You need to enable JavaScript to use this application.

این داستان ادامه دارد...

2 سال،9 ماه پیش

دیشب ساعت ۱۲ رسیدم کرج . 

کلی ماجرا داشتم که دوباره می‌نویسم..

اما نتیجه ؟ دوباره سونوگرافی و دوباره دارو و آمپول . ۲ تا آمپول که باید هر روز بزنم و خدا می‌دونه چه بلایی سر من دارن میارن با این آمپول‌ها :) و روزی ۳ ، ۴ تا قرص . که البته یکیش ویتامین دی و یکیش هم آهنه.. اون ۲ تای دیگه هم هرچی هست خیلی گرون بود ! یکیش ۸۰۰ تومن بود ، اون یکی رو نمی‌دونم.. 

این‌طوری خلاصه

ممنون از احوال‌پرسی‌هاتون 🌱⚘

0

همین الان محتاج دعام شدید

2 سال،9 ماه پیش

من اومدم پیش دکترم و استرس دارم در حدی که استخون‌های گلوم درد می‌کنه :)) نمی‌دونم می‌فهمید منظورم رو یا نه..

دعام کنییییییدددددد🌷🙏🏻

0

پاییز بهارِ منه !

2 سال،9 ماه پیش

امروز بعد از رفتن یار ( ساعت ۶ و نیم صبح ) ، احساس کردم روی پاهام بند نیستم و باید بیشتر بخوابم . بعد از مدت‌ها بود که بعد از بیدار شدن برای نماز باز برمی‌گشتم تو تخت . تا ساعت ۱۱ ظهر خوابیدم ! بدنم کم آورده بود و دوباره شارژ شدم...

امروز یار از سرکار مستقیم میره خونه مادرش تا با بردار کوچکترش برن قم زیارت سیده معصومه سلام‌الله‌علیها. پس شب نمیاد و من هم از فرصت استفاده می‌کنم و با مامانم و پاندا ساعت ۴ ( ۱ ساعت دیگه) میریم پارک بالای خونه و بعدش هم میریم خونه مامانی و شب رو کنار مادربزرگ و خاله کوچیکه ( متولد اسفند ۶۰ - مجرد ) سپری می‌کنیم . فردا ظهر من هم میرم تهران خونه مادر یار چون از وقتی از اربعین برگشتیم هنوز نتونستم برم . 

و قسمت پر استرس ماجرااااا : 

پس فردا از خونه مادر یار میریم پیش خانم دکتر :¤ و فقط خدا می‌دونه که بعد از سونوگرافی قراره چی بهم بگه ، آیا شرایط برای جراحی فراهمه و وقت عمل میده بهم ؟! یا باز هم قرص و دارو ؟! همچنان من شدیدا محتاج دعام می‌دونید دیگه؟! 

 

بعد از ناهار ،

نشستم پشت میز :

 

و پاییزم رو با خوندن این روایت در کتاب اصول کافی شریف شروع کردم و مسرورم... 

 

 

پاییزه اما عیدِ منه ! 

 

امروز باید ۱۰ صفحه روایت ، ۱۰ صفحه تاریخ و ۵ صفحه فلسفه بخونم . 

فعلا ۱۰ صفحه روایتم رو خوندم 

تا ساعت ۴ ، ۱۰ صفحه تاریخ رو هم می‌خونم 

۵ صفحه فلسفه رو هم خونه مامانی ... 

 

موفق باشمممم :))

 

0

این داستان ، پاندا (زهرا) با طعم آشِ فردا !

2 سال،9 ماه پیش

 

پاندا ساعت ۱۲ ظهر بود که رفت . دیشب تو تراس نشسته بودیم چای می‌خوردیم . اون هم حرف می‌زد .. چیزی که من از حرف‌هاش فهمیدم این بود که دلش هیجان و تفریح می‌خواد و این رو برای خودش لازم می‌دونه . از دوست‌هاش می‌گفت و این‌که اون‌ها مثلا دوست‌پسر دارن و هزار یک‌جور تخلیه انرژی حرام . و می‌گفت اگر لذت‌های حلالی هست مثل دور دور شبانه یا آهنگ گوش دادن و چمی‌دونم این‌طور چیزا که دوست داره واقعا داشته باشه... یعنی من حس کردم که اون احساس از بقیه عقب موندن داره .

می‌گفت می‌بینم که همش بیرونن و خوش می‌گذرونن و کلی ماجرا دارن . بهش گفتم فکر کنم دوستات آدم‌های علاف و بی‌کاری باشن..

تفریح بد نیست خیلی ام خوبه 

و در عین حال ، تفریح داشتن برای کسانیه که بقیه وقتشون رو مفید پر می‌کنن و بعد سعی می‌کنن یه وقتی رو اون وسط‌ها بذارن برای فراغت . 

نه این‌که صبح تا شب بیکار باشی و سرت تو گوشی باشه و نه جایی بری نه با کسی در ارتباط باشی . بعد بگی دوست دارم تفریح هم داشته باشم ! 

می‌گفت زندگیم بالا و پایین نداره و حوصله‌سر بر هست . می‌گفت همه هیجان زندگیم دیدن سریال کره‌ای و گیم زدنه... 

 

ناراحتم براش . ناراحتم و کاری از دستم بر نمیاد.. بر نمیاد چون اون نمی‌خواد و راه رو روی من می‌بنده . 

 

 

ساعت حدودا ۳ ظهر بود که یار رسید خونه . گفته بودم آش می‌خوام درست کنم برای فردا و با سبزی آش اومد . 

ما معمولا از هرچیزی خیلی کم خرید می‌کنیم و من انتخابم این بوده که چیزی رو تو خونه تلنبار نکنیم . کمتر پیش میاد مثلا چند گونی برنج بخریم یا چیزهای دیگه . 

۱ کیلو ، ۱ کیلو چای و شکر و حبوبات می‌خریم .

معتقدیم روزی فردا برای فرداست و خدا خودش می‌رسونه.. 

حداقل تا الان سعی کردیم این‌طوری پیش بریم . به جز چندباری که دیگه تو شرایطش قرار گرفتیم .. 

 

سبزی آش رو تو نایلون‌های کوچیک می‌ریختم و شد ۵ تا بسته ، هر بسته برای ۲ نفر .

 

 

 

 

 

 

غروب که داشتم حبوبات رو خیس می‌کردم به یار گفتم بیشتر بار بذارم ناهار بریم خونه مامان اینا باهم بخوریم که موافقت کرد .

 

 

آقا ، من خیلی فکرم درگیر زهرا خواهرمه   این پاندای ماجرا افسردگی شدید رو گذرونده سر هیچ و پوچ . یعنی من می‌گم هیچ و پوچ.. و این رو اگر جلوش بگم یحتمل من رو از شمر هم بدتر می‌دونه ! 

مثلا خیلی پیش میاد از چیزی ناراحت بشه و من بگم بابا بیخیاااال حرص نخور ، بعد اون چپ چپ نگام کنه و بگه چشم خوب شد گفتی ! یعنی چی حرص نخور... مگه دوست خود آدمه حرص نخوردن ؟! 

و من میگم بابا این رو می‌گم که آروم بشی ، چیز خاصی نشده که . و بدتر گر می‌گیره و میگه چیز خاصی نشدهههه ؟!! از نظر تو چیز خاصی نیست ، واسه من خیییییلی دردناکه... واسه من خیییلی آزار دهنده‌اس و.. 

 

من این‌طوری ام که : وات د فاز ؟! 

 

و خلاصه ، هزاران چیز که از نظر من واقعا آن‌قدر چیزهای بزرگی نبودن ، برای زهرا تبدیل به فاجعه شدن و در نتیجه افسردگی شدید و وزن کم کردن و .. و هرآن‌چه که افسردگی با خودش میاره شامل تنبلی پر خوابی بی‌حوصلگی و.. 

ما باهم پیش مشاور هم رفتیم و کمک خاصی بهمون نشد در آخر.

الان بهتره.. از افسردگی در اومده تقریبا.. کلا حال روحیش بهتره و واقعا رو به رشده

اما خب من نگرانی‌هام تموم نمیشه.

کسی این‌جا هست که جای زهرای ماجرا بوده باشه با تجربیات مشابه و به من بگه که برای زهرا چیکار می‌تونم بکنم ؟! 

با در نظر گرفتن این‌که زهرا نسبت به من کلا گارد داره و دوست نداره نصیحتی بشنوه یا چیزی..

 

 

قسمت دردناک ماجرا برام اون‌جاست که در مورد دو سه ماه پیش می‌گفت که تا مرز خودکشی هم رفته و سفر کربلا آرومش کرده . 

خودکشی ؟!

برام شنیدن همچین چیزی خیییلی سخت بود . این‌که یه شبی از شب‌های سه ماه پیش زهرا داشته به خودکشی فکر می‌کرده :) ... 

من همین چیزارو درک نمی‌کنم 

الان بهش بگی چرا ، ده بیست تا دلیل میگه که از نظر من هیچ‌کدوم اون‌قدری بزرگ و قابل اهمیت نیستن.. ! چه برسه به این‌که بخوای بابتشون خودت رو بکشی !!! 

در مورد نتونستن‌ها.. کم‌آوردن‌ها.. نصفه‌نیمه ول کردن‌ها..

 

 

 

هوف.. 

همه دهه هشتادی‌ها این‌طوری نیستن نه؟ 

0

هرچی بیشتر می‌خونم بیشتر میفهمم که نفهمم !

2 سال،9 ماه پیش

 

 

ظهر ماشین لباس‌شویی رو روشن کرده بودم و وقتی صدای پایان کارش اومده بود دستم بند بود و بعدش به کل فراموش کردم که لباس توی ماشین بوده 🤦🏻‍♀️

ساعت ۱۱ شب یادم افتاد و مجبور شدم بزنم رو حالت نیم ساعته و یک‌بار دیگه بشوره تا لباس‌ها بو نگیرن..

خب نیم ساعت وقت داشتم و پاندا هم که از غروب اومده خونه من و کلی چیز میز درست کرده خوردیم و فیلم دیدیم ، دیگه خسته بود و داشت با گوشیش تو اینستا می‌چرخید . بهترین فرصت بود که ادامه بحث قبل رو تو کتاب جدیدی که شروع کردم مطالعه کنم . تو کتاب چیزی در مورد ایده‌آلیسم نوشته بود و یادم افتاد اطلاعات خیلی کمی در این مورد دارم . برای همین گوگل کردم و گوشی رو کنار گذاشتم تا بعدا در موردش بخونم .

و بعدا ، شد الان که خوابم نمی‌بره . داشتم در موردش تو سایت‌ها می‌خوندم و چندتا هم فیلم دیدم در این باره و باز به این نتیجه رسیدم که هرچی بیشتر می‌خونم بیشتر می‌فهمم که هنوز خییییلی بی‌سوادم و هیچی نمی‌دونم ! دقیقا اون لحظه‌ای که پیش خودم می‌گم آهان این مطلب دیگه کامل جا افتاده برام ، ابعاد عمیق‌تری از اون مطلب پدیدار میشه که من بهش علمی نداشتم ... :(

0

برنامه ما الان پاییزی میشه .. !

2 سال،9 ماه پیش

دیروز برای تموم کردن بازی کثیف وام ازدواج همراه پدر رفتم بانک . بلاخره تسویه کردیم و باید اون چکی که ضامن داده بود رو می‌گرفتیم از بانک . در حالی که متصدی بانک داشت بین دسته چک‌ها دنبال چک عموی من می‌گشت و غرغر می‌کرد که شاید اصلا نباشه چون تو اغتشاشات بانک رو سوزونده بودن و یه سری از اسناد بانک به فنا رفته بود ؛ من داشتم به در و دیوار کاملا تمیز و پنجره‌های نو و کف‌پوش مدل جدید بانک نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که این بانک بعد از اون آتش‌سوزی یه آسیب جزئی دید اما همون آسیب جزئی بهونه‌ای شد تا بهتر و زیباتر و نوتر از قبل بشه ... بانک عوض شد ؟ نه.. بانک همون بانکه . و به این فکر می‌کردم که اگرچه آسیب‌هایی داشت اون اغتشاشات برای کشورم و مردمم ، اما هممون بهتر از قبل می‌شیم و خیلی چیزا یاد گرفتیم . حالا قوی‌تر از قبل و هوشمندانه‌تر از قبل اهل این نظامیم و با کسی شوخی نداریم ... 

در حالی داشتم به این چیزا فکر می‌کردم که کل طرف چپ بدنم درد شدیدی داشت و عملا کتف و پهلوهام واسه خودم نبود چون یکم قبلش از پله‌ها افتاده بودم زمین... اون چند ثانیه‌ای که تق و توق از پله‌ای به پله‌ی بعدی منتقل می‌شدم تنها فکرم این بود که دو هفته دیگه جراحی دارم و نباید خدایی نکرده آسیب جدی ببینم و اسیر شم ... 

و الحمدلله بعدش که با آقای یار رفتیم تصویربرداری و این‌ها ، دکتر گفت که مشکلی نیست و دردها ناشی از کوفتگی بدنمه .. هرآن‌چه که هست امروز که باید با یار می‌رفتم تهران خونه مادرش ، کنسل شد . چون من بدن‌درد خیلی زیادی دارم.. یار تنها رفت و من ماندم تنهای تنهاااا...

 

آره گفتم ، حدودا دو هفته دیگه اگر شرایط جسمی من خوب باشه باید برم برای جراحی و چقدر ، چقدر ، چقدرررر محتاج دعا هستم ... 

 

جدا از این مسائل از حال و روز خونه‌ام بگم :

من عاااااشق پاییزم.. دیوانه‌وار.. خیلی کم پیش میاد تو پاییز چیزی ناراحتم کنه و تو دلم بمونه ! دوباره اون فصلی شده که در تراس که تو آشپزخونه هست رو باز می‌ذارم و پنجره اتاق که تهِ سالن هست رو هم همین‌طور و باد میپیچه تو خونه و من دیوونه می‌شم .

پریروز ساعت 7 صبح برای یار یه ویدئو از خودم گرفتم و فرستادم درحالی که اون احتمالا تو مترو نزدیک محل کارش بود . تو ویدئو من بودم در حالی که لپ‌ها و نوک دماغم یکم از سرما قرمزه و یه هودی سبز یشمی تنم کردم و خطاب به یار با حالت آهنگین می‌گم : با اینکه هوا سردهههه ولی من حاضر نیستممممم پنجره رو ببندممممم ، بعد دوربین رو می‌چرخونم و پنجره باز رو بهش نشون می‌دم . 

این رو که براش فرستادم در جوابم کلی استیکر خنده فرستاد و وقتی غروب اومد خونه گفت فیلمت رو بالای صدبار دیدم و خندیدم . و طول شب هم چندبار نگاهش کرد و خندید .. 

و من با دیدن خنده‌هاش چقدر ذوق می‌کنم خصوصا وقتی که می‌بینم حالش اصلا خوب نیست . یکی از دوست‌های یار از پدر یار نزدیک به 300 میلیون تومن کلاه‌برداری کرده و این همسرِ مظلومِ منه که برای همه این‌ها حرص می‌خوره و غصه .. 

ولی خب حال خونه خوبه . من سعی می‌کنم اوضاع رو آروم نگه‌دارم و همسر هم معمولا غم‌هاش تو دلش می‌مونه که من استرسی نشم ... 

حال خونه خوبه و هنوزم حاضر نیستممم پنجره رو ببندممممم : )) 

 

الان هم چای نباتم رو خوردم و خونه تمیزه پس به خاطر این حجم از پاییزی بودن هوا به خودم و کتاب‌هام استراحت می‌دم و می‌رم سریال آن شرلی ، فصل اول رو پخش کنم که ببینم . 

احتمالا تا یکی دو ساعت دیگه پاندا پیداش میشه . بهش گفتم شب تنهام و اگر دوست داره بیاد . اون هم با یه کیف پر از انواع سس و سیب‌زمینی و خامه قارچ داره میاد تا برامون سیب‌زمینی سرخ‌کرده با سس آلفردو درست کنه ... 

به مادر گفتم که اون هم با پاندا بیاد و گفتن که اگر بیان اون‌وقت باید پدر شب تنها بخوابن و جدیدا زیاد خوب نمی‌خوابن و.. گفتم خب باهم بیاید . قرار شد خبر بدن بهم . 

حال من الان این شکلیه : 

 

پ.ن : باید این عکس رو با یه کپشن که دوست دارم بذارم تو کانال که داشته باشمش . 

راستی حالم از این کانال‌هایی به هم می‌خوره که ادمین این‌طوریه که مثلا من خیلی شما ممبرهارو دوست دارم . هر روز برای شما تولید محتوا می‌کنم و .. نه ! دوست دارم بهشون بگم ساکت شو ! این‌قدر فیلم بازی نکن خواهشاااا... تو تولید محتوا می‌کنی تا سر هفته تبلیغاتت رو بگیری و پولش رو بزنی به جیب . یا یه دوره‌ی یادگیری فلان چیز برگذاری کنی و با پولش بری سفر ریلکس کنی ، اوکی ؟

از بدی‌های این‌که من دو سه تا از دوره‌های بازاریابی آنلاین رو گذروندم همینه . که تا می‌بینم یکی یه تیتر جذب‌کننده با شیوه‌های تبلیغاتی زده درجا متوجه می‌شم قراره تحت تاثیر قرارم بدن و احساس خر فرض شدن بهم دست میده این رو اصلا دوست ندارم ! 

حالا این کارا کلا بده ؟ نمی‌دونم .. این‌که یکی از راهِ روزمرگی و بلاگری و فلان پول در بیاره یا بدون تخصص حقیقی داشتن هزارتا دوره‌ی روان‌درمان‌گری برگزار کنه بده ؟ نمی‌دونم .. فقط می‌دونم که من خیییلی خیلی بدم میاد . 

 

0

انقلابی که عنقلاب شد...

2 سال،9 ماه پیش

از ته دل دوست دارم به دختر خاله‌‌ی دانشگاه تهرانیم که پارسال همین موقع‌ها به خاطر دوستانِ فحاشِ ساچمه‌خورده‌اش عملا به من و مادرم بی احترامی کرد در حالی که ما سکوت کرده بودیم و بهش می‌گفتیم که دوستش داریم و نمی‌خوایم رابطه‌مون باهاش خراب بشه و بحثی باهاش نداریم ، ما رو از خونه مادربزرگم با " دیکتاتوری " تمام ، بیرون کرد + همسایه طبقه پایینی که پارسال همین موقعا آهنگ شروین رو با " دیکتاتوری " تمام با صدای زیاد پخش می‌کرد و کل ساختمون رو با صداش اذیت می‌کرد ، و همه کسانی که با " دیکتاتوری " تمام ۳ ماه این مملکت رو در شرایط متشنج قرار دادن و با دیکتاتوریِ تمام اعصاب مردم و اقتصاد این کشور رو بهم ریختن ، بگم :

دفعه بعدی که فکر انقلاب کردن به ذهنتون خطور کرد یاد دیروز ، ۲۵ شهریور ۱۴۰۲ و ضایع شدن فجیعتون بیوفتید و دوغتون رو بنوشید... 

نصف ملت مشهد بودن تا چشم امثال شما کور بشه.. نصف ملت هم شمال.. تا بازم چشم شما کور بشه :)) 

 

ما هم رفتیم پارک بالای خونمون و چای خوردیم و هوا عوض کردیم . 

من برای تمام جوون‌هایی که به هر بهانه‌ای پارسال کشته شدن فاتحه خوندم و بغض کردم ... بغض کردم و از خدا خواستم که ماه پشت ابر نمونه و هرکسی که واقعا به دنبال حقیقت هست ، پیداش کنه ! همه باید بدونن جوون‌های ۱۴۰۱ رو کیا کشتن و چرا ... همه باید بدونن ، مثل الان که می‌دونن ندا آقا سلطان چی شد و الان کجا داره به ریش بقیه می‌خنده و خوش‌گذرونی می‌کنه.. 

 

 

به یاد شهدای شاه‌چراغ و شهدای فتنه ، آرمان و عجمیان اشک ریختم و ازشون خواستم مارو شفاعت کنن...

 

 

 

 

 

پ.ن: آقایون مسئول ، جواب این هوشیاری مردم و متین بودن مردم رو با درست کردن وضعیت داغون اقتصادی بدید که اگر کم‌کاری کنید والله که اون دنیا یقه‌تون رو می‌گیریم ما... البته چه بسا پاتون رو کج بذارید ، همین دنیا به خاک بکشیم شما رو به وقتش... قدر این مردم رو بدونید لطفا !

0

کانال ایتا

2 سال،10 ماه پیش

من یه کانال تو ایتا زدم ، بیشتر برای این‌که چیزایی که دوست دارم رو بذارم اون‌جا

هرچیزی که آرومم می‌کنه یا حس می‌کنم یادآوریش به خودم مفیده

اگر دوست داشتید داشته باشید کانال رو ، اینجا ➴ کلیک کنید :

 

به جانا ...

 

نمی‌دونم برای بقیه (به جز خودم) هم مفید باشه یا نه 

صرفا چیزایی که حال خوب کن هست  برام رو میذارم ..

 

 

 

تا بعد ✿ ...

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده