You need to enable JavaScript to use this application.

چطوری میشه دوستت نداشت ؟!!

3 سال پیش

این‌بار منم تو چالش کتاب‌خوانی خانم دزیره عزیزم شرکت کردم 

کتاب الغارات رو به مناسبت این ایامِ غدیریه انتخاب کردیم و شروع کردیم . دیروز اولین روز بود 

کتاب ۳۰۰ صفحه هست که یک‌ماهه تمومش می‌کنیم ان شاءالله ..

 

من چون چشمم ضعیفه و موقع نگاه کردن به صفحه گوشی هم اذیت می‌شم فونت رو بزرگ‌تر کردم و تعداد صفحات بیشتر شده و باید روزی ۲۴ صفحه بخونم با فونت بزرگ.. ولی این‌قدر روون و خودمونی نوشته شده که خیلی تند تند میشه خوند.. 

 

دیشب خونه مادرِ یار بودیم و صبح که می‌خواستیم برگردیم همسر ازم عذرخواهی کرد و گفت که الان تو حسابش اون‌قدری پول نیست که بخوایم اسنپ بگیریم . دردی که تو تنم بود رو با لبخندم خنثی کردم و گفتم عیب نداره .

دم مترو برام آب‌نبات گرفت که یکم حال بهتری داشته باشم . مثل بچه‌ها از این‌که آب‌نبات دارم ذوق کرده بودم و به واگن‌های قطار رسیده نرسیده بازش کردم . وقتی وارد واگن خواهران شدم آب‌نباتم رو گذاشتم تو دهنم و محل نشستنم رو طوری قرار دادم که بچه‌ای منِ کوچولو رو نبینه و دلش نخواد ! 

آب نبات به دهن ، برنامه طاقچه رو باز کردم و الغارات رو آوردم روی صفحه ۲۴ که دیشب بسته بودمش . خط به خط می‌خوندم ، آب‌نبات تو دهنم آب می‌شد و من از خوندن کلماتِ مظلومیت مولا آب می‌شدم . بغضِ آب‌نباتیم رو قورت می‌دادم و اشکِ چسب‌ناکم رو پنهان می‌کردم.. 

تا رسیدم به این صفحه که عکسش رو پایین گذاشتم..

تا رسیدم به این صفحه.. 

دیگه نتونستم اشک‌هام رو نگه‌دارم ! یعنی چی ؟ اصلا ، چطور میشه شما رو نخواست؟!! مگه میشه نخواست ؟!! وای..

دیگه به جای آب‌نبات ، قلبم بود که داشت ذره ذره آب می‌شد ...

 

0

با این ۲ راه‌کار می‌تونم پیشرفت کنم !

3 سال پیش

0

تیتر : من باز هم حالم بده !!

3 سال پیش

دیشب شدیدا نیاز داشتم این‌جا بنویسم . دیشب که می‌گم منظورم ساعت یک یا دو نصف شبه در حالی‌که داشتم گریه می‌کردم... اما گوشیم خاموش بود و شارژر پیشم نبود .

پس خود خوری کردم.. 

دیشب افتضاح بودم ! کل تنم خارش شدید داشت ، فکرم آشفته می‌شد دائم.. پاهام ناخودآگاه تکون می‌خورد . حالا چه ناخودآگاه چه به‌خاطر خارش شدید.. این‌قدر دستم رو خارونده بودم که پوسته پوسته شد و دائم هم گریه می‌کردم . دائم به این فکر می‌کردم که این به‌هم‌ریختگی شدید و خارش جسمی و جوش‌جوش شدن کمر و.. به خاطر داروهاییه که مصرف می‌کنم ؟! یا مشکل دیگه‌ای هم هست ؟

 

دلم خواست یار بیدار شه و دل‌داریم بده.. اما یکم بعدش نخواستم ! حس کردم از این‌که بشنوه " حالم بده " خسته شده :( و از تصور همین هم کلی گریه کردم.. 

حتی ترسیدم این‌جا بنویسم که چقدررر حالم بده و هرکس خوند بگه ای بابا این چرا همش دپ و داغونه.. و بازم گریه کردم :)) 

چی میشه حداقل یه جوری که صداتون برسه کربلا دعام کنیییید هان ؟! 

واقعا.. جدا ... شدیدا... خسته شدم و امیدی به این‌که حالا حالاها وضعیت جسمی من خوب بشه ندارم !

0

آه .. حضرتِ آه !

3 سال پیش

برای دوستِ وبلاگی نوشتم و می‌نویسم که این‌جا هم بمونه 

 

که

از تهِ دلت " آه " بکش ، تا خود حضرتِ آه دستت رو بگیرن..

که مولانا صادق علیه السلام فرمودند : " آه " یکی از اسماء خداوند است.

و

در جای دیگه‌ای فرموده بودند که : ما ائمه ، اسماء خداوند هستیم !

 

پس بگو آه... 

بگو یا حسین !

 

 

 

0

پایان سفر | شروع زندگی همیشگی

3 سال پیش

دیروز بالاخره تونستم ساعت‌های آخر رو تنهایی برم زیارت و تونستم یکم به صورت مطلوب زیارت کنم و امیدوارم که زیارتم قبول باشه در حالی که " نمی‌دانم اجابت می‌شود این توبه کردن‌های با اکراه ..؟ " 

بعد از تحویل دادن اتاق هتل ، مادر و زهرا رو رسوندیم حرم و منم با پدر و یار رفتم به سمت راه‌آهن که ببینیم برای مادر و زهرا می‌تونیم بلیط پیدا کنیم یا نه ؟ و من روی صندلی‌های عقب ماشین دراز کشیدم و خوابم برد با صدای زنگ گوشی یار بیدار شدم و دیدم پدر نیست و فقط من و یاریم که جفتمون خواب بودیم تو ماشین . پشت خط پدر بودن که گفتن الحمدلله برای جفتشون بلیط پیدا کردن برای ساعت 5 بعد از ظهر .. قرار شد تا ساعت 4 بریم حرم . 

ساق دست نداشتم و همش معذب بودم برای همین تا رسیدم دم حرم با یار رفتیم من یه ساق‌دست مشکی ساده خریدم و دستم کردم . انگار دنیا رو بهم داده بودن این‌قدر که راحت شد خیالم..

زیارت کردیم ساعت 4 مادر و زهرا رو گذاشتیم راه‌آهن و خودمون افتادیم تو جاده ..

یار از همون اول رفت عقب و دراز کشید تا خوابش میاد بخوابه که بعدش بیدار بشه و تا تهران درس بخونه . به محض این‌که می‌رسیدیم تهران باید می‌رفت حوزه و امتحان میداد . فکر کنم اولین امتحانش نهایه بود که الحمدلله خوب داد در حد 16 - 17 .. با این‌که سفر بودیم و شاغله و کلی دغدغه داشت این نمره به نظر من در حد 20 ارزش داره ! 

پدر 2-3 ساعتی رانندگی کردن و تو این مدت همسر هم دیگه بیدار شده بود داشت درس می‌خوند .بعدشم من نشستم پشت فرمون و یار اومد جلو نشست تا بابا بتونن عقب دراز بکشن و استراحت کنن..

به هر حال

رسیدیم تهران ، یار رو تهران پیاده کردیم و مادر و زهرا رو که یک ساعت قبل از رسیدن ما رسیده بودن رو سوار کردیم و اومدیم کرج . من تا خود کرج خوابیدم و بعدش اومدم خونه خودم . 

یار قرار بود شب بره خونه مادرش اینا چون فردا هم دوتا امتحان داره و اون‌جا نزدیکه و خسته میشه بیاد کرج و دوباره برگرده تهران.. یعنی من گفتم نیاز نیست بیاد و اون هم قبول کرد . قرار بود من شب برم خونه مادر اینا که اصلا دلم نمی‌خواست..

من کم کم در آستانه شروع دهه سوم زندگیمم اما هنوز هم پدر و مادرم و هم همسرم نگران شب تنها بودن من تو خونه هستن !! مسخره نیست ؟! 

برای این‌که نرم اون‌جا دلایل خوبی داشتم چون حال جسمیم طوری بود که تو خونه خودم راحت‌تر بودم پس به همین بهونه نرفتم و باید بگم که آخیییییییییییییییییییییییش ! واقعا به این که تو خونه خودم راحت باشم نیاز داشتم و ایضا به این تنها نشستن روی میز تحریرم در حالی که در پنجره و تراس رو باز گذاشتم و باد خنک می‌پیچه تو خونه ...

برای خودم یه تارت و یدونه شیرپسته سفارش دادم تا این تنهایی رو جشن بگیرم ولی خب فقط تونستم پُزش رو به خودم بدم و چیزی که در واقعیت اتفاق افتاد این بود که تنهایی کوفتم شد در حالی که می‌دونستم اگر یار کنارم بود خیلی دوتایی می‌تونستیم از این شیرپسته لذت ببریم ! :( دلم تنگ شد... اون هم پیام داده که انگار یک هفته‌اس من رو ندیده.. من همونی‌ام که همیشه تنهایی رو خیلی خیلی دوست دارم و این که نبودن یار اذیتم می‌کنه یعنی جدی جدی دوستش دارم مثل این‌که : )) 

قسمت 8 و 9 سریال from رو درحالی دیدم که صحنه به صحنه فیلم داشتم به این فکر می‌کردم که دیدن این فیلم و سریال‌ها دقیقا چه بلایی سر قوه واهمه من میاره و چقدر وقتم رو دارم تلف می‌کنم و نفس و غقلم رو با این تصاویر پوچ پُر می‌کنم ! به این فکر کردم که من قراره چهار صباح دیگه اگر خدا خواست مادر بشم و از الان دارم با قوه واهمه و عقلیه و نفس بچه‌ام بازی می‌کنم.. :(

در همین راستا ، درحالی که دارم اشکام رو از تفکرات بالا پاک می‌کنم سریال کره‌ای ثبت جوانی رو شروع می‌کنم :)

مصداق بارز کسی‌ام که علمش ، مانع از عمل قبیحش نمیشه ... خطاب به مغز عزیزم : باعث و بانی فسادت خودِ منم ، سلام !

0

هرچه او خواست...

3 سال پیش

عجب زیارتی بود 

کلا سه شب وقت داشتیم برای زیارت ، شب اول این‌قدررررر گرمازده و خسته و داغون بودم که خوابیدم و آخر شب رفتیم حرم . وضعیت جسمی داغونی که داشتم باعث شد یه زیارت خیلی خسته طورانه داشته باشم.. 

فرداش ، یعنی روز دوم ، یک بار رفتم حرم که مادر همراهم بودن و من ا اون دسته آدم‌هام که شدیدا نیاز دارم تنها باشم و تنها زیارت برم تا بتونم خلوت کنم . اما مادر گفتن صبر کن منم آماده شم بیام حرم ، که قطعا روم نشد بگم نه خب ! و اون زیارت هم خیلی برای من دل‌چسب نبود... 

 

روز بعد (روز سوم) کل روز رو خوابیدم و تو هتل بودم تا ساعت ۱۱ شب که می‌خواستیم بریم حرم ، زهرا حالش بد شد... رفتیم دارالشفاء حرم و دقیقاااا ۳ ساعتتتت طول کشید تا فقط و فقط ویزیت بشه و سرم بزنه ! ساعت ۲ شب با زهرای مریض احوال رفتیم حرم ( همچنان نشد تنهایی برم ) ، و تمام مدت حواسم به زهرا بود و حتی نشد یه زیارت‌نامه بخونم :( بعدشم اومدیم هتل و ساعت ۵ صبح خوابیدم و هر لعنتی نیم ساعت بیدار شدم و خیییلی بد خوابیدم تا ۹ که بیدار شدیم اتاق رو تحویل بدیم...

 

الان هم تو لابی نشستیم تا اتاق رو تحویل بگیرن ، بعدش میریم حرم و پدر و آقای یار میرن راه‌آهن ببینن می‌تونن بلیط قطار گیر بیارن برای مامان و زهرا یا نه ؟ حالا این‌طرف زهرا شدیدا بدن درد و تب داره  ، مامان رو به راه نیست و محل جراحیش درد می‌کنه ، من دارم از حال بد جسمیم عملا دیوانه میشم بس که اذیت دارم می‌شم.. حالا معلوم نیست اصلا بلیط پیدا کنن یا نه ؟ هیچی نتونستم تو ۲۴ ساعت گذشته بخوابم و حالا حالا جایی برای خوابم وجود نداره... وای همه چیز خیلی درهم برهمه :_(

 

چی بگم ؟؟ 

هرچه او خواست... امام رضا علیه‌السلام خودشون بهتر می‌دونن چی برای ما بهتره و چی درست‌تره . شاید یه تمرینی بوده برای ما که این‌قدر دنبال حالِ خوشِ از نظر خودمون نباشیم و رضایت داشته باشیم ؟ الله اعلم.. 

توکل به خدا

0

حریم ِ عقل ( علیه‌السلام )

3 سال پیش

سلام 

مشهدم 

 

حالم طبق معمولِ این یکی دو ماه اخیر خوب نیست ، اذیت دارم می‌شم . ان شاءالله این زیارت‌های نصفه و نیمه از منِ نصفه و نیمه قبول باشه ! 

چقدررر ماشاءالله شلوغه مشهد !

راستی گفتم مادر تو ماشین به خاطر اون عمل جراحی که داشتن خیلی اذیت می‌شن و دنبال بلیط قطاریم براشون اما پیدا نمی‌کنیم . قبل از راه افتادن به سمت مشهد بابا رفتن راه‌آهن و اونجا خداروشکر دو تا بلیط کنسلی برای مامانم و زهرا گرفتن . 

فقط ۲ تا بلیط قطار ۵ ستاره بیزینس کلاس بود که با اینکه چارتری و.. بود نفری ۸۰۰ لعنتیییی تومن بود !! 

مامانم تا همون راه‌آهن رو هم که با ماشین بودیم تا برسیم حالشون خیلی بد شد :( و من داشتم فکر می‌کردم که باز خداروشکر پدر تونستن لحظه‌های آخر پول بلیط رو جور کنن وگرنه باید چیکار می‌کردیم؟! خدا هیچ مردی رو واقعا شرمنده زن و بچه‌هاش نکنه... 

و کاش ما خانم‌ها و ما بچه‌ها تو این وضعیت ناجور اقتصادی خیلی هوای غرور و عزت نفس مرد خونه رو داشته باشیم . زندگی به حد کافی سخت هست ، باید دل هم‌دیگه رو شاد نگه‌داریم و این یعنی جهاد واقعا.. 

خلاصه ، خدا خودش کمک کنه خوشگل زندگی کنیم حتی اگر جیبمون خالی بود.. 

خدا روزی رسونه . 

الحمدلله 

 

زهرا مریض شده ، یعنی معلوم نیست چی شده دقیقا :( دیشب تا صبح حرم موند و شاید فقط ضعف و خستگیه ؟ حالت تهوع و تب و بدن درد .. ولی خبری از گلو درد و آبریزش بینی اینا نیست ‌. چیزی ام نخورده که بگیم مسموم شده ! اونم نمی‌تونه مثل من درست و حسابی بره زیارت و گریه می‌کنه که مشهده ولی نمی‌تونه بره حرم.. 

 

فردا هم این‌جاییم و پس فردا بر می‌گردیم 

 

آقای یار به محض این‌که برگردیم باید بره سر جلسه امتحان و امروز از صبح یه سره درس خوند تا بعد از شام که رفت حرم.. من موندم که بخوابم . 

 

امروز دوتا دختر بودن که با وضعیت خیلی بدی بدون روسری تو یکی از خیابون‌های منتهی به حرم (!) داشتن راه می‌رفتن ، حالا ما با وضع داغونی ، زهرا رو از زیر سِرُم آورده بودیم و منم آخرای جونم بود و زانوهام داشت می‌لرزید ! این دوتا رو که دیدیم با زهرا گفتیم دیگه واقعا داره به حضرت رضا علیه‌السلام بی‌حرمتی می‌شه.. گفتم بریم بگیم بهشون شاید نمی‌دونن شالشون افتاده اصلا ؟ :) و رفتیم جلو ، گفتم عزیزم روسری‌تون افتاده . گفت می‌دونم ! گفتم به احترام امام رضا سرتون کنید ، حیفه این‌جا شهر امام رضاست.. ( اینو گفتم و برگشتم و بقیه‌اش رو سپردم به امام رضا علیه‌السلام و نفر بعدی که تو دلش محبتی به امام رضا علیه‌السلام داره و دل‌سوز این دو تا دخترِ عزیز باشه و سکوت نکنه... )

دستام می‌لرزید از شدت غم و اضطزاب.. رنگ زهرا زرد بود و هر لحظه ممکن بود از حال بره.. مامانم دورتر از ما با نگرانی منتظر بود که برگردیم پیشش و سوار ماشین بشیم . تهِ خیابون هم ... امام رضایی که نگاهشون به ما چهارتا بود ..

 

حرم ولی... حرم قشنگ آقام.. 

حرم آقاجانم رضا محل نفسسسسس کشیدن منه ! 

0

من از دنیا چی می‌خوام ؟

3 سال پیش

نوازش خنکی بادی که به گونه‌هام می‌رسه برای من از هوای دنیا کافیه ، تو دنیایی که زن‌های هزار رنگ ، دنبال لذت بردن از بادِ لای موها و نسیمِ روی دست‌هاشون هستن... من به نوازشی از باد ، که روی گونه‌هام کشیده میشه کفایت می‌کنم !

 

نه به شوق نوازش بادهای بهشتیِ وعده داده شده‌ات..نه ! و نه حتی به دل‌خوشی دلایل منطقیِ قانع‌کننده‌ و دقیقِ انسانی‌ات... 

 

راستش رو بخواهی من این‌قدر که به فکر روح و عقلم هستم ، به تنم فکر نمی‌کنم که... من می‌خواهم تا زنده هستم با بند بند وجودم مزه محبت شما رو بچشم ! می‌خواهم منطبق بشم با نوری که درون قلبم از شما دارم ...

با همین حجاب ظاهری... که خودتون فرمودید اولین قدم رعایت حریم الهی‌ست ! مگه نه این‌که تنِ من بخشی از حرم امن الهی هست که چند صباحی به من قرض داده شده تا برای پرورش روحم مورد استفاده‌ام قرار بگیره ؟! 

 

من می‌خوام با هر یک‌باری که چادرم رو روی سرم محکم می‌کنم لب‌هام به لبخند شما غرق خنده بشه ! 

من می‌خوام هربار که آستین رو پایین‌تر از مُچ دستم می‌کشم ، به روحم بال پروازِ رضایتِ شما داده بشه... 

من می‌خوام هر وقت از ضخامت چادر سیاهم گرمم شد ، قلبم ذوبِ در محبت شما بشه !

 

من فقط می‌خوام وقتی گوشه لب‌های شما نُقلی می‌خنده ، منم دلیلش باشم ... 

 

 

 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده