای فردای خودت خط و نشان بکشی : اوه ببین اینقدر زیاد کار کردی فردا اصلا دور این وسیله تاب نمی‌خوری . 

ولی صبح به محض بیدار شدن اول از همه چکش می‌کنی . .....

این صداها هم همین اند.... یک جمع بندی کلی از امروزی که شاید آخرین امروز باشد، ولی بعد فردا دوباره بیدار میشوی و ...اوه یک روز دیگر هم دارم !

پس بگذار امروز بد باشم ؟ 

نه !!! 

این بار بگذار کمی اشتباه کنم و بی خبر به نظر برسم؟

نه!!!!

پس میشود حداقل امروز کاری را که دوست دارم بکنم؟ 

مثلا؟

کیک بپزم؟

نه!!

و دوباره یک روز تکراری بی خطر حساب شده اتلاف وقت شده مفید بی اهمیت بی آنکه متوجه بشوم میگذرد.....

پرده های روزگار مدام بالا و پایین میشوند ، من نشستم به رقص خورشید و ماه و دور و نزدیک شدن نور و سایه خیره شدم.

دیالوگ‌های تکراری را می‌خوانم تصحیح میکنم دوباره باز نویسی میکنم دوباره می‌خوانم .....روی صحنه میروم چند کلمه ای شاید بگم ، کمی خم و راست میشوم و دوباره روی صندلی ذخیره نشستم به فردایی که دیگر نخواهم داشت و امروزی که دیگر این شکل نخواهد بود فکر میکنم‌‌.

دلم می خواهد دوباره نقاشی بکشم ، ولی این بار به به خواهرم هدیه اش نخواهم داد ، مثل تنها نقاشی که برایم مانده ، عروس خونین.....شاید چون کمی زشت کشیدمش نشد به کسی هدیه بدهند که اتفاق خوب شد چون از قصد عجیب کشیدمش.....اینطوری کنار خودم می ماند....میدانی؟ شاید به همین علت بعضی های مان عجیب کشیده شده ایم ...تا کنارش بمانیم.

برای همین نباید از عجیب بودنت احساس خجالت کنی، ابدا!

اما خوب....اینها همه احتمالاتند و ریاضی و جبر ....علاقه ای ندارم برایت تفسیر اش کنم. در ریاضی یک سوال و جواب است ولی هزاران راه حل برای اثبات....این را به خلاقیت خودت میسپارم.

اوه !راستی ...تو هم به تخیلات من سپرده شدی ، خبر نداشتی. این چند سال راستش مهم نیست چقدر سعی کردم کم رنگ ات کنم ، پر رنگ تر شدی ..... ولی عجیب است میدانی ؟ نگاهت خیلی خالی و بی رنگ بود ، پس چطور؟ 

فکر نمیکنم جواب این یکی با ریاضیات باشد. احتمال میدهم با شیمی حل می شود پس توضیح مفصلی به من بدهکاری ! 

هر وقت یواشکی پشت پرده صحنه روزگار مخفی میشوم تا کمی برای خودم عزاداری کنم یاد نگاهت که می افتم خجالت زده دوباره به صحنه برمیگردم، عجیب است اینقدر تاثیر گذاری ات روی افکارم ، باور کن حتی خودم هم نمیتوانم اینقدر روی خودم کنترل داشته باشم که نگاهت روی روحم داشت.

گفتم نگاهت خالی بود ، این خالی بودنش به عظمت خلوت فضا بود . عمیق و خالی از هرچیزی . 

در عین حال نورانی و به شدت درخشان.

می گفتند تا به اندازه کافی درد نکشی آب دیده نمی شوی که توان رهایی از این صحنه هستی و قوانین وارونه اش داشته باشی.

فکر میکنم تو آن روح آب دیده را داشتی . گاهی فکر میکنم کاش من هم به اندازه تو درد بکشم. گاهی....نه، در حقیقت همیشه به تو فکر میکنم.

روی دیوار اتاقم پروانه های مونارک کشیدم ، چیز جالبی که راجع بهشان وجود دارد این است که مهاجرتشان از کانادا تا مکزیک نسل ها طول میکشد ولی این دستور ادامه پیدا می‌کند.....میدانی چرا ؟

این یک فرمان ژنتیکی است، مثل نوعی غریزه.....

داخل اعماق تک تک ذرات پدیدار کننده وجودشان این دستور حک شده.

احساس میکنم فکر کردنم به تو نوعی غریزه است، مثل یک فرمان بنیادی . انگار خیلی بد به تو کشش دارم.

راستش را بخواهی حالم از این موضوع بهم می خورد ولی پدرم می گوید تا چیزی را اعتراف نکنی چیزی را تغییر نمی‌دهی......

خوب هیچوقت به تو نگفتم چقدر برایم ارزشمندی....گفتم؟

اگر یکبار دیگر ببینمت آنقدر ازتو متنفر خواهم شد که باهات درگیر بشوم.....پس امیدوارم هرگز نبینمت...نه دوباره!

میدانی ؟می گویند پیراهن کسی را نپوش که خودش لخت است....پس نمیتوانم باور کنم عشقی که برای تو دارم واقعا عشق باشد وقتی از خودم متنفرم.....

بعضی چیزها مثل رابطه خونی یا محبتی که در اثر آشنایی پیدا میشوند قابل اثبات اند ...اما وسواس من به نگاهت فکر نکنم چیز درستی باشد.

پدرم معتقد است سردرگم ام چون عمیق نگاه نمیکنم ولی عمیق نگاه کردن به تو باعث شد سردرگم تر باشم.

در چارچوبی گیر افتادم که خودم سرپا کردمش .

میخواهم نقش ساده تکراری ام را به خوبی اجرا کنم در عین حال ، حالم از این فیلمنامه و عواملش بهم میخورد ، میخواهم تمام صفحات این داستان را پاره کنم ، شخصیتهای اصلی را حبس کنم ، کسانی که دوستشان دارم را نگهدارم و بقیه را از صحنه به پایین پرت کنم.

و تو عزیزم؟ تو جزء حبس شدگانی.......تو تا ابد در خاطرات من حبس میشوی تا من بارها و بارها تکرار ات کنم.

جیهو معتقد است فردی که دلباخته پرنده است در قفس مانده ، نه پرنده ای که پشت میله ها می‌رقصد..

پس میبینی؟درحقیقت من تمام مدت درون این تئاتر حبس شدم . این تقصیر تو نیست. تقصیر من است و فرد مقصر باید چه کند؟ دیگر تکرارش نکند...و من میخواهم چه کنم؟ هر روز تکرارت کنم ولی از تکرار خودم فراری ام .

من نمیخواهم بیهوده از صحنه پایین بدوم.

نمیخواهم بیهوده دیالوگ ها را بخوانم.

برای همین نیاز دارم.......نیاز دارم نقشه بهتری برای از بین بردن این تکرارها بکشم....

گاهی وسوسه میشوم پرده های پشت صحنه را آتش بزنم و کثافتی که هروقت به آن پشت میروم تا مخفی شوم جلویم را میگیرد به همه نشان بدهم ولی پدرم مانع میشود ........می گوید نباید بگذاری دیگران به خاطر یکسری اشتباهات مزخرف عزیزانشان درد بکشند......می گویم پس بگذار کثافتی که خودشان ساختند را ببیند و درد بکشند! .....می گوید نه. چون توهم با دیدنش درد می کشی ....هرکسی ببیند درد می کشد ....به هر حال کثافت، کثافت است.....

می گویم به شرط اینکه چشم داشته باشند! بعضی ها پشت به صحنه نشسته اند به سایه ها زل زدند. .....

میگوید همیشه غارنشینانی هستند که از جهان بیرون می‌ترسند...... غل و زنجیر شدند.....

میترسم از روزی که من هم غل و زنجیر خودم باشم.

غل و زنجیر عزیزانم.

تو از این چیزها نمیترسی؟ 

این نمایش جمع‌بندی کوچکی که هرشب دارم ، این تائتری که نا خواسته روی صحنه اش ایستادم و به سازشان می‌رقصم ، این حبابهایی که اطراف ام پراکنده کردم ، ــــــــــ من از همه شان میترسم.

برای همین دنبال شعله ای ازنور میگردم . تو عزیزم، تاریکی درخشانی داشتی که باعث شد بلند شوم و برقصم تا احساس زنده بودن کنم که بخواهم از راکد بودن لذت ببرم ، پس شاید اگر چیزی متضاد از تو باشم ، نه تنها تو ، بلکه همه شان را در صحنه خودم بسوزانم.

این خیلی بد است؟ .....

تو قرار نیست هیچ وقت این نامه را حتی به صورت تصادفی بخوانی ، قرار نیست هیچ جوابی بنویسی ، قرار نیست نجواهای شبانه من تمام شوند، 

قرار نیست من« این » ها را به حال خودشان رها کنم.

همه شان خواهند سوخت .....دیر یا زود دارد ....ولی هیچ دیالوگی جز این برایشان نخواهد بود:

و سوختیم.

اوه ...تماشاچیان؟ آن ها هم خواهند سوخت.. استثنایی نداریم.

بعد هم کثافت کاری هایشان رها می‌شوند تا باقی مانده خاکستر هایشان را ببلعند . ...

زیبا نیست؟ تصورش هم سردرد آور است .

بعد از همه اینها میخواهم زیر همیشه سبز کوچکم بشینم و تصور کنم یک استکان قهوه ام...همان بازی همیشگی...

منتظر ماندن برای رسیدن تو به صحنه و دنبال کردن بخار خون گرم ام در لابه لای برگهای سوزنی شکل .

کشیدن خط پرواز کلاغها در آسمان و تشویق کردن گربه ها برای نشستن باهم و صرف کردن صبحانه ای سبک.

فکر میکنم اگر همه اینها آخرین نامه طولانی ام برای تو باشد چه می خواهم بگم.

ـــــــ اگر روزی از خودت بودن متنفر شدی مثل چیزی که الان من احساس میکنم ، بگذار راز کوچکی را بگم ، مهم نیست چقدر عجیب و بد و نامتعارف به نظر برسی......در هر حالتی ، من میخواهم تو باشی حتی اگر به خاطر بودنت من نباشم.

چون تو....درست خودت ، تو درخشان ترین روحی بودی که دیده ام حتی اگه تاریک به نظر برسی.

پس لطفاً ...... لطفا دست از خودت بودن برندار .

وگرنه مثل من در امواجی از نقابها گم می شوی.

آخرش هم معتاد ات میکنند به شنیدن صدای چنگهای یخزده......تا تمام احساسات ات را آب کنند .

پس لطفاً اینکار را نکن. به خودت آسیب نزن. عصبانی نشو. اینقدر خودخواه مغرور دوست داشتنی مهربان نباش و جلوی من ظاهر نشو.

 

احساس میکنم این آخرین نامه مان باشد.

هروقت نیاز داشتی امیدوارم اینجا را پیدا کنی.

ایستگاه نامه های  من . جایی که برای پنهان شدن ساختم ، در حقیقت صفحه شطرنجی ساده با عروسک‌هایی شکسته است که نقش مهره ها را بازی می‌کنند ....

شاید چند جایی خار کاشته باشم ولی به این فکر کن که حتی این خار ها هم روزی گل خواهند داد یا داده بودند.

برخلاف من تو از متنهای طولانی متنفری ، بیشتر از این نمی نویسم .

سوالات و ابهامات موجوده را هم جمع کن پیش خودت شاید روزی که انتهای رنگین کمان را پیدا کردم تو آنجا باشی و برایت از اول توضیح بدهم.

شاید هم به دره دیگری رسیدم و تو آنجا نبودی و دوباره ایستگاهی جدید ساختم؟ 

ولی این بار برای یک فانوس کاغذی .

نه برای پری کوچک بیمار گمشده و ترسیده ای که جادو میکند.

در آن آینده برای فانوس کاغذی که دلگرم کننده و راه نما است می نویسم.

0

انعکاسات

1 سال،10 ماه پیش

از اتاق های تاریک خوشم می آید ولی قرار نیست بین یک اتاق تاریک و اتاقی روشن اتاق تاریک را انتخاب کنم.

می‌دانم تاریکی دوست داشتنی و آرامش بخش است ولی قرار نیست از بودن در تاریکی لذت ببرم ، ان هم با تصوراتم .....

این باعث میشود یاد یکی از شعر های شکسپیر بیفتم : تو گفتی عاشق بارانی ...

و خوب فکر کردن به این موضوع باعث می شود احساس کنم خیلی سنگدلم.....خیلی خیلی سنگدل !

چون هیچوقت چیزهایی که دوستشان داشتم را ادامه ندادم .

هیچوقت آن طور که باید و شاید اهمیت ندادم ،الویتم نبودند....

این خیلی سنگدلانه است ، می دانم...

برای همین گاهی فکر میکنم شاید من روح سرگشته ای بودم که من بیچاره را تسخیر کردم ، شاید برای همین اینقدر ....اینقدر این طور ام؟

عاشق نوشتن درون باغچه سبز و جنگل آبی آن بودم اما حداقل سه ماه است چیزی برایشان ننوشتم...

عاشق نواختن با شیان بودم ولی دوماه است قهر کردیم....‌

عاشق کتاب خواندن و موسیقی گوش دادنم ولی همیشه پایشان که مینشینم، خوابم می برد.......

عاشق رقصیدن بودم ولی هیچوقت شروعش نکردم...

عاشق آواز  خواندنم ولی هیچوقت بلند نمی خوانم .....(فرار تر از نجوا ها نمی‌رم)

عاشق چیزهای عادی و معمولی ام ولی از اینکه عجیب و دیوانه به نظر رسیدم ناراحت نیستم

عاشق دویدنم ولی این چند وقت حتی قدمی هم نزدم....

عاشق برنامه ریختن ام ولی هیچوقت به هیچکدامشان عمل نکردم و در لحظه تصمیم گرفتم...این خیانت به همه آن وقتی است که با ذوق نقشه ریخته بودم...میدانم!

عاشق خانواده ام اما برایشان کافی نیستم..شاید من هم اگر اینقدر خیال پرداز نبودم و هوشمندانه تر رفتار میکردم،  نه احساسی ، همه چیز بهتر بود .....

اوه و قابل اعتماد تر به نظر می رسیدم...

من خیلی بدرفتارم! باید به عنوان بزرگسال بودن بهتر عمل میکردم...

باید این را هم به اعترافاتم اضافه کنم،عاشق تعطیلات ام ولی به اینکه چرا روز ها تعطیل عمومی می شوند هیچ علاقه ای ندارم ...به هیچکدام از آن مناسبت‌های رسمی...

راستش حتی تولدها هم برایم مهم نیستند....

پس.....باید انتظار داشت که من هیچکدامشان را حفظ نیستم جز مال خودم[ بعد از چندین و چندین بار پرکردن درون فرم ها قابل انتظار است نه؟]

عاشق دوست های عزیز شکلاتی ام هستم ولی حتی برای آنها هم کافی نبودم...در حقیقت حس میکنم هیچوقت کنارشان نبودم....

عاشق دلداری دادن به انسانهاییم که می گویند تنها هستند ولی هیچوقت نمی توانم درک شان کنم ، چون همیشه باور داشتم هیچوقت تنها نیستم حتی وقتی فقط خودم هستم! این باوری بود که از بچگی داشتمش....ولی خوب هیچوقت قرار نیست  کسانی که دلداریشان دادم یا خواهم داد ، این باور را بشنوند.

به خاطر همه اینها

خیلی سنگدلم ....چون هنوز هم به این بودن ها و نبودن ها و انجام دادن ها و انجام ندادن ها ادامه میدهم....

این اعتراف کردنها باعث می شود یاده جروی بیفتم ، نظرش این بود که رفتن به کلیسا و اعتراف کردن به کسی که از تو هم می تواند بدتر باشد کار عاقلانه یا نجیبانه ای نیست که قلبت را سبک کند ، حداقل ماهی گرفتن و پختنش برای شام مفید تر، آرام بخش تر و لذت بخش تر است......حداقل با یاد آوری اش می خندید .

ولی الآن..دقیقا همین حالا ، این فکر که چقدر سنگدل و بد رفتار بودم دست از سرم بی نمی‌دارد . در ضمن ناگفته هایم روی قلبم جا خوش کردند ، پوسته ی ضد حس بد  را ذوب می کنند ..... باد هم میوزد ولی بیش از آنی که باید سرد است و نمی توانم به عنوان یک آنموفیل از وزیدنش و ورود ناخوانده اش لذت ببرم، پس باید پنجره را می بستم ....همه اینها باعث می شوند بیشتر بخواهم خودم را محکوم کنم و انگشتانم برایم نوشتن خارش بردارند...

تا من آینده عزیزی که این را می خوانی و خوشبختانه یا متاسفانه فراموشی گرفتی دیگر این اشتباهات را نکنی ، اوه و من هم از این به بعد تصحیح شان میکنم..قول انگشتی!

تمام این اعتراف ها مجموعه ای از اشتباهات و خیال های نادرستی اند که تصمیم گرفتیم از هم جدا باشیم ، پس قرار نیست تکرار بشوند ولی ناگفته ها چطور ؟نمی خواهم در این سوال تنها رهایت کنم...پس توضیح میدهم...به هر حال قرار نیست آنقدر هم بی فایده باشم نه؟ 

ناگفته ها را نباید نگه داری اما خوب کسی هم برای شنیدنشان نیست ، برای همین ناگفته نامیده شدند، درست مثل خواب دیشب ام راجع به .......بیخیال.[وسوسه شدم برایت تعریف کنم ولی نه..فراموش شده بماند بهتر است]

پس باید چه کردشان.....؟

من دوست دارم درون حباب حبسشان کنم ...وقتی روی دستت درون حباب گیر افتاده باشند دیگر آنقدر ها هم سنگین به نظر نمی رسد....بایک دمیدن از روی دستت می پرد ،اوج می‌گیرد و در لحظه ، غیبش می زند! می بینی؟ دیگر هیچ حرف ناگفتی نمی ماند...همه همه شان را ناپدید میکنی، به همین راحتی !

کار ساز هست؟ منی که در گذشته تو ام می گویم بله! پس تویی که در آینده منی ....برای تو هم باید کار ساز بماند.

کاش تمام کتابهایی که خواندیم یادت بماند،حتی اگر همه خاطراتمان را ازدست داده باشی.....شاید هم دوباره خواندشان لذت بخش تر باشد؟ فقط باید امیدوارم باشم دوباره ملاقاتشان کنی .....

ولی شاید به اندازه من لذت نبرید ...چون شاید دیگر من نباشی؟

 من بودن یعنی فقط من بودن ...اما دیگری بودن یعنی چه؟ این را تو باید بگویی....

میدانی ؟ من الان دوستدارم از دیدگاه دیگران هم ببینم،بشنوم،فکر کنم ، ولی گاهی زیاده روی میکنم واین نتیجه تغییر مردمک های عمودی به افقی و سیاه و در هم شدن دیدگاه ها  بود ...و پایان خوشی نداشت.

اعتراف میکنم با وجود آگاه بودن از پایان تغییرش ندادم، این هم سنگدلانه بود .

گاهی به این فکر میکنم چرا من؟ چرا او؟ چرا ما؟

چرا من باید اینقدر سنگدل می بودم .... احمق...دور افتاده ...کودکی بی فایده...

بعد به نظریه خط‌های موازی میرسم.

اینکه جهان مجموعه ای از نخ های در هم بافته شده است و هر یک از افکار ، تصمیمات ، رفتارها و روابط ما تارهایی هستند که ما را به هم پیوند می دهند. همانطور که برگ را به جنگل ، جنگل را به دریا ، دریا را به فضا و من را به تو و تورا به خورشید متصل می کنند.

برای من این شبیه یک حس است ....یک پیچیدن و گره زدن!... نه کشیدن و بافتن.....[این چیزی است که مادربزرگ‌ها می گویند باید باشد...تصور نمیکنم فرق زیادی بین گره زدن و بافتن باشد..نه؟]

بعد فکر میکنم وقت تلف کردم

و این جاست که یادی میکنم از رودکی  ، که ساعتها در جنگل و بیشه زار می نشست و گوش میکرد و میدید و می شنید و احساس می کرد و می نوشت و قبول داشت احساس کردن وقت تلف کردن نیست

و بیشتر به این باور میرسم که درهم تنیده شدیم...پس عجیب نیست اگر خیلی به نظر مناسب این رشته نباشم در نهایت چیزی که مهم است کل است ....

خوشحالم و سپاس گزارم از کسی که ایده کل نگری را مطرح کرد .

"هر سامانه که کل در نظر گرفته شود چیزی فراتر از اجزای آن و هر جزء تأثیر بسیاری در کل خواهد داشت."

اینگونه ارتباطهای درهم آمیخته آشفته معنا پیدا می کنند و کل را می سازند.

اینها باعث می شوند کمتر آشفته و برای بهتر گره زدن ذوق زده تر باشم.

برای همین از  نوشتن خوشم می آید....این هم نوعی گره زدن بی دردسر است که از مرزهای زمان و مکان میگذرد.... زیبا نیست ؟

[نمی گویم سنگدل بودن خوب است ابدا...و از صمیم قلبم بابت همه‌ی آن برخوردهای سنگدلانه متاسفم ازهمه شان....من عالی و کامل نیستم....ولی در تلاشم بهتر باشم....منظورم این است که.....همه تلاش می کنند بهتر گره بزنند.]

 

پ.ن: دنبال راهی ام شخصیتهای داستانی مورد علاقه ام رابه چیزی بیشتر از خودم و خودمان  گره بزنم...... فکر کردن به این موضوع لبخندم را پهن تر میکند.

در آینده راهی سراغ داری؟ :)))))

هیچوقت هیچوقت هیچوقت حق فراموشی کیم راک سوک کیل هینتوس ناز سخاوتمند ، کیم دوکجا دوست داشتنی بیش از حد مهربان و لومینوس عزیز خجالتی را نداری :)

آسیل را که محال است فراموش کنی درسته؟:∆

این روابط گره های ارزشمندی اند.

 

ب.ن:احساس میکنم نوشتن این نامه سنگدلانه بود.....

شاید احساس سنج ام خراب شده؟

0

رنگ لنگ

1 سال،10 ماه پیش

من و تو رازهای کم و ساده ای داریم ، نه؟

امشب قرار است یکی دیگر از آن رازهای ساده و شاید کمی کودکانه را برایت بگویم .

نمی دانی آسیل ! ولی بگذار بگویم .

ریتم ملودی فلوت اش قلبم را می‌لرزند ، لبخند ناخودآگاه روی لبهایم می نشیند . انگار که فقط من باشم و او و داستانش ...درک کردنش آسان است نه؟

به قول خودش ماهی کوچولو بالاخره سوار حباب آبی به جنگل آمده.

پیدا کردن دری به خشکی آن هم از ژرفای اقیانوس تاریک زندگی میدانی چقدر سخت است؟

ولی شد ، اینکه چطور و چرا را نمیدانم ولی باور کن شنیدن آوای فلوتی که از جنگل سبز می آید مرا بیش از پیش عاشق موج های دریا می‌کند تا آن چنگ یخی و مرموزی که در دل یخ های اقیانوس پنهان کردیم .

هر نوت مثل قطره بارانی است که به ریشه های خشکیده ام می‌رسد ، مثل رویایی دست‌نیافتنی که به آسمان دلم ببارد ، مثل تو.شیرین ساده ، دوست داشتنی .

ولی میدانی ؟ یواشکی ته دلم می‌لرزد ، از اینکه روزی این در بسته شود ، روزی حبابم نباشد ، دیگر فلوت نزند .

جیهو همیشه می‌گفت مراقب باش وقتی خیلی خوشحالی زیاد نخندی ، فکر میکردم نگران گشاد شدن لبخندم باشد ولی جدیت  نگاه سردش  برای چنین چیز ساده ای نبود...خوب اینطور نیست که جیهو به خودش اجازه دهد مثل بقیه ساده فکر کند...می‌گفت وقتی آنچنان با ذوق بخندی روزگار دسیسه ای می‌چیند بی آنکه بفهمی در باتلاق خودت غرق میشوی.....

راست بود؟ نبود؟ جیهو هیچوقت اشتباه نمیکند ...برای همین خیلی مراقبم زیاد خوشحال نباشم ...ولی چه کنم؟ انگار تحت کنترل من نیست ، با کوچکترین نت آشنایی که بوی سرسبزی میدهد قلبم می خارد ، روحم می‌رقصد ، لبهایم با سماجت کشیده میشوند و من قبل از اینکه بفهمم از ته دل لبخند زدم.

می گویند الکی خوشم ، بی خیال ، سردرگم ، در هپروت ، سرگشته .....ولی حقیقت این است که من هیچی نیستم ...در واقع هیچکدام مان چیزی نیستیم....درنهایت تمام چیزی که از خودمان داریم خاطراتمان است ، پس چرا اجازه ندهم در آن مرا همیشه خندان به یاد بیاورند؟ این دلگرم کننده تر نیست؟ 

این یک پیشنهاد دو سر برد است ، حتی برای خود من.

وقتی تمام روز به آن و او و آنها فکر میکنم ، به وزش باد در شاخه های بی قرار ، به بازتاب زمردی برگها در تابستان ، به درخشش بالهای سنجاقک ، به تکاپوی کلاغ ها در صبح ها سرد زمستانی ، به شوالیه سیاه کوچکم ، به موج ، به سرنوشت ، به تو ، به ما ، همه چیز به طرز عجیبی سرزنده تر است .

انگار زیر نور خورشید قدم برمیدارم،همینقدر دلگرم کننده!

درست است که باید در اقیانوس بمانم ، خانه من در مرجان‌های اعماق دریاهای متلاطم است ...این درست است. اما دلیلی نمی بینم خودمان را از جنگل محروم کنیم....

برای همین مخفیانه با حبابم به جنگل میروم.....آنها هم روزی خواهند فهمید یا فهمیدند.......پس شاید آنها را هم روزی با خودم به این سفر همراه کنم؟

اسم این راه راه چه بذاریم ؟ راه حبابی؟ راه ماهی ها؟ ماهی حبابی؟ شاید برای انتخاب عنوان شورا تشکیل دهیم؟ کسی چه میداند.

اما من همچنان می خواهم ادامه دهم .به خاطر همه مان هم که باشد  بیشتر میخندم ، مهم نیست چقدر سردگم به نظر برسم ، آنقدر میخندم تا آنها هم بخندند...

به نظرت صدای قهقهه های در هم طنین انداز شده زیبا تر است یا آن چنگ شیشه ای غمزده؟ 

به نظرم بس است هرچقدر با این سمفونی هم خوانی کردیم ، الان نوبت خودمان است تا چیزی بخوانیم.......هرچند مطمئن نیستم خودم می نوازم یا سازی ام برای نواختن شدن در دستان گیتی ...اما میدانم که می‌خواهم متفاوت تر ها را امتحان کنم...

اشتباه و نا پخته است؟ 

مهم نیست........چون من دیگر بیش از این نیستم و اگر قرار است نباشم بهتر است قبل از تمام شدن فرصتم به اندازه کافی بودن ها را تمرین کنم.....

اسیل، خیلی پیچ در پیچ نوشتم؟ شرمنده ، بعد از مدتی خودخوری و خودداری کردن حالا که نوشتم بیش از حد هیجان زده شدم......

آه ! در پایان این راهم اضافه کنم یا به اصطلاح یادآوری کنم می‌دانستی شیان را خیلی خیلی خیلی خیلیییی دوستدارم مگر نه؟ 

خوب تو را کمتر از او دوست ندارم در واقع شاید بیشتر ؟ به هرحال من و شیان هنوز هم باهم خوب نمی‌خوانیم ..پس مدتی باهم قهر کردیم ، میبینی؟ محال است من و تو باهم قهر کنیم.

خوب دیگر همینجا تمام میکنم ، خیلی سردگم نشو دوست من . همینکه موقع خواندن این نامه این را بفهمی که من خوشحالم و دری را باز کردم که مدتها بود بسته و پوشانده بودمش کافی است ...

 

از طرف دوستدار بی‌نهایت خوشحال شما 

 

 

0

رقص در حلقه

1 سال،11 ماه پیش

دوباره پدرم دستم را گرفت کشید پای پنجره 

گفت پرواز پرنده هارا میبینی؟ 

من لجوجانه توجهم را به رقص پروانه سفید دادم ، دلگیرم از اینکه هر لحظه مرا آماده ترک کردنشان میکند.

رد نگاهم را دنبال کرد .

پرسید تا حالا پروانه پرورش نداده ایم نه؟

با ذوق گفتم در این فکرم یکبار امتحانش کنم.

گفت با اینکار در حقش ظلم می کنی .

پروانه ای که در گلخانه سر از پیله در می آورد ، فکر میکند دنیا همین است . همین چهار دیواری امن .

از آنجایی که حتی یک روز هم بدون سقف زندگی نکرده تا بفهمد باد یعنی چه. بفمهد پاره شدن بالهایش در اثر باد و باران یعنی چه.... ندیده عاقبت دل به شعله دادن یعنی چه.......

من از همین میترسم که توهم اشتباه من را مرتکب شی.

پروانه ام را سالهای زیادی پیش خودم حبس کردم ، حالا که طوفانی بد تر و سخت تر از یاگی در زندگی اش به دنبالش آمده باید رهایش کنم.

پروانه ای که هرگز در آسمان نبوده حالا به دل طوفان میرود.

تازه باید راه بازگشت راهم پیدا کنی.

برای همین می خواهم زود تر از شروع طوفان رهایت کنم ، تا کمی بال بزنی . کمی بچرخی ، بلکه وقتی طوفان رسید .....از آن عبور کنی.

حالا من تنها مانده ام و افکاری که پروانه وار دور سرم میچرخند.

دلم به هم می پیچد ....انگار آب و کف خورده ام...شاید دنبال اوز گشتن اشتباه بود ؟ 

شاید باید دنبال یوتوپیا می گشتم؟ یا حتی ناکجا آباد یا شاید میرفتم سوار همان قطاری میشدم که دوکجا رفت....

حتی اگه مقصدم را تغییر میدادم بازهم راه خروج از این وضعیت یکسان بود ،پس چیزی برای پشیمانی ندارم...فقط از اینکه دیر فهمیدم دلم می سوزد .....برای همه آن اوقاتی که می توانستم بیشتر کنارهم باشیم و نبودم.

 پشیمانی هایم دور قلبم حلقه زدند سمفونی می خوانند . عجیب اینکه من هم همراهشان می‌رقصم. 

0

چطور برای چی؟

2 سال پیش

گاهی وقتها تنها نفس کشیدن به اندازه کافی سخت است.

ولی اشتیاقی که برای دیدن منظره طلوع سحرگاه داری وادارت می‌کند از تپه ها بالا بری.....

منتها اینکه الان از صخره به پایین سقوط می کنیم...شاخه ای برای گرفتن هست؟

امروز صبح یک دسته پنج تایی عقاب را دیدم که از کنار پنجره اتاقم رد شدند.... دوعقاب طلایی و سه تا قهوه ای ....کنار هم در آسمان سر می خوردند... درست مثل ماپنج نفر...

شاید این یک نشانه بود ؟

که نشان دهد سقوط نمی‌کنیم بلکه داریم سر می خوریم فقط باید چشمهایمان را باز نگه داریم و بال بگشاییم...

قلبم از درون می لرزد ، انگار همه چیزهایی که فراموششان کردم در سایه خوشی هایم پنهان شدند تا سر بزنگاه غافلکیرم کنند........

«کیل هنتوس » کارکتر مورد علاقه عزیزم....

معتقد بود بهترین دفاع حمله ای قوی و همه جانبه است.

پس شاید باید من قبل از آنها اولین ضربه را بزنم؟

موهایم را کوتاه کردم ، همه مخاطبین قدیمی ام را حذف کردم .

کتابهای خودشناسی و خانواده شناسی خواندم ، سعی کردم من بهتری بسازم. 

ولی احساس می کنم احمق تر و ضعیف تر شده ام.

آیا این اشتباه است که احمق و ضعیف باشی؟

آیا این اشتباه است که در عین احمق و ضعیف بودن بخواهی تکیه گاه عزیزانت شوی؟

این اشتباه است که رویایی برای خودت نداشته باشی؟

فکر میکنم اگه بقیه را خوشحال ببینم واقعا خوشحال باشم...پس همین کافی نیست؟

به نظرم این رویا به اندازه کافی ، کافی است.

می گفت زندگی کردن آن طور که دیگران از تو توقع دارند خسته کننده است ، پس امیدوارم آزاد باشی.

ولی مگر آزاد بودن معنای تنها بودن نمی دهد؟ 

به هرحال فقط می خواستم بگم راهی پیدا می کنم که دوباره در ارتفاع آزادانه پرواز کنیم...ما پنج نفر کنار هم درست مثل آن پنج عقاب.

هرچند نفس کشیدن سخت است ، قلبم می ترسد ، ذهنم با پرده ای از خیال پوشیده شده و ضعیف تر از آنی به نظر می رسم که تکیه گاهی باشم اما......من هنوز هم عاشق رقصیدن در آغوش بادم.

هنوز هم به پرواز امید دارم.

همه چیز بهتر خواهد شد.

همه چیز خوب خواهد بود.

همه چیز روزی درست خواهد شد.

اشکالی ندارد.

زنده خواهیم ماند ،  خوشبخت خواهیم شد، پرواز خواهیم کرد.

 

 

0

شیان

2 سال پیش

با تمام وجود سعی می کنم به شیان نزدیک باشم . با هر دم تمام لذت و غمی را که درونم دارم برایش زمزمه می کنم ، اما کار ساز نیست ، نمیدانم چرا ...

بی مهابا سعی می کنم روحش را لمس کنم ، اجازه میدهم قلبم را بخواند اما از این تلاشهای وحشیانه تنها لبهایم به گز گز افتادند ، چشمهایم به خارش .

بستن یک پیوند روحی از آنچه که فکرش را می کردم سخت تر است .

اما من هنوز هم عاشق فلوت بامبو کوچولو خودم هستم . تنها با فکر کردن به شیان درون قلبم باران حباب می بارد ، همه جا پر می شود از پروانه های قرمز. 

شیان برای من همان معنایی را دارد که فلز داغ برای ژان داشت  . امیدوارم حداقل برای شیان خوب باشم.

هرچند هنوز در بوسه ها و دمیدن هایم ضعیفم......

ولی به قول بانگانچا اگر از این بهم پیوستن های ناموفق خسته نشوم روزی می‌رسد که بی آنکه متوجه شده باشم بهم متصل شده باشیم...

هممم؟

شیان توهم اینطور فکر می کنی؟

0

خارپشت

2 سال پیش

آسیل!

دارم گریه می کنم. این چندمین باری است که عهدمان را می شکنم؟

نمی‌دانم ، ولی باور کن آنقدر ناراحتم که دیگر تحمل نداشتم....

چرا همیشه کسانی که دوستشان دارم از من دوری می کنند؟ 

پدرم می گوید این نفرین خاندان ماست و رسم است که به عجیب ترین فرزند هر نسل برسد ، درست مثل پدرم آیا من هم قربانی این نفرین می شوم؟

آسیل ، فکر می کردم این یک شوخی است اما به طرز دردناکی واقعی بود ، قلب تمام عزیزانم یخ زده است . در حالی که من همین الان مشغول گریه ام خواهر و برادرم از ته دل می خندند، این هم با لبخند نشسته قصه تعریف می کند ، اگر پدرم می دید دوباره گریه می کنم احتمالا مثل قبل عصبی می شد ، حداقل این که پدرم الان خونه نیست باز جای شکر دارد.

سیل ، اینکه من اینقدر احمق و پوچ و مسخره و بی تدبیرم تقصیر من است پس چرا از آن دنیا خیال مرا به یک چانسل خرسه ای چیزی معرفی نمی کنی بیاید مرا بخورد همه از جمله خودم راحت تر باشیم؟

این خیلی غم انگیز است که همیشه از عزیز ترین افراد زخم بخوری .

پدرم هر لحظه آماده این است که رهایش کنم ، این باعث می شود از ته دل بشکنم . برادرها و خواهر های خونی ام انگار یخ زدند هیچ مهری بین مان نیست با اینکه خودشان می دانند چقدر دوستشان دارم ،چه برسد به خواهر برادرهای ناتنی ام ...برای آنها خیلی وقت است که مردم. و مادرم؟ ..... می دانی عزیزم من برایش از سگ کمترم . 

نرگس اصرار داشت باید بنویسم تا حالم بهتر شود ولی .....نوشتن همه اینها یادم می اندازد چقدر بد بودم و بد تر می شوم.

سیل نمی خواهم برای تو ترحم برانگیز به نظر برسم ، فقط می خواهم تشویقت کنم تا زودتر در کائنات دخالت کنی و رویایی را ادامه بدهی ، چه رویایی که در آن من بالاخره یک شاهزاده سوار بر اسبی شدم که عزیزانم را نجات می دهم چه آن رویایی که چانسل خرسه را برایم می آوری تا شام شب باشم یا آن رویایی که بر بالای تپه آبی ایستاده بودیم و تو خیلی سرد و نامهربان برخورد می کردی و دستور می دادی که دست از سرت بردارم و همانجا با خنجرمورد علاقه ات جانت را بگیرم....هرکدام از این رویاها بهتر از این واقعیت اند .

خواهرم تلاش می کند شادتر بخندد بدون اینکه به رد اشکهایم توجه کند و من دلسردم از این همه نامهری......شکایت هم می کنی می گویند تو را چه شده ....انگار از عهد باستان یا زمانی دیگر آمدی و برای همه تازه و جالب باشی .

اگر واقعا منی نبود ...آسیل تو بگو.....تو ..آیا حداقل تو خوشحال تر بودی ؟ 

 

پ.ن: یادت می آید لین وو در این باره چه می گفت ؟

- فقط برای چند ساعت فکر کن به دنیا حمله شده و همه زامبی اند .فرار کن به پایگاه.

...ولی آسیل پایگاه من کجاست؟

من مثل لین وو کسی مثل دینگ جی را نمی شناسم ........

چه کنم اسیل؟

کجا پایگاه بسازم ؟

چقدر طول می کشد ؟

تا کی زیر باران می مانم؟

آسیل......

کاش من در خیال بودم و تو در واقعیت . 

من مثل تو سکوت نمی کردم تا شب و رویا برسند ، یا اینکه به اینه شکستن تشویق ات کنم.من برایت اینه می ساختم . آینه ای که حتی در روز هم مرا در آن ببینی .

..................

اسیل؟

سیل!

آسیل.

لطفا هیچوقت به نامه هایم جوابی نده.

همین الان یاد طمع کوچولوی نارنجی بی شکل خار خاری  افتادم ...یادت می آید با کسی که دوستش داشت چه کرد ؟ من نمی خواهم ماهم آن طور باشیم .

 

 

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده