روزی که داشتم این دو بیت رو می‌خوندم ، هرگز فکر نمی‌کردم که باهاش گریه کنم : 

آن یکی خر داشت و پالانش نبود

یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست

آب را چون یافت خود کوزه شکست

یعنی من خوندم و بعد چند باری بهش فکر کردم ، جان توضیحاتی داد و من هم فهمیدم و هم نفهمیدم . 

امشب کامل فهمیدم که اون موقع نفهمیده بودم .. 

امشب فهمیدم و می‌ترسم از شب‌هایی که بگم " امشب کامل فهمیدم که اون شب تفهمیده بودم " . 

خدا می‌دونه _ یعنی فقط خدا می‌دونه و انسان عاشق _ که چقدر سخته تحمل فقدان در همون زمان دارایی !

ترسم بیشتر میشه وقتی به این سوال میرسم که نکنه هرچه عمیق‌تر فرو بری در عشق ، به همون میزان این رنج بیشتر بشه ؟ 

و در عجبم از آدمیزاد !

یک لحظه چنان عمییییق در دل اقیانوس غم غرق میشی و دقایقی بعد متوجه تلاش‌های زیبای مغزت برای رد شدن از آسیب هستی .. مغزت تو رو به خوبی آروم‌ می‌کنه با حرف‌هاش و فقط کافیه که گوش بدی !

مغز من امشب تلاش کرد بهم بگه که باید کنار اومد با این غم چون دنیا محدوده و دنیا زود تموم میشه و دنیا همینه که هست و نمی‌تونم تغییرش بدم .. مغز من امشب تلاش کرد از اهمیت موضوعی که توش آسیب دیدم کم کنه ..

این هم عجیبه که از غم به تنت میپیچی شبیه علف هرزی به دور ساقه و صبح روز بعد طوری می‌خندی که پسته به دندونات حسودی کنه .