You need to enable JavaScript to use this application.

وقتی که تحملِ ۱۰ کیلومتر شادی و خوشی رو نداری... !

3 سال،2 ماه پیش

سلام

از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها این پست رو منتشر می‌کنم و خواستم بگم به یادتون هستم و دعاگوام..

 

 

عجب مهمونی‌ای بود مهمونی ۱۰ کیلومتری روز غدیر ! کیف کردیم و به جانمون نشست... 

دیروز تو یکی از وبلاگ‌ها داشتم پست می‌خوندم که پ.ن آخر اون نویسنده این بود:

بیشعورتر از کسی که مال مردم رو می‌خوره و آشغالش رو می‌ریزه زمین ندیدم!

می‌خواستم جوابش رو تو وبلاگش بدم اما مطمئن بودم گوش شنوایی نداره خصوصا بعد از ماجراهای فتنه سال قبلی..

پس این‌جا می‌گم نظرم رو 

اول این‌که میزان خشمی که تو حرفش بوده رو شما هم حس کردید ؟ :)) من بعید می‌دونم این خشم به خاطر چندتا تیکه پوست هندونه باشه..

بعد این‌که بی‌شعوری اتفاقا یعنی وقتی می‌بینی کلی از هم‌وطنان تو حال خیلی خوبی دارن و شاد هستن و خوش‌حالن ، تو بگردی بگردی بگردی به زور یه نکته منفی پیدا کنی و اونو داد بزنی ! بابا ، به خدا اینایی که جشن گرفتن هم‌وطن و هم‌شهری تو هستن آخه آدم این‌قدر نامناسب ؟!! اصلا شما کلا با خوشحال بودن و شاد بودن این ملت مخالفید.. :) 

 

نکته مهم‌تر ، مال مردم ؟؟ بذار یه بار اتفاقی که افتاده رو مرور کنیم . " مردم " رفتن تو جشنی که با " پول مردم " برگزار شده شرکت کردن و تا تونستن بستنی‌ و شربتی که با " پول مردم " تهیه شده بود رو ، " مردم " (!) خوردن..

۱۰ کیلومترررررررر جا نبود واسه راه رفتن ، نکنه می‌خوای بگی همشون مزدور بودن و حکومتی ؟؟ ( این جشن هم‌زمان تو همه شهرهای ایران برگزار شد و همه جا همین‌قدر شلوغ شد ، پس نمی‌تونی بگی از شهرستان با اتوبوس آدم آوردن :)) اگر فکر می‌کنی همه حکومتی بودن ، دم این حکومت گرم که تونسته دقیقا بعد از کلی هوچی‌گری امثال شما تو شهریور و مهر و آبان ، هنوز این همه طرف‌دار داشته باشه :) . الکی کلی " پول مردم " رو هدر دادید واسه کمپین‌هاتون..... 

 

راستی حرف از پول مردم شد و بی‌شعوری ،

بی‌شعورتر از کسی که به اموال عمومی دست‌درازی می‌کنه و سطل آشغال رو چپه می‌کنه و می‌سوزونه من تاحالا ندیدم ........ 

 

 

 

پ.ن : اون زباله‌هایی که این بنده خدا به خاطرش کلی فشار خورد ، به ظهر فرداش نرسیده بود که به دست بسیج مردمی عزیز و محترم کاملا تمیز شد و جمع شد .

 

0

باید مُرد ...

3 سال،2 ماه پیش

پیرو پست قبلی

 

من و پدر رفتیم و از نزدیک وضعیت رو دیدیم 

۱. الحمدلله مرد خانواده معتاد نیست 

۲. شغلش سرامیک‌کاری بوده که هم دست و هم پاهاش آسیب دیده و نتونسته کار کنه و رفته زیر قسط و قرض و بعدش هم که... 

۳.خانم خونه هم دیسک کمر دارن 

۴.مدارک پزشکی رو دیدیم و شماره ملی آقا رو دادیم چک کنن از جهت گردش حساب مطمئن بشیم گرچه همه چیز مشخصه.......... 

۵. عکس‌های پایین رو ببینید ، باید مُرد .. باید مُرد..

۶. اسم بچه‌ها ؟؟ معصومه ، زینب ، رضا ، رقیه ( اشتباه گفتم که ۴ دختر ، یک پسر داشتن ) 

 

 

 

عکس‌ها: 

 

 

 

ببخشید عکس‌ها کجه ، دیگه واقعا امروز این‌قدر حالم خراب بود که حوصله ندارم برم تو گالری و عکس‌های درست رو بفرستم . ببینید دیگه... 

0

[ به عشق علی ]

3 سال،2 ماه پیش

سلام 

عزیزان

پدر من دفتر املاک دارن ، امروز یه بنده خدایی اومده بود پیششون و سرتون رو درد نیارم و خیلی خلاصه بگم : " مردی که دیگه تو این چرخه اقتصاد تاب نیاورده و شرمنده خانواده‌اش شده... " 

بله.. همین‌قدر غم‌انگیز ! 

صاحب‌خونه بیرونشون کرده ، یه مرد مومن و خانم چادریش با ۴ دختر قد و نیم‌قد . 

به هر حال 

به عشق علی علیه‌السلام،  مشکل خونه این بندگان خدا حل شده 

اما وضعیت مناسبی ندارن

حتی از نظر بهداشت و لباس و پوشاک و.. در این حد بگم که سه چهار ماهی هست که تو چادر زندگی کردن . دیگه خودتون حساب کنید وضعیت رو.. 

 

ما سعی کردیم فعلا ، برای عید غدیر چند دست لباس برای این بچه‌ها تهیه کنیم 

و خب پول لازمیم.. 

 

اگر کسی هست که بتونه کمکی کنه حتی در حد خیلی کمِ قطره قطره جمع گردد ، خصوصی پیام بدید که بهتون شماره کارت بدم . 

 

#به_عشق_علی علیه‌السلام 

#عید_غدیر

0

عقب موندم :(

3 سال،2 ماه پیش

۳ روز هست که الغارات نخوندم به خاطر حال بدی که داشتم

این‌جا نوشتم که حواسم رو جمع کنم

به محض خوب شدن باید جبرانی بخونم ...

شروع کردم به دوباره خوندن هم این‌جا اعلام می‌کنم 🙋🏻‍♀️

0

لوکیشن الان ؟ کف زمین ، روی فرش ، در‌حالی که به خودم می‌پیجم !

3 سال،2 ماه پیش

خونه مامانی بودیم

داشتم کتاب فلسفه مشاء رو می‌خوندم ، چهار صفحه خونده بودم و داشتم صفحه پنجم رو شروع می‌کردم که درد کم‌کم اومد سراغم ، با یه لبخند تلخ کتاب رو بستم و دراز کشیدم..

به یار پیام دادم و گفتم حالم رو ، گفت اگر دوست داری برو خونه مامانت بمون ، گفتم می‌خوام بیام خونه خودم ‌ 

پدر اومدن دنبالم و این‌قدر درد داشتم که حتی فکر کردن به این که باید با این حال داغون ۴ طبقه رو برم بالا هم دردناک بود . اومدم خونه مامانم ، یار هم شب میاد این‌جا..

 

الان؟

وسط پذیرایی روی فرش پهن شدم و درحالی‌که درد از کمرم می‌خزه تو پاهام و از پاهام می‌زنه به دلم و کلیه‌هام تیر می‌کشه و هم‌زمان درد تو کل معده‌ام پیچیده ، دارم زمین‌ رو گاز می‌زنم :) و به این فکر می‌کنم مرگ چیز قشنگ و آرام‌بخشی می‌تونه باشه ................

0

رفاقتی از جنس ابن‌سینا

3 سال،2 ماه پیش

این دو روز این‌طوری گذشت که خونه خودمون بودیم ، درس خوندم و با یار خونه رو حسابی مرتب کردیم . دیشب دوست من و دوست یار که ماه قبل با هم ازدواج کردن و من و یار واسطه آشنایی‌شون بودیم اومدن خونه ما .

دعوت شام و مهمونی نبود ، یه جلسه درسی و مباحثه بود . بلاخره هرچی باشه ما این دو نفر رو به هم معرفی کردیم که بشه یار با دوست صمیمیش و من با دوست صمیمیم راحت‌تر رفت و آمد کنیم و باهم درس بخونیم 😁

من و دوست گرامیم رفتیم تو اتاق و همسر و دوستش تو پذیرایی بحث می‌کردن . 

با دوست جان در مورد مباحثی که جناب ابن‌سینا پیرامون اثبات نفس داشتن مباحثه کردیم و تو این قسمت که آیا ماده می‌تونه نفس رو تغییر بده یه مقدار گیر کردیم . این‌که مثلا ماده‌ای مثل خوردن یه خوراکی با مزاج تند می‌تونه باعث تغییر در نفس ما بشه و خشم رو برامون به همراه بیاره ؟ چطور میشه ماده روی مجرد اثر بذاره ؟! گمانه‌زنی کردیم.. گفتیم که نفس رو تغییر نمیده بلکه بروز و ظهورات نفس رو محدود می‌کنه یا فقط از یک جنبه مثلا خشم نفس بروز پیدا می‌کنه.. چون به هرحال نفس از ماده تاثیر می‌گیره و اتفاقا داشتیم در مورد این تاثیرها بحث می‌کردیم.. 

جای دیگه در مورد این صحبت کردیم که نفس دوتا تعریف در مواقع مختلف داره ، وقتی داریم در مورد خود نفس و هستی نفس صحبت می‌کنیم یه تعریف داره و وقتی داریم از تعریف نفس برای رسوندن مفهوم دیگه‌ای در استدلال استفاده می‌کنیم تعریف دیگه‌ای داره..

بعد

من برای دوست جان گفتم که بعضی‌ها قبلا نفس و مزاج رو یکی می‌دونستن و ۳ دلیل وجود داره برای رد همچین عقیده‌ای و توضیح دادم ... هرچند دلیل سوم رو فراموش کرده بودم . همون‌جا تصمیم گرفتیم هر مطلبی که خوندیم در این موارد رو حتما یادداشت کنیم و خیلی به حافظه اعتماد نکنیم ! 

همسر ولی تو پذیرایی یکم ضدحال خورده بود ، قرار بود با دوستش کتاب فلسفه اشراق رو شروع کنن ، اما اون بنده خدا گویا وقت نکرده بود کتاب رو مرور کنه و عملا بحثشون شروع نشده کنسل شده بود . 

حدودا ساعت ۲۳:۳۰ بود که رفتن خونشون. 

 

خوابم نبرد.. برعکس سه شب قبلی که می‌تونستم شب خوب بخوابم ! 

خوابم نبرد و اومدم به مفاتیح پناه آوردم..

زیارت حضرت صاحب الزمان در سرداب مقدس حضرت رو خوندم و باریدم و متصل شدم ! چقدر مباحث علمی فلسفه با اعتقادات شیعه قابل تطبیقه.. چقدر شیرینه از دید معقول هم به " امام " نگاه کردن . 

دیشب بیشتر از هر وقت دیگه‌ای تو چند روز اخیر ، متصل بودم به انوار نورانی و ملکوتی جنابِ عشق علیه السلام . 

 

0

چطوری میشه دوستت نداشت ؟!!

3 سال،2 ماه پیش

این‌بار منم تو چالش کتاب‌خوانی خانم دزیره عزیزم شرکت کردم 

کتاب الغارات رو به مناسبت این ایامِ غدیریه انتخاب کردیم و شروع کردیم . دیروز اولین روز بود 

کتاب ۳۰۰ صفحه هست که یک‌ماهه تمومش می‌کنیم ان شاءالله ..

 

من چون چشمم ضعیفه و موقع نگاه کردن به صفحه گوشی هم اذیت می‌شم فونت رو بزرگ‌تر کردم و تعداد صفحات بیشتر شده و باید روزی ۲۴ صفحه بخونم با فونت بزرگ.. ولی این‌قدر روون و خودمونی نوشته شده که خیلی تند تند میشه خوند.. 

 

دیشب خونه مادرِ یار بودیم و صبح که می‌خواستیم برگردیم همسر ازم عذرخواهی کرد و گفت که الان تو حسابش اون‌قدری پول نیست که بخوایم اسنپ بگیریم . دردی که تو تنم بود رو با لبخندم خنثی کردم و گفتم عیب نداره .

دم مترو برام آب‌نبات گرفت که یکم حال بهتری داشته باشم . مثل بچه‌ها از این‌که آب‌نبات دارم ذوق کرده بودم و به واگن‌های قطار رسیده نرسیده بازش کردم . وقتی وارد واگن خواهران شدم آب‌نباتم رو گذاشتم تو دهنم و محل نشستنم رو طوری قرار دادم که بچه‌ای منِ کوچولو رو نبینه و دلش نخواد ! 

آب نبات به دهن ، برنامه طاقچه رو باز کردم و الغارات رو آوردم روی صفحه ۲۴ که دیشب بسته بودمش . خط به خط می‌خوندم ، آب‌نبات تو دهنم آب می‌شد و من از خوندن کلماتِ مظلومیت مولا آب می‌شدم . بغضِ آب‌نباتیم رو قورت می‌دادم و اشکِ چسب‌ناکم رو پنهان می‌کردم.. 

تا رسیدم به این صفحه که عکسش رو پایین گذاشتم..

تا رسیدم به این صفحه.. 

دیگه نتونستم اشک‌هام رو نگه‌دارم ! یعنی چی ؟ اصلا ، چطور میشه شما رو نخواست؟!! مگه میشه نخواست ؟!! وای..

دیگه به جای آب‌نبات ، قلبم بود که داشت ذره ذره آب می‌شد ...

 

0

با این ۲ راه‌کار می‌تونم پیشرفت کنم !

3 سال،2 ماه پیش

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده