بسیار عزیزی
خواهش می کنم ازت قوی باشی و همیشه
دنبال راه
همیشه راه هست و هیچ وقت راهی مسدود نیست
می بینی که همیشه دور شاه شجاعه
۱۴۰۵۲۲۷
بسیار عزیزی
خواهش می کنم ازت قوی باشی و همیشه
دنبال راه
همیشه راه هست و هیچ وقت راهی مسدود نیست
می بینی که همیشه دور شاه شجاعه
۱۴۰۵۲۲۷
امروز که پل یادگار امام رو به سمت خروجی اتوبان کرج_تهران طی میکردیم ، دستم رو بیرون از پنجره رو به نور خورشید نگهداشته بودم و نور رو از لا به لای انگشتهام نگاه میکردم و سعی میکردم از این صحنه فیلمی بگیرم که حالی شبیه حال اون لحظهام رو بتونه ثبت کنه . همون حین خدا رو بابت خلق آدمی به نام ژوزف نیپس شکر کردم و برای آرامش روحش دعا کردم . به این فکر میکردم که اگر مخترع دوربین عکاسی واقعا ژوزف نباشه _ که تو تاریخ هم انگار دقیق ثبت نشده _ آیا خدا باز هم ژوزف رو مورد رحمت خودش قرار میده با دعای من ؟ یا اون کسی که واقعا دوربین رو اختراع کرده ؟
همینطور که تو ذهنم ژوزف و نیوتون باهم سر ثبت عکس با دوربین عکاسی دعوا میکردن ، نوتهای پایانی ویولون نواختن آهنگ بغلم کنِ تتلو تو ماشین پخش میشد و مغزم رو واقعا تاب قشنگی میداد .
خودم رو موقع نواختن این نوتها تصور میکردم روی یک صندلی چوبی تیره وسط یک سالن مدرن و نسبتا تاریک با پردههای قرمز و بوی خوش عطری سرد و تلخ با نوازش باد خنکی لا به لای موهای پریشونم . راستی من اگر میخواستم به صورت جدی نوازندگی رو شروع کنم بین سهتار ، پیانو و ویولن کدوم رو انتخاب میکردم وقتی هر سه رو در زمانها و حالهای مختلفی واقعا دوست میدارم ؟
کاش روزهای من طولانی و با برکت بودن .. طوری که وسط همه این رفت و آمدها و شلوغیها و بینظمیها و بیبرنامگیها برای خودم ۴ ساعت وقت مفید داشتم . حقیقتا گذر عمر واقعا داره ناراحتم میکنه دیگه ..
به این فکر میکنم اگر ۴ ساعت وقت آزاد برای خود خودم داشتم ، بازم اون رو تلف میکردم ؟؟ یا واقعا ازش استفاده میکردم ؟
این روزا یه پام تو زندگیه و یه پام لای کتاب فلسفه گیر کرده . دوسش دارم .. نمیخونمش .. جلو نمیره .. بس که من بی انضباط و شیطونم !
یه عاملا خرده نوشتههای ریز ریز تو مخم دارما ولی فعلا خوابم میاد
دفعه بعدی که بنویسم کی خواهد بود ؟ نمیدانم ..
روزی که داشتم این دو بیت رو میخوندم ، هرگز فکر نمیکردم که باهاش گریه کنم :
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب مینامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
یعنی من خوندم و بعد چند باری بهش فکر کردم ، جان توضیحاتی داد و من هم فهمیدم و هم نفهمیدم .
امشب کامل فهمیدم که اون موقع نفهمیده بودم ..
امشب فهمیدم و میترسم از شبهایی که بگم " امشب کامل فهمیدم که اون شب تفهمیده بودم " .
خدا میدونه _ یعنی فقط خدا میدونه و انسان عاشق _ که چقدر سخته تحمل فقدان در همون زمان دارایی !
ترسم بیشتر میشه وقتی به این سوال میرسم که نکنه هرچه عمیقتر فرو بری در عشق ، به همون میزان این رنج بیشتر بشه ؟
و در عجبم از آدمیزاد !
یک لحظه چنان عمییییق در دل اقیانوس غم غرق میشی و دقایقی بعد متوجه تلاشهای زیبای مغزت برای رد شدن از آسیب هستی .. مغزت تو رو به خوبی آروم میکنه با حرفهاش و فقط کافیه که گوش بدی !
مغز من امشب تلاش کرد بهم بگه که باید کنار اومد با این غم چون دنیا محدوده و دنیا زود تموم میشه و دنیا همینه که هست و نمیتونم تغییرش بدم .. مغز من امشب تلاش کرد از اهمیت موضوعی که توش آسیب دیدم کم کنه ..
این هم عجیبه که از غم به تنت میپیچی شبیه علف هرزی به دور ساقه و صبح روز بعد طوری میخندی که پسته به دندونات حسودی کنه .

از ۱۷ سالگی که گوشی هوشمند اومد دستم ، یعنی تقریبا سال ۹۱ اینطورا ؛ میتونستم خیلی کارا با اون گوشی بکنم اما خیلی جالبه برای خودم الان که فکر میکنم بهش . اغلب فعالیت من با گوشی چی بود ؟
سرچ کردنهای دائمی از بیگ کوئسشنهای عجیب و غریب برای یافتن جوابهای عجیب و غریب !
چرا عجیب و غریب ؟ چون تو اون کلاس ۳۰ نفره دوم دبیرستان ، یکنفر به زور پیدا میشد که حوصله داشته باشه گوش بده به اینکه به نظر من ممکنه خدا وجود نداشته باشه ، انسانها از روی جهل دینسازی کرده باشن ، زمین گرده و مسطح نیست و شروع حیات با بیگبنگ بوده و انسان از تک سلولی بوجود اومده ، هممون میمونهای پیشرفته هستیم و اگر نوح واقعی بود چرا تو تاریخ اطلاعات دقیقی ازش نیست ؟ چرا از وقتی دوربین اومده معجزهای رخ نداده و آیا زلزله و بیماری نشانهی بینظمی در جهان نیست ؟!
عجیب و غریب میشه اوضاع اگر کمی هم در مورد زنستیز بودن جامعه حرف بزنی و قوانین رو هم به چالش بکشی ..
وقتی همون موقعها لا به لای مقالهها و نظریهها دنبال خدا میگشتم ، هرشبِ اون تابستونِ بینظیرِ بعد از دوم دبیرستان به این فکر میکردم که : اگر ثابت شد خدا نیست ، امام زمان یه شوخی تاریخیه ، انسان حیوان سطحیای هست که برای بقا فلسفهچینی کرده و قدرتمندترها برای حفظ قدرت _ مثل یک حیوان درنده _ یک سری قوانین مسخره رو ایجاد کردن تا چند روز زندگی دنیا روی ضعیفترها تسلط داشته باشن و .. اگر اینها ثابت شد بعدش چطور زندگی خواهم کرد ؟ و آیا مرگ دلپذیرتر از زندگی نیست ؟
همه اینهارو نوشتم که بگم چرا خوب نفهمیدن مسائل فلسفی یا علمی اور سامپتینگ الث .. برای من مساوی با معمولی بودنه ؟ و چرا معمولی بودن مساوی با مرگه ؟ چون حقیقتا من اینها هستم ! من این سوالات و جواب این سوالاتم . یعنی هویت من گره خورده به این فهمیدن .
پس وقتی میگم یه چیز رو نفهمیدم و بهم فشار اومد ، ابدا به این معنی نیست که یه درسی رو خوب نخوندم و یه مطلب رو ۱۰۰ درصدی تموم نکردم یا من خنگم و باهوش نیستم .. بلکه به این معنی هست که من یک مرحله از هویت خودم رو از دست دادم اگر نفهمم این مطلب رو ..
و بله ؛
این طرز نگاه کردن من چه درست و چه غلط بار روانی زیادی رو برای من ایجاد میکنه .
خصوصا
وقتی که این تمایل شدید
همراه میشه با بیبرنامگیهای من ، ناتوانیهای جسمی من ، تنبلیهای من و ..
حالا مقصر اصلی هم میشم خودم .
یعنی یه دادگاه تاریکی تو مغز من هست که منِ غیرمعمولی در اون قاضیه و یک من معمولیِ بدنی متهم . تو خود بخوان حدیث مفصل ..
فعلا دارم از انواع دردهای بدنی :) زمین رو گاز میزنم و نمیتونم بیشتر از این بنویسم
پایان .
ساعت ۸ صبح تا چشمهام رو باز کردم یادم افتاد دیشب میگفتم زیر کتابامم . ساعت ۸ به این فکر کردم که لای وجود و ماهیت هم هستم ..

صبحانه خوردیم ، اومدم تو اتاقم دراز کشیدم و با هوش مصنوعی کلنجار میرفتم تا بفهمم رابطه بین وجود و ماهیت چطوریه .
یار اومد تو اتاق ، نشستم و شروع کردم باز توضیح دادن و پرسیدن . شروع کرد به اشکال کردن ، تا اینکه زدم زیر گریه ..
حالا من گوله گوله اشک میریزم و اون هم بلند بلند میخنده و میگه : آخه تا حالا کسی برای فهم اصالت وجود گریه کرده ؟
بهش گفتم گریهام به خاطر اینه که یه انسان معمولیام !
( انسان معمولی بودن یعنی چی ؟
انسان معمولی بودن یعنی کسی که برای فهمیدن یه موضوع ، هیییی باید بخونه
سالها !
هیییی باید دوره کنه
هییییی باید ور بره
هیییی باید مخش و بپیچونه
و آخرم با یه سوال ساده بفهمه که چقدر نفهمه !
بله من یه انسان معمولیام .. )
یار بعد از اینکه کلی خندیده ، میگه :
این از سختترین مسائل فلسفیه که اگر گرهاش تو ذهنت باز بشه کلید حل خیلی از مسائله برات .
اگر میشد روی وجود دست گذاشت و گفت : ایناهاش ! خیلی همه چیز راحت میشد
خداوند متعال ، چرا هم راحتی و بدیهی ؛ هم سخت و پیچیده ؟
هرچی .. هستی ، دوست میدارمت و گریهات میکنم .
________________
پاندا اومده و میگم به این دلایل یه انسان معمولیام . با چشمهای پف کرده که گریههای دیشب تا صبح رو حکایت میکنه ، میگه : یه آدم معمولی اصلا نمیفهمه داری در مورد چی حرف میزنی .
جلوی آینه موهاش و شونه میکنه و میبنده بالای سرش و تو نگاهش یه " من سر چی گریه میکنم و این سر چی " خاصی وجود داره و من به ترکیب دغدغه عقلی خودم و دغدغه عشقی خودش فکر میکنم . هیچکدوم از ما معمولی نیستیم و پاندا ترم پیش عقل رو پاس کرده :))

یهو به خودم اومدم و دیدم دارم با این ستون وسط خونه ، خیلی جدی در مورد خودم حرف میزنم .
و کی به خودم اومدم ؟ زمانی که دیدم دارم اینطوری با کف دست میزنم بهش که دقیق گوش کنه چی میگم :))
زینب اون فقط یه ستون معمولیه که نهایتا میتونه بهت لبخند بزنه اما این حرفایی که تو داری در مورد خودت بهش میگی واقعا از عقل و درکش خیلی بالاتره ، چه توقعی داری ؟!
سرچ کنم ببینم نزدیکترین مطب روانپزشک قم کجاست .. ☠️
___________________
+ در حال ریکاوری حالِ "من" با دفترهای قدیمی .