You need to enable JavaScript to use this application.

من داستانم ، قصه‌ی در حال تکرارم ..

4 ماه،3 هفته پیش

از این روز‌های ماه مبارک بگم روزمره خونه ما اینطوریه که برای نماز ظهر بیدار میشیم ، 

یار میره حسینیه تا کارشون رو _که ماه مبارک غیر حضوری شده_ تو حسینیه انجام بده . 

من می‌مونم کارای خونه افطار درست‌کردن و این چیزا ، بعد از افطار با هم میریم خونه آقای میم که تا ۱۵ ماه مبارک هرشب خونشون روضه دارن .

آقا سید صحبت می‌کنن و آقای میم مناجات‌ می‌خونه و روضه.. فضای خیلی قشنگ و صمیمی‌ای هست . خونشون از اون خونه ویلایی‌های قمیه که حسابی بازسازی شده و قبلا خونه عالمی بوده . یک طرف دو طبقه خونه نسبتا کوچیکه که طبقه اول محل زندگیشونه و طبقه دوم هم معمولا برای مهمان‌های شهرستانشونه . یه حیاط تقریبا ۶ متری و طرف دیگه‌ی حیاط یه اتاق مطالعه تقریبا ۲۰ ، ۳۰ متریه که کتابخونه آقای میم به حساب میاد با کلی کتاب ! 

شب‌های روضه ، آقایون میرن کتابخونه و ما خانم‌ها میریم واحد اصلی خونه . به جز ما و آقا سید اینا هم طلاب دیگه‌ای شب‌های مختلف در رفت آمدن و گه‌گاهی خانم‌های جدید میان و آشنا میشیم . 

دیشب اولین شبی بود که من رفتم ، چون قبلش کرج بودم و قم نبودم و عالی بود همه چیز. 

امشب ولی.. ظاهرا همه چیز خوب بود اما من پکر و کمی عصبی بودم و هر بار که همسر سید صحبت می‌کرد یکم طول می‌کشید تا بتونم مغزم رو جمع کنم و بیارم تو موضوع صحبتش ‌.

تو ماشین داشتم فکر می‌کردم این حجم از بهم ریختگی من برای چیه ؟ دیشب هم شرایط همین بود و من چرا خوب بودم پس ؟ 

که یادم افتاد :) 

بعد از ظهر که رفتم حرم ، یار بعد از یک ساعت اومد حرم . 

تو حرم در مورد همین بحث " شناخت " که تو پست مرحله چندمی بحثش بود یکم صحبت کردیم . موضوع در مورد تفسیر قرآن بود و کم کم رفت به اون سمت 

و وقتی باهم صحبت کردیم ، دوباره یادم اومد که ما چقدررررر فاصله داریم از نظر ذهنی باهم . به خودش هم گفتم : تو خیلی بالایی.. خیلی بالاتر از من و شاید مشکل این هم باشه . مشکل اینه تو اون جاهایی خیلی خوبی که من توش معمولی ام و وقتی در موردش صحبت می‌کنیم تو این‌طوری‌ای : این که میگی خیلی خوبه‌ها ولی از این جهت اشتباهه و درستش فلان چیزه ! 

و اون‌جاهایی که من توش خیلی خوبم ، تو اصلا برات موضوعیت نداره و جالب توجه نیست برات. 

من یه جاهایی خوبم که تو خوب نیستی و این‌ها من رو اذیت می‌کنه 

تو یه جاهایی خوبی که من توش خوب نیستم و باز اینجا هم این من رو اذیت می‌کنه .. 

یار این‌طوری بود که : خب.. چیه مگه؟ همه باهم تفاوت دارن دیگه ، هیچ دو نفری که کپی هم نیستن . 

لعنتی تو هیچ درکی از چیزی که من میگم نداری چون هربار در مورد چیزی که برات جذابه شروع می‌کنی به صحبت من یه جوری باهات همراه میشم که تو کیف می‌کنی.. من همه زندگیم رو تحت تاثیر انتخاب‌های تو تغییر دادم و میدم .. باید هم اصلا دغدغه‌ای در این مورد نداشته باشی.. ! من چه توقعی دارم آخه ؟!!

 

 

 

هوف ! 

 

 

می‌خوام کلی گریه کنم تا سحر و بعدش از زندگی لفت بدم برای همیشه . 

اما به جاش باید چیکار کنم ؟! باید وایسم سر گاز و سحری درست کنم

باید کم کم کارای خونه رو راست و ریست کنم تا مهمونی پنجشنبه رو خوب بگذرونم 

 

امام صادق جانم لطفا 

یه امشب فقط 

فقط یه امشب 

لطفا 

یه جوری نگاهم کن که حالم خوب بشه.. 

دل زینب به فدای نگاهتون

آقا جانم!

هرطور باشی ، زندگی ما همان‌طور است..

ابرو گره کردی گره افتاده در کارم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ بازم ، هرطور می‌پسندی بشکن دل گدا را... 💔

 

0

باجناق بلال حبشی !

4 ماه،3 هفته پیش

 

موقع نمازا که میشه ، اگر پدر خونه نباشن من عزا می‌گیرم 

حالا ماه مبارک عذاب وجدانمم بیشتر میشه 

مادرم با یک اخلاص و توجهی سر سجاده میشینن تا من وایسم جلو قامت ببندم و ایشون بهم اقتدا کنن تا به قول خودشون : ثواب نماز جماعت رو هیچ‌کدوممون از دست ندیم ... 

 

صدای زینبِ درون من _که خبر داره هیچ گناه کبیره و صغیره‌ای نیست که من انجام نداده باشم_ لحظه‌ای که قامت می‌بندم و میگم : آلاهُ اکککبر ، دقیقا اینه 👇🏻

 

 

 

 

 

 

+ دعا کنید قیامت که پرده‌ها میوفته مامانم با دمپایی نزنه تو دهن من :)

0

به بهانه سومین روز _ که وا کُنَد به دعایش زبان لال مرا _ ...

4 ماه،3 هفته پیش

نشسته ام رمضان را کنار خوان رقیه

منم گدای همین لطف بیکران رقیه

 

اگرچه رانده شدم از همه ولی به امیدی

رسانده ام سر خود را به آستان رقیه

 

نمیزند لب خود را به لقمه ای که حرام است

هر آنکه میخورد از رزق آب ونان رقیه

 

خداکند نزنم باز زیر قول وقرارم

و سربلند بمانم در امتحان رقیه

 

گره گشایی ما روضه های سوم ماه است

که میهمان خدائیم و میهمان رقیه

 

به ناله های منِ تحبس الدعا نظری کن :)

به نالهء " ابتا یاحسین جان " رقیه !

 

نشسته ام سر سجاده : واکند به دعایش

زبان لال مرا لکنت زبان رقیه ...

 

کمان شده قد من با گناه های زیادم

مرا ببخش قسم بر قد کمان رقیه

 

به خاک چادر زینب قسم که در صف محشر

تمام گریه کنانند در امان رقیه

 

خمیده راه اگر میرود بخاطر این است

که خورده ضربِ لگدها به استخوان رقیه

 

گرفته است چه محکم به دست معجر خود را

رسیده آتش خیمه به ....

0

موقت

4 ماه،3 هفته پیش

من اگر یهو بی دلیل مُردَم تو این ماهِ عزیز ، بدانید و آگاه باشید که از تشنگی بوده...

 

 

 

 

 

+ ماه مبارک نیومده فشار آورده ، دائما به یاد مرگم

+ راستی چه غم‌انگیزا ، یه روزی این‌جا دیگه آپدیت نمیشه و از اهالی بلاگستان هیچکس روحش هم خبردار نمیشه که من دار فانی رو وداع گفتم ... 

+ دلم برای اونایی که تو این سال‌ها بی خداحافظی رفتن و دیگه ستاره وبلاگشون روشن نشده تنگ شد .

+ جیگرتون و خون کنم یکم لذت ببرم :) 🚶🏻‍♀️ 👇🏻

 

 

 

 

0

نکنه ... ؟ _ رمز همون قبلی

4 ماه،3 هفته پیش

درود بر اتوبان قم-کرج

درود بر رانندگی تنهایی و سرعت ۱۲۰

(فیکس ۲ ساعت و ربع وقت برای تحلیل‌های ذهنی یک عدد کنجدیسم :)

درود بر کافه‌های شبانه که ماه مبارک تا ساعت ۲ بازن و گپ و گفت با پاندای عزیزم

و درود بر شب‌گردی و دور دور با موزیک ...

پلان ۱:

 

 وسط رانندگی دارم به این فکر می‌کنم که : نکنه برای همیییییشه حسرتش به دلم بمونه...؟ :)

( و صدبار به خودم‌ گفتم به این چیزاش فکر نکن ، کیه که گوش بده؟ )

_______________________________________________________

پلان ۲:

 

 + خدا قوت جناب سروان ! :)

_ نور چراغ قوه رو انداخت تو ماشین : چیزی که همراهتون ندارید

+ :)) ، چی مثلا ؟!

_ ... :) ، نمی‌دونم ، جانمازی تسبیحی چیزی.. ؟ 

+ جانماز که .. نه . ولی تسبیح دارم اگر به کارتون میاد ..

_ عمیق‌تر نگاه می‌کنه : آخه مراسمی ام این وقت شب نبوده که بگم دارید از مراسم برمی‌گردید..

+ چرا چرا ، یکی از امام‌زاده‌ها مراسم داشت.

( _ کدوم امام‌زاده ؟؟ 

+ نمی‌دونم راستش ولی یکیشون داشت .. )

_ :)) ، التماس دعا ! 

 

____________________________________________________

پلان ۳ : 

پنج لقمه ریز نون پنیر و گردو + چای عسل برای افطار 

و دیگه هیچی

هیچیِ هیچی..

هیچی‌ام دلم نمی‌خواد ، اشتها ندارم . بدنم ری‌اکت‌هاش شدیدتر از همیشه‌اس . لرز دست و بهم خوردن معده هم تقریبا دائمیه . نگران خودمم..

به کسی چیزی نمی‌گم 

بلند بلند می‌خندم 

منافقانه عشق می‌ورزم

و هیچکس در خارج از این فضا نمی‌دونه که حالم چطوره ؟ 

کم کم این‌جا هم تبدیل به متروکه سردی میشه ...

نکنه

تا

ابد

حسرتش

به

دلم

بمونه

؟

:)

0

مرحله چندمی ؟ دوم

4 ماه،3 هفته پیش

اومدم بگم زیر اون پستِ مرحله چندمی ؟  صحبت‌های دقیق‌تری تو کامنت‌هاش هست که بهتره بخونید اگر فکر می‌کنید شما هم مثل من سر اون دغدغه دارید اذیت میشید و آرامش ندارید..

خصوصا نظر " طرفدار یار " و " ن. .ا " رو که فکر می‌کنم تا حدی از این چالش گذر کردن و نظام‌مندانه‌تر ماجرا رو بررسی می‌کنن 

در کنار خوندن کامنت‌های اون پست 

این مطالب هم از دوستان دیگری در همین راستا نوشته شده که می‌تونه برای شما هم کمک‌کننده باشه :

 

 

شکاف زوجین از مردی که آسیب دیده.. و باید ترمیم شود . 

هر چیزی هم از همان قبلی ، بی‌ربط به این ماجرا نبود..

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند .. از اسقف اعظم که نقش بازی می‌کند . 

 

 

 

 

(کامنت‌های این مطلب رو بستم و نظری اگر بود برای همون پست مرحله چندمی اول بذارید)

 

 

 

 

+ من همچنان دارم همه این نظرات و حرف‌ها و واژه‌ها رو تو مغزم مرور می‌کنم و درگیر معده درد و حالت تهوع و سرگیجه‌ام :) ولی خب.. یه جایی بالاخره باید از نظر فکری به یک نقطه‌ای برسم . چون سال‌هاست که روند خوب بودن من طی میشه و یک هو در یک نقطه به شدت دچار آسیب میشم. باید یک جا بفهمم بالاخره.. و مطمئنم بعد از فهم این قضیه پرواز می‌کنم... 

0

بدرود اصفهانِ عزیزم ..

4 ماه،3 هفته پیش

در حال گوش دادن به پرواز همای ، مسیر رو تا قم طی می‌کنیم

یار گفت بخون از اصفهان چی نوشتی زینب خانوووم :) براش خوندم 

گفت عه چرا روز دوم رو ننوشتی ؟ بنویس.. 

فلذا

[ نقش جهان ]

صبح رفتیم نقش جهان و از مسجد امام شروع کردیم 

وارد نقش جهان که شدیم تقریبا از ذوق چند باری بالا و پایین پریدم و یار لبخند می‌زد که خوشحالم کرده 

وارد مسجد شدم و قبل از هرچیزی چرخش هنری مسجد به سمت قبله لبخند رضایت رو لبام آورد و چشمام برق زد .. به یار گفتم : لطفا من رو ببرید به زمان صفویه ، زمانی که این مسجد رونق داشت .

یار گفت چشماتُ ببند ، حالا باز کن.. تبریک می‌گم شما زنی در زمان صفویه هستید :)) 

 

 

از مسجد امام چندتا عکس گرفتم و گوشیم خاموش شد 

 :

انا لله و انا الیه راجعون :) 

 

بعدش یکم‌ مغازه‌های اطراف رو نگاه کردیم و تو میدون قدم زدیم و دوتا کبوتر کوچولو خریدیم به رنگ سفید و آبی . آبی یار بود به نظرم و سفید من . 

 

دیگه ساعت ۱۲ شده بود چون مسجد رو خیلی بررسی کرده بودیم و جفتمون ضعف داشتیم ، وارد بازار شدیم و رفتیم بریونی خوردیم و به مذاق هومایونی ما خوش آمد.‌. هرچند به شدت بی اشتها بودم و کلا نمی‌تونستم این چند روز غذا بخورم با دل خوش :( اما طعم خوبی داشت با ادویه‌ی خاصی که نفهمیدم چی بود ؟ دارچین ؟ زیره ؟ نمی‌دونم..

 

غذا رو که خوردیم رفتیم مسجد شیخ لطف الله که گفتن نیم ساعت دیگه باز میشه پس رفتیم سمت عالی قاپو و واقعاااا فوق‌العاده بود ! راهرو ها و راه پله ها ، چه ظرافتی.. چه لطافتی.. داشتم از پله‌های گرد پایین میومدم و روی دیوار خوش تراشش دست می‌کشیدم که دیدم حقیقتا روح داره . به یار گفتم عالی قاپو دختر اصیل صفوی بود . اهل خدا و پیغمبر بود و این رو از کاشی‌های ایوانش میشد فهمید . هرچند با توجه به نقاشی‌های شاه‌نشین میشه گفت صاحب شیطنت‌هایی هم بوده.. مثلا میگن مسجد شیخ لطف‌الله که رو به روی عالی قاپو هست ، یه پسر سر به زیر و اهل نماز بوده که عالی قاپو دل برده ازش به یغما..  شیخ لطف‌الله عاشق دختر صفوی شده و برای همیشه اون رو به رو _ بی آنکه به وصالش رسیده باشد _ موندگار شده . حتی میگن این حجره‌های دور تا دور نقش جهان هم دامن عالی قاپوست.. شیخ لطف‌الله فقط تونست دست به دامانش بشه :) 

 

بعد از عالی‌قاپو رفتیم مسجد شیخ لطف‌الله .

وسط ترین نقطه زیر گنبد ایستادم و شبیه رقص سماع چرخیدم و چرخیدم و جهان دورم چرخید و نقش و نگار گنبد باهام چرخید و خندیدم و مست شدم از زیباییش..

به یار گفتم انرژی عجیبی داره این مسجد که از هر طرف احاطه‌ام کرد و یار که خودش مست شده بود حرفم رو تایید کرد

اگر رفتید مسجد شیخ ، شما هم به سقف نگاه کنید و بچرخید . شاید بعدش زمین خوردید ، ولی به زیباییش خیلی می‌ارزه.. 

 

چهل ستون هم بی نظیر بود ، هرچند حوض اصلی برای تعمیرات خالی بود اما نقاشی داخل عمارت من رو میخکوب کرده بود در حدی که می‌تونم بگم جزو زیباترین عمارت‌هایی بود که تا به حال دیدم ! 

 

عمارت هشت بهشت رو پیدا نکردیم :/ نهایتا به این نتیجه رسیدیم که بسته بود ؟! 

 

دیگه حالم داره بهم میخوره از نوشتن و نزدیک قمیم 

دوتا لیوان چای بخوریم ، رسیدیم خدمت حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها جانم که دلتنگ گنبد قشنگشم .

0

اصفهانِ ایران دخت

4 ماه،3 هفته پیش

 

 

امشب رفتیم چهارباغ 

قدم زدیم ، گربه‌ها رو ناز کردیم و حرف زدیم ..

رو به روی حوزه امام صادق (علیه‌السلام) یه کافه بود به اسم ایران‌دخت که از طبقه‌ی بالا میشد چهارباغ رو نگاه کرد

خیلی دنج و قشنگ بود 

قهوه ترک خوردیم . یار با شکر و من تلخ .

یار طبق معمول از طاقچه کافه کتاب برداشت : دیوان شاه نعمت‌الله ولی ..

شعر خوندیم 

فال قهوه گرفتیم

خندیدیم

گوش دادیم

نگاه کردیم

حال خوبی بود.. 

اگر رفتید چهارباغ برید این کافه قهوه بخورید و از بالا زندگی دیگران رو نگاه کنید و کیف کنید :)

 

 

سیدم مست است و جام می به دست

گر تو رندی باده می‌نوشی بیا .. :)

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده