امروز که پل یادگار امام رو به سمت خروجی اتوبان کرج_تهران طی‌ می‌کردیم ، دستم رو بیرون از پنجره رو به نور خورشید نگه‌داشته بودم و نور رو از لا به لای انگشت‌هام‌ نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم از این صحنه فیلمی بگیرم که حالی شبیه حال اون لحظه‌ام رو بتونه ثبت کنه . همون حین خدا رو بابت خلق آدمی به نام ژوزف نیپس شکر کردم و برای آرامش روحش دعا کردم . به این فکر می‌کردم که اگر مخترع دوربین عکاسی واقعا ژوزف نباشه _ که تو تاریخ هم انگار دقیق ثبت نشده _ آیا خدا باز هم ژوزف رو مورد رحمت خودش قرار میده با دعای من ؟ یا اون کسی که واقعا دوربین رو اختراع کرده ؟ 

همین‌طور که تو ذهنم ژوزف و نیوتون باهم سر ثبت عکس با دوربین عکاسی دعوا می‌کردن ، نوت‌های پایانی ویولون نواختن آهنگ بغلم کنِ تتلو تو ماشین پخش میشد و مغزم رو واقعا تاب قشنگی میداد .

خودم رو موقع نواختن این نوت‌ها تصور می‌کردم روی یک صندلی چوبی تیره وسط یک سالن مدرن و نسبتا تاریک با پرده‌های قرمز و بوی خوش عطری سرد و تلخ با نوازش باد خنکی لا به لای موهای پریشونم . راستی من اگر می‌خواستم به صورت جدی نوازندگی رو شروع کنم بین سه‌تار ، پیانو و ویولن کدوم رو انتخاب می‌کردم وقتی هر سه رو در زمان‌‌ها و حال‌های مختلفی واقعا دوست می‌دارم ؟

کاش روزهای من طولانی و با برکت بودن .. طوری که وسط همه این رفت و آمد‌ها و شلوغی‌ها و بی‌نظمی‌ها و بی‌برنامگی‌ها برای خودم ۴ ساعت وقت مفید داشتم . حقیقتا گذر عمر واقعا داره ناراحتم می‌کنه دیگه .. 

به این فکر می‌کنم اگر ۴ ساعت وقت آزاد برای خود خودم داشتم ، بازم اون رو تلف می‌کردم ؟؟ یا واقعا ازش استفاده می‌کردم ؟ 

این روزا یه پام تو زندگیه و یه پام لای کتاب فلسفه گیر کرده . دوسش دارم .. نمی‌خونمش .. جلو نمیره .. بس که من بی انضباط و شیطونم !

یه عاملا خرده نوشته‌های ریز ریز تو مخم دارما ولی فعلا خوابم میاد

دفعه بعدی که بنویسم کی خواهد بود ؟ نمیدانم ..