هزار و یک شب با کیومرث(شب هشتم)

هدفم از قلم در دست گرفتن این بود که در آینده‌ای نه چندان دور وقتی برمی‌گردم و نوشته هامو میخونم بدونم اون زمان دقیقا به چه چیز و چجوری فکر میکردم... چقدر بیشتر به بلوغ فکری رسیدم و عاقل تر شدم، و تمام این شب ها چیزی جز این نبوده!

دیدی گاهی اوقات به طور غریزی از بعضیا خوشت نمیاد؟ با اینکه نه بهت صدمه ای زدن، نه حرفی، نه رفتاری، نه چیز خاصی ازشون دیدی و...

اما یه حس خیلی بدی نسبت بهشون داری که ممکنه از هرچیزی منشأ گرفته باشه! آدم دورویی نیستم، تا جایی که بتونم این حس رو درون خودم نگه میدارم و به روی خودم نمیارم، ولی نمی‌دونم چرا یهو این حس انقدر شدت پیدا می‌کنه که رفتار های خصمانه و پرخاشگرایانه از خودم نشون میدم.

کاملا غیرارادی، انگار بدنم میگه من حقیقت رو در ارتباط باهاش میدونم، و کاملا پسش میزنه... قبلاً فکر میکردم من آدم بدبینی هستم، این از حسادت یا احساسات منفی مشابهشه، ولی بعد گذشت مدتی وقتی نقاب اون آدم یهو میفته متوجه میشم چیزی جز شهود نبوده.

از یک جایی به بعد سعی کردم با خودم مهربون تر باشم، به حس درونم اعتماد کنم و کمتر به این فکر کنم که شاید مشکل از منه، در واقع این طرف مقابل هست که یه جای کارش میلنگه!

اوه راستی هیچوقت سلام نکردم نه؟ واقعا آدم سلام/خداحافظ نیستم :))))

-استکان خالی از چای هلو

 

 

 

پ ن: در هر نوشته به این فکر میکنم که امیدوارم خودم برخلاف حرف هام عمل نکنم، شعار های الکی ندم، نگم "اینجوری بده" بعد خودم "اونجوری" باشم، شاید تمام انرژی ام رو همین نگرانی صرف می‌کنه!

پ ن۲: اولین امتحان این ترمم از فردا شروع میشه(دوتا امتحان در یک روز دارم البته) و امیدوارم بتونم حداقل نمره ی قبولی رو بگیرم(امیدی نیست! گریه‌ی فراوان*)

پ ن۳: گاهی اوقات خیلی خسته ای ولی محکومی به ادامه دادن چون چاره‌ی دیگری نیست...