ساعت ۸ صبح تا چشمهام رو باز کردم یادم افتاد دیشب میگفتم زیر کتابامم . ساعت ۸ به این فکر کردم که لای وجود و ماهیت هم هستم ..

صبحانه خوردیم ، اومدم تو اتاقم دراز کشیدم و با هوش مصنوعی کلنجار میرفتم تا بفهمم رابطه بین وجود و ماهیت چطوریه .
یار اومد تو اتاق ، نشستم و شروع کردم باز توضیح دادن و پرسیدن . شروع کرد به اشکال کردن ، تا اینکه زدم زیر گریه ..
حالا من گوله گوله اشک میریزم و اون هم بلند بلند میخنده و میگه : آخه تا حالا کسی برای فهم اصالت وجود گریه کرده ؟
بهش گفتم گریهام به خاطر اینه که یه انسان معمولیام !
( انسان معمولی بودن یعنی چی ؟
انسان معمولی بودن یعنی کسی که برای فهمیدن یه موضوع ، هیییی باید بخونه
سالها !
هیییی باید دوره کنه
هییییی باید ور بره
هیییی باید مخش و بپیچونه
و آخرم با یه سوال ساده بفهمه که چقدر نفهمه !
بله من یه انسان معمولیام .. )
یار بعد از اینکه کلی خندیده ، میگه :
این از سختترین مسائل فلسفیه که اگر گرهاش تو ذهنت باز بشه کلید حل خیلی از مسائله برات .
اگر میشد روی وجود دست گذاشت و گفت : ایناهاش ! خیلی همه چیز راحت میشد
خداوند متعال ، چرا هم راحتی و بدیهی ؛ هم سخت و پیچیده ؟
هرچی .. هستی ، دوست میدارمت و گریهات میکنم .
________________
پاندا اومده و میگم به این دلایل یه انسان معمولیام . با چشمهای پف کرده که گریههای دیشب تا صبح رو حکایت میکنه ، میگه : یه آدم معمولی اصلا نمیفهمه داری در مورد چی حرف میزنی .
جلوی آینه موهاش و شونه میکنه و میبنده بالای سرش و تو نگاهش یه " من سر چی گریه میکنم و این سر چی " خاصی وجود داره و من به ترکیب دغدغه عقلی خودم و دغدغه عشقی خودش فکر میکنم . هیچکدوم از ما معمولی نیستیم و پاندا ترم پیش عقل رو پاس کرده :))
تَنزیل 1 روز،2 ساعت پیش