You need to enable JavaScript to use this application.

نه خوب و نه بد..

3 سال پیش

شنبه و یک‌شنبه این‌طوری گذشت که اوضاع خیلی بهتر بود 

دردم بهتر بود ، حالم بهتر بود و همون‌طوری که می‌خواستم با یار خونه رو جمع و جور کردیم حسابی و فقط لباس‌های تو اتاق موند که خودم باید جا به جا کنم . 

من مواد شامی رو گذاشتم و یار هم سرخشون کرد . 

برعکس چیزی که گفته بودم ، اول نرفتم سراغ فلسفه

اول کافی شریف رو باز کردم و جانی به جان‌هام اضافه کردم با خوندن باب نص و تایید امام صادق علیه‌السلام درباره امامت امام کاظم علیه‌السلام ...

جونم به فداشون...

بعد 

ریاض خوندم که یک کتاب تاریخی -روایی حول محور زندگی ۱۴ معصوم علیهم‌السلام هست .

کتاب تربیت دینی کودک آیت‌الله حائری رو باز کردم و دیدم عهه هیچی یادم نیست :)) فلذا از اول شروع کردم به خوندن و دیدم هم دید بهتری دارم الان و هم دارم بهتر می‌فهمم . انگار این کتاب برای الانِ من مناسب بوده و بی‌خود نبوده که نیمه رهاش کرده بودم... 

پناه می‌برم از شرّ حالِ بد ، به میزمطالعه‌ام... 

 

دیشب بلاخره هماهنگ کردیم و رفتیم خونه رفیق جان برای مباحثه کافی شریف 

داشتم به رفیق می‌گفتم دیشب 

که کافی برای من مثل حسش مثل اسلایم می‌مونه نسبت به قلبم :)) انگار چسبیده این کتاب به قلبم و وقتی یه مدت نمی‌خونم انگار یه اسلایم کشششششش اومده‌اس و یه تیکه از قلبم کشششش اومده... 

نمی‌دونم منظورم الان واضحه یا نه ، دیشب رفیق فهمید که چی می‌گم و کلی به حرفم و مثالم و حسم خندید.. 

باهم دونه دونه از اولِ باب عقل شروع کردیم و یکی یکی روایات رو خوندیم و هرچی به ذهنمون می‌اومد رو با توجه به روایات دیگه و با توجه به مبانی فلسفی کمی که الان داریم ، می‌گفتیم و با هم سرش صحبت می‌کردیم . 

وسطاش رفیق رفت ظرف انگور آورد ( از قبل هماهنگ کردیم که تو این جلسات سخت نگیریم و هرچی داریم بیاریم وسط و چیزی نخریم )  ، منم از فرصت استفاده کردم و عکس گرفتم تا بدونید چه حال و هوایی بوده. 

 

بعدش

ولی امان از بعدش... حالا می‌نویسم از شبی که گذشت.. 

 

الان کجام ؟ کافه‌ای که طبقه همکف ساختمون عرفان هست . ( فکر کنم اسمش کافه رستوران بالکن بود ) چون ضعف داشتم ، چون می‌لرزیدم و فشارم افتاده بود... 

فضای خوشگلی داره و با وجود این‌که از پیش دکتر اومدم و اصلاااا روال خوبی ندارم اما الان احساس رضایتِ خوبی دارم به خاطر فضای این‌جا. کاریش نمیشه کرد ، من ۵ سال از عمرم رو معماری خوندم و به خوش‌ذوقی‌های دکوراتیو ناخودآگاه کشش دارم... 

اینم عکس کافه + شرایط دکتر طورانه من...

 

این‌که دیشب چی بود اوضاع و الان دکتر چیا گفت و چی شد رو بعدا می‌نویسم . فعلا باید برم داروخونه تا برگه برای بیمه تکمیلی بگیرم بابت ۲ تا آمپول که شد ۳ تومن :))

0

لطفا نخونید ، سپاس !

3 سال پیش

درست زمانی که من حالم خوب نیست 

اصلا حالم خوب نیست

باید مامانم جراحی می‌کرد و بعد از دوماه هنوز کلی درد داشته باشه ، ۲ بار از پله بیوفته و پاهاش تو گچ باشه ، هر شب به خاطر زانو درد شدید قرص مسکن بخوره و عملا از رو تخت نتونه تکونه بخوره ؟؟ 

درست وقتی که من حالم اصلا خوب نیست 

باید تنها خواهرم بهم بگه تا همین دو سه هفته پیش حالش اون‌قدری بد بوده که می‌خواسته خودکشی کنه ؟؟ الان ؟؟ درست وقتی که مامان و بابام بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به دختر ۲۲ ساله‌ی بالغشون نیاز دارن ؟؟؟ و اون ، اون‌قدر ضعیف و بی مسئولیت باشه که دائما من باید نگران باشم که به کارای خونه میرسه یا نه ؟ بعد در عمل ببینم که اون بیشتر خوابه و نهایتا بتونه چهارتا ظرف بشوره و هفته‌ای یه بار یه غذایی ام واسه مامانم اینا درست کنه ؟؟ و غرق در اتاق خواب و تختش (خودش میگه افسردگی؟؟ هر کوفتی که هست ) باشه ؟؟

این وسط پدرم با اون وضعیت قلبی و تنگی نفس باید به خاطر اجاره خونه و قسط و قرض با این سن و سال از صبح تا شب کار کنه و اون‌قدر نگران من باشه که تو حرم امام رضا علیه‌السلامبه هق‌هق بیوفته نفسش بره اما هیچ کاری‌ام از دستش برای من بر نیاد؟؟ این‌طوریه آقای امام رضا ؟؟ من هیچچچچ‌وقت اهل شکایت نبودم.. هیچ‌وقت ! الانم فقط دارم درد و دل می‌کنم.. مگه نه این‌که شما تنها رفیق منی آقای امام رضا ؟ آدم یه وقتایی پیش رفیقش این‌طوری درد و دل می‌کنه دیگه.. می‌خوام بگم من بی‌ادب نیستم !

من

 وسط همه بدبختی‌هام

 هزززززاااارررر و یک جور جنگ درونی هم دارم و حالا بعد از پنج سال زندگی مشترک باید به حس خودم شک کنم ؟! .... حتی نمی‌خوام بیشتر از این بگم.. حتی نمی‌خوام بنویسم! 

 

درد دارم

دلم سپری کردن روز و شبای بدون درد می‌خواد واقعا خواسته خیلی زیادیه ؟!!! 

می‌خوام بدون درد بگذره 

سبک مثل پر 

با نفس‌های عمیقِ سالم 

حالم خوب نیست 

دلم تیر می‌کشه ، پهلوم از اون بدتر 

کل پاهام ، رون پام انگار یه وزنه سنگین ازش آویزونه و گوشتمو فشششار میده

معده‌ام پیچ می‌خوره و حالت تهوع یک ثانیه قطع نمیشه 

دندون درد فک و گونه‌هام رو کوفته کرده و دردش به سرمم می‌زنه ، شقیقه‌ام هر چند دقیقه یک‌بار تیر می‌کشه و لعنتتتتتتتت که همین الان هم چشمم داره از درد از کاسه میاد بیرون !!!

کمر درد ؟ بله بله قطعا ! 

حتی دست‌هام از سرشونه تا دقیقا نوک انگشت‌هام درد می‌کنه

هزارتا چیز هست که خب آره.. آره.. واقعا بابتش شکر 

ولی خدایا می‌بینی یا نه ؟! 

اصلا یعنی چی؟؟ این حجم از درد و کوفتگی و تیر کشیدن یعنی چی؟ 

نکنه یه روح داره از بدنم خارج میشه ؟!! :/ وگرنه هیچ توجیهی نداره این وضعیت.. 

چه داستانیه آخه.. 

اه 

اه

اه

 

اگر سونوگرافیا و آزمایشارو ندیده بودم می‌گفتم دچار اون مریضی روانی‌ام که خود درد پنداری داره آدم . وگرنه این وضعیت جسمانی چه معنایی داره دیگه؟!

 

 

0

به زبان فارسی سخت :)

3 سال،1 ماه پیش

این روزا پر از احساسات متناقضم ! همه‌اش خوب و بدم ... درد که رهام نمی‌کنه و جدا از این ، فکر می‌کنم به کل وضعیت جسمی‌ام خزیده تو روح و روانم . از این شرایطم ناراضی‌ام .. 

سه-چهار روزی میشه که کار مفیدی انجام ندادم . کتابی نخوندم ، خونه‌ای مرتب نکردم ، همه‌اش خونه مامانمم و یک سره سریال کره‌ای دیدم ، آواتار ۲ رو در نصفه‌های راه رها کردم و از درد به خودم پیچیدم . 

من از اون دسته از آدم‌هام که وقتی یه مدت می‌گذره و نمی‌تونم به برنامه‌های شخصیم برسم به شدت عصبی و به‌هم‌ریخته می‌شم.. احساس سرخوردگی زیادی می‌کنم و اعتماد به نفسم زیر خط صفر میره ! 

و الان تو این شرایطم

به امید روزی که بیام این‌جا و این‌طوری بنویسم :

صبح رفتم پیاده‌روی و خوب راه رفتم

اومدم خونه خودم ، خونه رو کاملا مرتب کردم . 

گردگیری کردم ، جاروبرقی رو همسر کشیده و یخچال رو هم مرتب کردم . 

شام رو خودم حاضر کردم و نشستم و دارم کتاب‌هام رو به ترتیب می‌خونم...

به ترتیب یعنی :

اول فلسفه مشاء رو می‌خونم 

بعد می‌رم سراغ کافی شریف... 

بعدش ریاض‌الشهاده رو می‌خونم . 

بعد می‌تونم کتاب تربیت دینی کودک آیت الله حائری رو هم که خیلی وقته نصفه رها کردم از سر بگیرم ! 

اگر بتونم منطق رو هم یه مروری داشته باشم عالی میشه...

 

:) 

0

برای این چند وقت

3 سال،1 ماه پیش

سلام من برگشتم 

جمعه بود برگشتیم اما خیلی خیلی خی لی خسته بودم و تا کارای خونه رو انجام بدیم و به مامانم و مادربزرگ سر بزنیم شد امروز... 

اما کربلا چه خبر ؟؟

کربلای سنگین.. کربلای داغ.. کربلای غم‌زده.. 

برای خوش‌گذرونی نرفته بودیم که بگم خوش گذشت ! اما می‌تونم بگم سفر خوبی بود ..

برای من پر از درس بود و با سختی زیادی همراه بود . گرم بود ، ۵ روز خونه ابوحسین (یه خانواده عراقی با ۳ تا بچه که ۱۰ روز محرم و ۱۰ ، ۱۲ روز اربعین تمام دار و ندارشون رو برای خدمت به زوار می‌ذارن) بودیم . خب خونه یکی دیگه خوردن و خوابیدن و حمام رفتن و.. داستان‌های خودش رو داره و ماشاءالله قیمت هتل‌ها هم اون‌قدر زیاد بود که عملا هیچ راهی جز این نداشتیم 

اما ام‌حسین و ابوحسین و بچه‌هاش ! 

کی می‌تونه این‌طور باشه ؟؟ این‌قدر با اخلاق ، این‌قدر خوش اعتقاد ، این‌قدر دست و دل‌باز و محترم... اینا شیعیان جعفری هستن واقعا..! یه طوری رفتار می‌کردن تمام مدت انگار ما صاحب‌خونه هستیم و این خانواده مهمان ... اجرشون با شخص حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها.  

نجف هم که رفتیم فقط زیر لب می‌گفتم : 

بازگشتم دوباره پیش خودت 

پدر مهربان من حیدر... 

 

سفر خوبی بود الحمدلله

 

 

___________

 

در مورد حالم 

زیاد جالب نیستم 

کتاب و درس‌های عقب افتاده دارم . وضعیت جسمی اصلا رو به راه نیست . 

وضعیت مالی رو که دیگه نگم... :)

برای کربلا وام گرفته بودیم و از ماه دیگه باید ماهی ۱ تومن هم برای اون قسط بدیم . 

دیگه باید بریم دنبال جراحِ زنان خوب و معتقد برای عمل جراحی تا بلکه از این وضعیت درد و اذیت راحت شم و پول اونم هست..

به جز اینا ، دندون درد لعنتی واقعا رو مخ من رژه میره

یه دندون دیگه باید بکشم و سه چهار تا دندون رو عصب‌کشی کنم و پر کردن و روکش کردن و هزینه‌هاشون ! 

هزینه‌هاشون و خدایی که به شدت کافیست..

هزینه‌هاشون و برکت پول طلبگی و معلمی..

هزینه‌هاشون و لطف امام زمانی که هیچ‌وقت ما رو رها نکرده تا امروز... 

هزینه چیه؟ 

یک نگاه پدرانه مولا فقط . بقیه چیزا درست میشه ..

 

___________

 

در مورد " الغارات " 

حدودا ۱۰۰ صفحه از کتاب مونده بود که رفتم کربلا ، اونجا چند صفحه می‌خوندم و باز خیلی نمی‌شد چون یا زیارت بودیم یا از راهِ زیارت برمی‌گشتیم و خسته بودیم.. تا این‌که تو خبرها بحث طاقچه رو دیدم و با نوشتن یک پیام طولانی برای مدیریت و گفتن این‌که واقعا آدم از اهالی فرهنگ توقع بی‌فرهنگی نداره و این چیزها ، برنامه رو لغو نصب کردم . با خوندن اظهارات عوامل برنامه طاقچه بر ناراحتیم افزوده هم شد . 

خلاصه

همسر گفتن این ماه که نمیشه اما ماه بعد برام کتاب چاپی الغارات رو می‌خرن . پس با عرضِ معذرت می‌خوامِ ببخشید از همه کسانی که تو چالش کتاب بودن ، من نظرم رو وقتی کتاب رو خوندم می‌نویسم با تشکر !

 

 

 

 

 

راستی

تمام طول سفر برای همه کسانی که التماس دعا گفته بودن ویژه دعا کردم . اگر صدای من به آسمان برسد....

0

می‌روم کربلا خدا را شکر ...

3 سال،1 ماه پیش

همین دیگه

 

گرچه باور نمی‌کنم اما می‌روم کربلا خدارا شکر

مَردُم آقای مهربانم باز راه داده مرا خدارا شکر ..

 

 

پ.ن : حدودا ساعت ۱۰ ، ۱۰:۳۰ می‌رسیم مرز مهران ان شاءالله 

0

با الغارات محرمُ سر می‌کنم ..

3 سال،1 ماه پیش

شما رو نمی‌دونم اما من محرم امسالم رو با الغارات دارم می‌گذرونم..

تو اوج روضه ، حال و هوای غربت امیرالمومنین علیه‌السلام من رو بیشتر از هرچیزی می‌گریونه !

روضه‌خون از مصیبت‌های پسرِ علی علیه‌السلام می‌خونه و من به این فکر می‌کنم که اگر کار به حکمیت نمی‌رسید و اگر زمانی که مولا فریاد می‌زدن که ما در یک قدمی پیروزی هستیم ، مردم خودشون رو به خواب نمی‌زدن و زن و بچه و پولشون رو بهونه نمی‌کردن و مرد و مردونه می‌جنگیدن ؛ پرچم معاویه رو به زمین می‌زدن و اصلا کار به دست یزید نمی‌افتاد که چنین و چنان کنه... 

کار به دست یزید نمی‌افتاد... 

الغارات رو می‌خونم و یک صفحه در میون میگم : 

" خانه‌ات آباد دزیره جان.. " 

که این پویش رو راه انداختی .

من قبلا زندگی‌نامه مفصل امیرالمومنین علیه‌السلام رو خونده بودم و دیگه ضرورت مرور کردنش رو اصلا احساس نمی‌کردم . اما با خوندن الغارات فهمیدم که شدیداااا نیاز داشتم به خوندن چنین کتابی ⚘

 

اما

اگر در سقیفه بیعت شکنی نمی‌کردن ، این روزها شوم‌ترین روزهای تاریخ نبود...

خونِ اباعبدالله علیه‌السلام قبل از هرکسی گردن ۳ مرد و یک زنه..

 

 

 

0

این متن رو در حالی می‌نویسم که...

3 سال،1 ماه پیش

درد دندونم تازه قطع شده بعد از خوردن ۲ تا مسکن پشت سرهم 

دیشب مجبور شدم ۲ تا دندون رو باهم برم بکشم ، ساعت ۱۲ شب خانم دندون پزشک تقریبا روی من خیمه زده بود و افتاده بود به جون فک بالا و بعدش هم فک پایینم...

نماز صبح رو هم درحالی خوندم که درد باعث سرگیجه می‌شد...

بعد از کلی درد کشیدن تو قسمت پیام‌های شخصی بله ( که تبدیل شده به دفترچه یادداشت من ) نوشتم : 

من شکایتی نمی‌کنم

من شکایتی نمی‌کنم

من شکایتی نمی‌کنم ...

تا به خودم یادآوری کنم در جایگاه گله و شکایت نیستم 

که هرچه درد و غم هست ، از خودم و اعمالم به من رسیده...

انی کنت من الظالمین ...

زیر دست دندون پزشک ، وقتی دندون بالایی به هیچ وجه من الوجوه قصد بیرون اومدن از لثه من رو نداشت ، تو دلم همش از دندون و لثه‌ام عذرخواهی می‌کردم که خوب بهشون رسیدگی نکردم و اجازه دادم کار به این‌جا برسه...

حس می‌کردم فرزندی رو که من باعث رنجش شدم رو دارن به زور از تنم جدا می‌کنن و اون نمی‌خواد که بره :( ، شاید به نظر برسه که خیلی دراماتیک به روح و روانم ضربه وارد می‌کنم با این تفکرات اما در حقیقت ماجرا اینه که سعی می‌کنم حقیقت‌های وجودی رو بپذیرم و بعد از عذرخواهی از بدنم بیشتر مراقبش باشم... 

ان شاءالله:)

 

اما این مدت چی شد ؟

با یکی از دوستانم که جدیدا " ندانم گرا " شده رفتیم بیرون و کلی حرف زدیم 

دفعه قبل ( ۶ ماه پیش ) می‌گفت خدایی وجود نداره و این رو با سال‌ها مطالعه و کنکاش بهش رسیده بود..

این‌بار می‌گفت دوره بدی از افسردگی رو گذرونده و حس می‌کنه اگر خدایی نباشه خیلی دنیا پوچه و ترجیح میده تو ذهنش خدای خیالی خودش رو حداقل داشته باشه . البته خیالی رو من گفتم ! اون می‌گفت خدایی که هست دچار تکامل میشه و ناقصه و... من هم سعی نکردم با قواعد فلسفی بهش بگم که خدای ناقص نمی‌تونه خدا باشه . سعی نکردم چون سعی‌هام رو قبلا کردم :) و می‌دونم که فاطمه نیاز به زمان و کسب تجربه‌های خودشناسی داره و نه هیچ‌چیز دیگه‌ای .. حس کردم همین که باهم بیرون می‌ریم و در مورد مسائل مختلف حرف می‌زنیم خودش می‌تونه کمک کننده باشه . هم برای اون و البته هم برای من.. برای من که نمی‌دونم اباعبدالله چه سنخیتی رو در من دیدن که محبتشون رو تو دلم گذاشتن درحالی که من فی‌الواقع " خراب کردم همه سینه‌زنی‌هامو... :(

 

بعدش با پدر و مادر و ۲ برادر یار رفتیم شمال ، خاله مادرشوهر و شوهرخاله و دخترخاله‌اشون هم فرداش بهمون اضافه شدن .

باید بگم که بعد از حدودا ۷ سال دل به دریا زدم و رفتم تو آب ! آقای یار وسط آب‌های دریا یهو بهم گفت تو ثابت کردی که حجاب محدودیت نیست :)) و یکم قبل‌ترش وقتی بهم می‌گفت " به حجابت افتخار می‌کنم " و " من فقط به تو نگاه می‌کنم " قند تو دلم آب می‌شد.. 

 

وضعیت ساحل لب دریا خیلی خوب بود ! ساحل نور بودیم و فقط یک مورد بی‌حجاب دیدم ... حتی تو آب هم خانم‌ها با روسری و لباس معمولی بودن و آقایون هم تعداد کمی بودن که خیلی لختی پختی بودن... 

جنگل کشپل رفتیم که فووووق‌العاده زیبا بود ، دریاچه الیمالات رفتیم ( که این‌جا البته وضعیت حجاب جالب نبود زیاد و فضای عقده گشایی لاکچری‌طورانه‌ای حاکم بود.. ) .

 

من دلم خواست یه سفر زنونه-دخترونه هم برم شمال . با زهرا و دوستام.. بدون خانواده . دوست دارم چنین تجربه‌ای رو داشته باشم تا وقتی هنوز بچه‌دار نشدم..

 

اما قسمت هیجان‌انگیز ماجرا برام اینه که ما احتمالا احتماااالا شب ۵ ام یا ۶ ام محرم با دوستای یار بریم کربلاااااا ! پارسال هم محرم رفتیم و آقا... غوغا بود ! انگار روز عاشورا واقعا عاشورای سال بعد از شهادت اربابه... 

خلاصه دعا کنید جور شه . چون ما فعلا فقط قصدش رو داریم :) نه پولش رو داریم نه ماشینی که تا مرز ما رو ببره و نه هیچ چیز دیگه‌ای...

 

حالم خوبه و درد دندونم کامل قطع شده به لطف مفنامیک.. 

حالم خوبه درحالی که ۵ دقیقه قبل از باز کردن صفحه بلاگ داشتم گریه می‌کردم

حالم خوبه و شکایت نمی‌کنم ، خدایا شکرت قربونت برم . 

0

از سر گرفتم ..

3 سال،2 ماه پیش

گفته بودم الغارات رو عقب افتاده بودم به خاطر مریضی ؟ 

و گفته بودم که هر وقت دوباره شروع کردم این‌جا میگم ..

شروع کردم ، خداروشکر 

دیروز تو حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و به مدد خود خانم ، دوباره شروع کردم و تمام صفحات جبرانی رو خوندم

در حال حاضر 

فقط به این فکر می‌کنم اگر این کتاب الغارات یه نعمت هم داشته باشه (که البته هزاران نعمت داره‌ها) ولی اگر یدونه هم داشته باشه اینه که من رو با جناب مالک اشتر آشنا کرد... 

بله بله

اسمشون رو خیلی شنیده بودم

ولی هیچ‌وقت حرف‌هایی که مولا امیرالمومنین در موردشون زدن رو نخونده بودم

 

 

به خداااااا آدمممم مالک اشتر باشههههه !! 🥺😭😭😭

آخه ببینید امام چی می‌فرمایند خطاب به مالک : 

می‌فرمایند اگر من در مورد وضعیت مصر بهت چیزی سفارش نمی‌کنم و نمی‌گم چیکار بکن و چیکار نکن به این دلیله که ""رای و نظر خودت رو کافی می‌دونم"" ....... این یعنی این‌که نظر مالک خیلی نزدیک به امیرش بوده...

 

پ.ن: آقاجان ، علی جانم.. مدد بده تا آخر عمرم هر روز و هر روز در راه کسب علم و معرفت شما تلاش کنم . یه جوری تو هر مرحله از زندگیم شما رو بشناسم که منم بتونم شبیه به مالک عمل کنم ، یکم شبیه شما ... 

 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده