You need to enable JavaScript to use this application.

دردِ دل

3 سال،1 ماه پیش

امروز طلسم شکسته شد و من برای وجود این بیماری گریه کردم ! 

بعد از چیزی حدود ۳ هفته که شدت گرفته و اذیت‌هاش شدید شده... 

قوی بودم کل این دو هفته رو ، به لطف خدا . اما امروز ، یعنی همین الان بعد از نماز صبح سپر انداختم و وقتی همه رفتن به خواب ادامه بدن و چراغا خاموش شد گریه کردم...

 

تا صبح از درد و سوزش و به‌هم‌ریختگی به خودم پیچیدم . این رو می‌ذارم در کنارِ ۲ روز افتضاحی که سپری کردم و کاش جناب همسر هیچ‌وقت ندونه...

ما تو این چند روز ، روزایی که همسر سرکار میره رو میایم خونه مادر اینا که اگر من ناگهانی حالم بد شد مادرم اینا باشن و به دادم برسن. دلیل بعدی اینه که من کار نکنم و به خودم فشار نیارم 

اما مهم‌ترین مسئله اینه که اصلا استرس و اضطرابی نداشته باشم ...

و لعنت به این دو روز و حال بدی که با وجود خواهر لجباز و مغرور و سرکشم گذروندم !! 

من آدم بی‌انصافی نیستم ، زهرا تو خیلی از مواقع کنارم بوده و هست . با معرفته و مهربونه و خوبیاشو از یاد نمی‌برم 

اما امان از این حجم بی‌مسئولیتی و غرور و طغیان ... واقعا خیلی سخته که من تقریبا از ۷۰ درصد رفتارهاش با پدر و مادرم ، کنش‌ها و واکنش‌هاش ، حتی لحن صحبت کردن و انتخاب کلماتش نسبت به پدر و مادرم در عذابم ! 

 

پریروز قرار شد براش خواستگار بیاد و همیشه این‌طوریه که من حتی خونه خودمم باشم میام خونه مامانم اینا از یک روز قبل که به مامانم کمک کنم خونه رو مرتب کنه . زهرا چیکار می‌کنه ؟ اتاقش رو جمع می‌کنه !! نهااایتا فقط جاروبرقی رو انجام میده اون هم نه همیشه...

و پرو پرو به من میگه این انتخاب تو هست که بیای و به مادر کمک کنی می‌تونی نیای ! 

می‌گم خب تو وقتی کمکی نمی‌کنی یعنی مادر باید تنها کارهارو انجام بده و من نمی‌تونم ببینم اذیت شدنش رو پس عملا مجبور میشم کمک کنم به خاطر کم کاری تو ، و خیلی ریلکس میگه به هر حال این انتخاب توعه سعی نکن خودت رو نگران مادر نشون بدی و من رو آدم بدِ نشون بدی ! 

 

پریروز مامانم بهش گفته بود تو خونه رو جارو کن من (مامانم) کارای آشپزخونه رو انجام میدم . از اتاقش اومد بیرون مادر بهش گفت پس گردگیری و اینارو انجام بده که بعدش جارو کنی . وای خدای من... چنان قشقرقی به پا کرد که نگو ، با صدای کاملا بلند به مامانم میگفت : میشه لطفا اگر قراره کاری رو من انجام بدم دقیقا همون کار رو بهم بگید ، یعنی اگر قراره گردگیری هم بکنم دقیق بگید گردگیری و جارو !

مادر گفتن : خب دختر خوب اول باید گردگیری کنی بعد جارو کنی دیگه روی میزا کلی ریز ریز آشغال هست خب . همیشه همین‌طوره دیگه

و زهرا همچنان ادامه میداد و میگفت که نه پس چرا به من گفتی جارو کنم ؟! 

منم دیدم قرار نیست این بحث تموم شه و چیزی که مهمه اینه که اون کار الان انجام بشه . 

با همون حالت معمولی خودم رو به مادر گفتم : حالا مهم نیست قبلشو بیخیال ، الان دقیق بهش بگید چیکار کنه . 

 

و

 

زهرا با همون لحن تندی که داشت بهم من گفت وااای ! تو لطفا ما رو مدیریت نکن . :/ 

 

 

و ، هزااااران بحث‌های این مدلی ..‌ واقعا هزاران‌ها ! 

 

کاری ندارم 

با این مسائل و بحث‌ها 

ولی این چند روزی که دائم اینجام همش فکر‌ می‌کنم این که زهرا هنوز تو راه مونده دلیلش گریه‌های صاف و زلالیه که تو روضه‌ها داره..

وگرنه این حجم از بی‌ادبی‌هایی که نسبت به پدر و مادر داره و دل شکستن‌ها و فشار آوردن‌ها ، خودش باعث و بانی هزاران سلب توفیقه.. که خدا نکنه و خدا نیاره براش.

 

همین

همین بحث های ریز ریزی که هست و زهرایی که منتظره یه چیزی بهش بگیم تا به معنی واقعی کلمه به زبان فارسی سخت ......... ! 

اون‌قدر فشار روحی برای من داره که حد نداره . همین امروز هم به خاطر نوع حرف زدن تحقیرآمیزی که داشت تمام دست چپم تیر می‌کشید و شکسته شدن قلبم رو کامل از درونم حس می‌کردم و قطره‌های اشکی که نتونستم جلوش رو بگیرم و فقط به دستشویی پناه بردم چون حوصله نداشتم بعد از گریه‌هام‌ مادر به زهرا گیر بدن و اونم به من بگه خوب بلدی مظلوم‌نمایی کنی :) .... فقط به دستشویی پناه بردم و به خاطر قورت دادن چند قطره از اشکایی که فقط بغض شد ، تا چند ساعت بعدش گلودرد داشتم... 

دلم می‌خواست برم خونه خودم

دلم می‌خواست واقعا برم ، ولی با این همه حال بد و درد ؟؟ 

 

ماجراهای این دو روز و تا صبح درد و حال بد و خوردن هزارتا داروی بدمزه و کوفتی ، این‌قدرررر برام اذیت کننده بود که بعد از این‌که تو تشهد نماز یه تیر کشیدنِ یهویی نفسم رو قطع کرد ، دیگه بُریدم... 

فقط صبر کردم تا بقیه بخوابن و

شد اون چیزی که گفتم

دیگه سپر انداختم..

من واقعا خییییلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلیددسدستسننسمصمصمص

خسته‌ام ... 

و

گریه ! 

همین 

0

فعلا بخونم بعدا در موردش می‌گم

3 سال،1 ماه پیش

خیلی وقته این کتاب تو خونه ما خاک می‌خوره 

همسر خونده بود 

و من تو دلم دوست داشتم بخونم 

به بهونه بهتر شدن حالم از این مریضی ، کتاب رو برداشتم که بخونم 

خیلی تعریفش رو شنیدم ولی تا نخوندم نظری ندارم ..

الان دارم شروعش می‌کنم ، بعدا شاید در موردش نوشتم .

 

0

بخشش لازم نیست ...

3 سال،1 ماه پیش

بخشش لازم نیست ، اعدامش کنید...

بله

این جمله رو تو ذهنم با همین جایگاهی که به ویرگول اختصاص دادم مرور می‌کنم و می‌دونم " حیات " بزرگ‌ترین سرمایه آدم هست و وقتی یکی این سرمایه رو به ظلم از کسی گرفته #حق‌شه که سرمایه‌ خودش رو هم از دست بده..

اما 

من گریه کردم ! امروز بغض کردم و گریه کردم از این که جهانِ سیاه با مغز جوون‌های ما این‌طور بازی کرده... 

من برای مرگ کسانی که بیشترین اختلاف اعتقادی و سیاسی رو باهاشون دارم گریه کردم

 

من می‌دونم پدرِ این خانواده هم اگرچه فرزند ناخلفی داشته ، اما غصه‌دار این وضعیته !

 

_________________

 

دیشب یکی از دوستان همسرم که روحانی هستن به همراه خانومشون که دوست منه اومدم خونمون از قم 

صبح بعد از اذان داشتن می‌رفتن ، به همسرم گفتم من نمی‌تونم بابت اعدام اینا ناراحت نباشم .. بعد دیدم هممون دقیقا همین حس رو داشتیم . 

 

همسرم گفتن تو تاریخ هم داریم که امیرالمومنین بعد از جنگ بالاسر جنازه‌های دشمن می‌رفتن و گریه‌اشون می‌گرفت.. 

فدای گریه‌هاشون بشم 

 

 

 

0

حقیقت این روزامو اگه بخوام بگم ...

3 سال،1 ماه پیش

 

 

راست و حقیقتش رو بگم ؟ حقیقت ماجرا اینه که ما رفتیم دکتر ( نه یکی دو تا.. زیادتاااا ) و تشخیص همه پزشکایی که رفتیم جراحی بود !

و گفتن که ریسک جراحی بالاست خیلی احتمال داره که حل بشه مشکل 

اما خب امکان داره مشکلات ناباروری هم پیش بیاد با این جراحی.. 

و حتی امکان بازگشت مشکل هم وجود داره .

هزینه‌اش هم که تقریبا ۱۰ برابر حقوق یک ماهِ آقای همسره :) 

 

پس ما با چند نفر مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم راه‌های طب سنتی و طب اسلامی رو پیش ببریم و داروهایی که یکی دوتا از طبیب‌های معروف دادن رو استفاده کنم ...

 

مشکلی که هست ، و مشکل بزرگ من محسوب میشه ، این حجم شدید از درد کشیدن و گرفتگی عضلات و حالت تهوع‌های دائمی و بهم‌ریختگی‌های جسمیه ... 

ولی

جدا از اینا

اینو بگم اصلا 

از دو هفته پیش که با درد شدید راهی بیمارستان شدیم ، یه حسی تو دلم ریشه زد.. 

یه حس غم مطلوبی :) غمه‌ها ولی یکم دوسش دارم انگار .. 

حسم مثل یه بچه‌اس که خورده زمین و زانوش زخم شده ، بعد مادرش اومده بهش " توجه " می‌کنه 

هی حس می‌کنم حضرت حجت عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف ، این روزا یه جور دیگه‌ای حواسشون بهم هست . 

درد می‌کشم و خسته‌ام ولی در عین حال ، حال خوبی دارم و عمییییق تو هوای توکل نفس می‌کشم ! 

هرکی می‌رسه بهم میگه توسل کن ان شاءالله مشکلت حل میشه ، نذر کن برای رفع بیماری و..

ولی من آقا جان ..

راستش رو بگم ؟؟

اتفاقا مشرف شده بودم مشهد ، به امام رضا علیه‌السلام هم همین رو گفتم

 

یا صاحب الزمان ...

من از تو چیزی نمی‌خوام آقا ! من به تو تا ابد بدهکارم.. !

 

من با دردام میام هرشب زیر پتو ، هندزفری‌هامو می‌ذارم دوکلمه روضه‌ای گوش می‌دم و دو قطره اشکی می‌ریزم.. من با دردام میام بله ، ولی تهش می‌گم شما اون چیزی رو که خودتون صلاح بدونید میدید دیگه.. چه حاجتیه به گفتن؟ 

درسته ... خب من نمک سفره‌ام رو هم از شما می‌خوام 

البته اگر این‌طور حساب کنیم که سفره ، عقل من باشه و نمکش ، معرفت شما بزرگوار.. :) 

 

 

___________________

 

 

علی‌الحساب ، روزگارم این‌طور سپری میشه :

از صبح که بیدار میشم ، تا شب که بخوام بخوابم لحظاتم رو با این ترتیب سپری می‌کنم :

۱ شربت و ۱ قرص قبل غذا

۱ قرص وسط غذا

۱ شربت و ۱ قرص دیگه هم بعد از غذا 

اون وسط روز هم ۲ بار یه کپسول هست که باید بخورم 

به جز اون کلی پرهیزات غذایی و ماجراهای این مریضی.

 

_____________________

 

 

من از تو چیزی نمی‌خوام آقا

من به تو تا ابد بدهکارم..

 

برای این گدا فقط این‌که

با تو بمونه بهترین اجره..

با تو بمونه

همین..

با تو بمونه.. عزیز دلم..

 

 

اینجا کلیک کنید صوت مداحی متن بالا رو گوش بدید و دعام کنید با تشکر ! 

0

من ؟ یه دختر پشت پرده کلاس !!

3 سال،1 ماه پیش

دو سال پیش بود که جناب همسر کتاب کافی مرحوم کلینی رو برام خرید . من روایت خونی رو دوست داشتم و از قبل گزیده‌ای و موضوعی می‌خوندم . اما این‌که یه سیر مطالعاتی داشته باشم.. نه ! با این کتاب شروع کردم و تا ابد ممنون همسرمم از این بابت واقعا ! 

شروع کردم به خوندن روایات این کتاب 

همه چیز از این‌جا شروع شد...

از شب‌هایی که خوابم نمیومد و میومدم صفحات این گنجینه رو ورق می‌زدم. 

همه چیز از اولین قال الصادق علیه السلام ‌های باب عقل و جهل شروع شد...

همون ثانیه‌هایی که چشمم زوم می‌موند روی کلمه شریف " اباعبدالله " ِ امام صادق جانم .. 

که از ذهنم رد می‌شد که حضرتِ عقل ، دارن در مورد عقل حرف می‌زنن ! 

من همین‌قدر می‌فهمیدم ، کم ؟ زیاد ؟ مطلوب ؟ سطحی ؟ نمی‌دونم ... من این‌قدر می‌فهمیدم .. 

 

کم کم به وسط‌های جلد اول می‌رسیدم که وقتی کتاب رو باز می‌کردم ، وارد سرزمینِ عجایبِ زمان امام صادق و امام باقر علیهم السلام می‌شدم ...

 

خودم رو تصور می‌کردم که ..

 

 

خودم رو تصور می‌کردم : 

یه دختر پشت پرده‌های جلسات درس و بحث امام صادق علیه السلام

یه دختر که یکم بی‌سواد می‌زنه اما دلش ... 

از اون شاگردا که وقتی استاد دارن مبحث مهمی رو تدریس می‌کنن یهو محو زنگ صدای استاد میشه.. چشماشو می‌بنده و کلمات یکی یکی وارد گوشش می‌شن و وارد رگ و خونش میشن... 

از اون شاگردا که این‌قدر محو استاده ، نمی‌فهمه بحث در مورد چی بود ! 

 

خودم رو تصور می‌کنم 

دختری که پشتِ پرده درس‌های خصوصی امام نشسته . که احادیث بی‌تقیه رو از زبان مبارک امام می‌شنوه و مثلا خیلی خیلی مورد اعتماد امام وقت خودش هست... 

تا کی ؟ " حتی رضی بها ابوعبدالله " .... 

 

_____________

 

خلاصه که آقا جان 

من اصلا شبیه جناب ابوبصیر و زراره و... نیستم که بارها از زبون شما شنیده باشم : رحمک الله .. 

من ؟ 

یه دختر که کم سواد می‌زنه اما دلش .... 

من ؟ 

هیچ ! 

من یکی از محبینِ محبینِ شما .. :) 

 

من؟  اون دختری که دیشب دقیقا وسط روضه شما ، این‌قدر به سر زد که با چشم‌های بسته هم جرقه‌های محبت شما رو می‌تونست ببینه :) 

من به فدای همین لقبِ " صادق " شما بشم ... 

 

0

بهمن تا آخر فروردین چطوری گذشت ؟

3 سال،2 ماه پیش

از بهمن تا الان هیج پستی نذاشتم و باورم نمیشه ! یعنی اینقدر زود گذشته ؟ چه خبرتونه ؟؟ چههه خبرتونههه ؟ روزای عزیزم شما عمر منید لطفا یکم آروم‌تر !!

خب از بهمن و اسفند عملا چیزی یادم نمیاد .. فکر نمی‌کنم اتفاق خاصی افتاده باشه :) اما فروردینِ نازنینم.. 

سال تحویل کنار مادر اینا بودیم و روز اول عید رفتیم خونه آقاجون و از اونطرف هم رفتیم خونه مادر شوهر .. شب ساعت 11 بود فکر کنم رفتیم به سمت راه آهن و قصد ده روزه کردیم برای زیارت آقاجان امام رضا جانم (علیه السلام و دلتنگی .. ) و ده روز عاااالی رو اونجا گذروندیم . 

قائدتا وقتی میگم عالی ، منظورم یه سفر بی نقص نیست . یه سفر طلبگی طور بود با کلی دغدغه مالی خب.. مکانمون از حرم دور بود و سحری و افطاری رو خودمون درست می‌کردیم . آما یکی از داستان های عجیبی که پیش اومد این بود که روز اول که این اتاق رو تلفنی رزرو کردیم ، طرف گفت 1میلیون و 500 برای 5 شب دیگه درسته ؟ ما هم گفتیم بله . گفت میشه 1.500 . ( یه واحد داغون و دور از حرم شبی 300 تومن ) این در حالی بود که ما هتل آپارتمان دم حرم قیمت میکردیم بعدش برای همون روزها 200 و 250 شبی هم قیمت میدادن بهمون . اما ما گفتیم دیگه به این بندگان خدا گفتیم شاید رو پولش حساب کرده باشن . اوضاع خونه در حدی داغون بود که تو حمام مثلثی شکلش جا نبود خم بشیم ! کوچیک نمور و.. یه وضعی بود ! 

حالا بد ماجرا کجاست ؟ بد ماجرا اینجاست که ما از قبل براش 500 ریخته بودیم ، روزی ام که رسیدیم و جا به جا شدیم 1 تومن باقی مونده رو براشون ریختیم . 

روز آخر که داشتیم خارج میشدیم ، آقا اومد دم در و گفت تسویه نکردید ! 

ما هم گفتیم چرا دوست عزیز اول 500 زدیم و بعدش هم 1 تومن رو ریختیم . گفت جان ؟؟ اینجا شبی 1.500 بوده !! شما پول یک شب رو حساب کردید ...

وای چهره همسرم اون لحظه همش جلو چشم منه.. رنگ به چهره‌اش نموند... همسرم گفت نه حتی اون آقایی که واسطه ما بود هم شاهده که شما گفتید 5 شب 1.5 . خلاصه زنگ زدیم به واسطه که از آشناهای هر دو طرف بود اون هم حرف ما رو تایید کرد . حتی بهشون گفتیم که ما قیمت داشتیم و نزدیک حرم 250 تا 400 بود . آخه این جای داغون چرا باید اصلا شبی 1.5 باشه ؟؟ گفت چون عیده قیمت ها همینه . 

خلاصه واسطه کلی با طرف حرف زد و ما هم گفتیم 5 شب ، شبی 1.5 یعنی 7 میلیون و 500 !! ما کل پولی که برای سفر کنار گذاشته بودیم هم اینقدر نبوده . تا یارو راضی شد و گفت الان برید ولی سر ماه برام واریز کنید...

ولی من در بهت حیرت بودم از اینکه افراد چقدرررر راحت مال خودشون رو حرام می‌کنن . 

و چقدر به همسرم افتخار کردم که خیلی صبور و آروم اون لحضات رفتار کرد . جالبه بعدش که اومدیم هتلی که برای 5 روز بعدی از طرف حوزه بهمون رایگان داده بودن ، چک کردیم دیدیم طرف همه چت هاش رو که از قبل با داشت پاک کرده که مبادا بتونیم از طریق چت اثبات کنیم که دروغ گفته !!

در کل ... سپردیم به امام رضا و تصمیم گرفتیم همونطور که امام رضا خطاهای ما رو میبینن اما باز هم می‌بخشن و زود از ما راضی میشن . ما هم اونا رو ببخشیم و زود راضی بشیم ازشون ...

در مورد پول هم بهشون گفتیم چه بخواید چه نخواید ما به صورت قسطی و ماهانه 500 تومن باهاتون تسویه میکنیم . ولی خب خیلی جالب بود دیگه ... تجربه شد برامون . 

 

می دونید چی زور داره ؟ ماهی 500 تومن دادن به کسی که نامردی کرده در حالی که دکتر از درمان من قطع امید کرده و میگه چاره کارم از دارو گذشته و باید جراحی کنم و جراحی حدودا 90 لعنتی میلیون تومن هزینه اش میشه ...

ماهی 500 هیچی نیست واقعا از نظر ارزشی اما همون 500 تومن میتونه مقداری از قسط یه وام 90 میلیونی باشه که الان شرایط گرفتنش رو نداریم با این وضعیت ..

 

دکتر گفته حرص و جوش نخورم پس .. بیخیال همه اینا . خدا روزی رسونه و بهترین هارو واقعااا رقم میزنه برامون همونطور که تا الان هم واقعا همینطور بوده ..

الحمدلله علی کل حال ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این مداحیه رو خیلی دوست دارم . حال دلم رو اساسی خوب می کنه : 

 

مذبوح محرم ... 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یکی از برنامه های امسالم اینه که اینجا رو زود به زود آپدیت کنم . نوشتن حالم رو خوب می کنه و من به این حال خوب واقعا نیاز دارم .امیدوارم که بتونم ...

پس نوشتن تو این وبلاگ علی الحساب یکی از اولویت های منه ! با تشکر .. 

 

 

0

من دقیقا وسط بحران نیمه‌شبم گیر کردم ...

3 سال،4 ماه پیش


الان که دارم این متن رو می‌نویسم ساعت 02:11 نیمه شبه و من واقعا ، واقعا ، واقعا و واقعا خیلی خسته ام اما خوابم نمی‌بره 
و این رو فهمیدم که فکر کردن به این‌که چقدر از  برنامه‌های مطالعاتی امسالم هنوز عقبم و باید طی یه حرکت انتحاری تا آخر سال تمومشون کنم و بهشون هی نمی‌رسم اصلا ، یه استرس شدید بهم میده که مغزم ناخودآگاه شدیدا در موردش مقاومت می‌کنه !
در حدی که 
حاضرم به چرت و پرت‌ترین مسائل فانتزی فکر کنم ، اما یه جمع‌بندی از هفته‌ی پیشِ روم رو توی ذهنم نیارم ! 
چی بهم می‌گذره ؟ 
سلب توفیق شده ازم ؟!تا این حد ؟! 

خداجانم..
پس 
ببخش گناهانی رو که باعث شده روح و روان و مغز من به این حال و روز بیوفته.
ببخش گناهانی رو که خودم خوب می‌دونم جزو گناهانی هستن که بهشون اصرار کردم..
من می‌فهمم اشتباه کردم
تو اما مهربون‌تر از این حرفایی که من رو نبخشی
من خودم یه گوشه‌ای از مهر و رحمتت رو ، گوشه صحن امام رضا حس کردم..
من خودم می‌دونم که تو " سریع الرضا " ترینی .. 
پس 
الهی ، بِعَلیِّ بن موسی الرضا ، زود از من راضی شو امشب و این حسِ فراق خفه کننده رو از من دور کن . 
مرسی 🙏🏼❤️

0

دارو ؟ نه ممنون ، ما خودمون روضه‌مزگان داریم... :)

3 سال،5 ماه پیش

قرار بود فردای پستِ قبلی ، در مورد ماجراهای تراپی بنویسم . اما خب نشد .. و حتی نخواستم ! حالم متعادل نبود اصلا ، گاهی خوب و گاهی بد.. خنده‌های از ته دل و گریه‌های پر از هق هق ! کلا یه ماه عجیب رو گذروندم و.. الان ؟! راضی‌ام از خودم . 

 

خیلی قوی بودم ، خودم حال خودم رو خوب کردم . خودم تنهایی حال خودم رو خوب کردم و به خودم افتخار می‌کنم . واقعا سپاس‌گذارم و هرشب به این فکر می‌کنم که اگر روضه حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها نبود ، آیا اصلا بهتر می‌شد حالم ؟! واقعا واقعا واقعا " با روضه حسین ، نفس تازه می‌کنیم / وقتی هوای شهر نفس‌گیر می‌شود... " خیلی بعد از هربار روضه و گریه حالم بهتر شد . خیلی ... الحمدلله بابت محبتی که از اهل بیت تو دلم وجود داره . 

 

الان آرومم ، جلسات تراپی خیلی خیلی کمکم کرد . بدون دارو درمانی و... رضایت دارم واقعا . 

 

اما همسر ! و ما ادراک ما همسر ؟!! خیلی سعی می‌کنه مواظبم باشه و البته که احساسسس می‌کنم این قضیه‌ی افسردگی زیاد جدی نگرفت و حتی برای تراپی‌ها هم خیلی همراهی نکرد . . . اما خب همین که خواست حالم رو خوب کنه و برام وقت می‌ذاشت و دغدغه‌هایی داشت ، بابتش ممنونم ازش . 

 

ولی خب... اون دکتری که می‌رفتم برای ماجراهای درمانی جسمیم ، گفت این مدت مثل این‌که خیلی استرس و اضطراب و فکر و خیال داشتی و عملا ر**یدی به درمانت .‌‌ و خب ، از اول باید درمانت رو شروع کنی . :)  

از اول می‌دونی یعنی چی ؟! از اول یعنی ، یک‌سال درمان و کلی هزینه به خاطر سه ماه... فاکینگ سه ماه... مسخره‌بازی یه عده بی فکر به فنا رفت !  آیا می‌بخشمشون ؟؟ به زمان و وقت نیاز دارم . و معتقدم بله.. ماجراهای این ۳ ماه آبان و آذر و دی ،،عین حق‌الناس بود !.. بگذریم. نمی‌خوام دیگه به اون روزها فکر کنم و الحمدلله که تموم شد 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده