You need to enable JavaScript to use this application.

من همون خاکسترم .. :)

2 سال،8 ماه پیش

فلذا مرثیه‌خوان فرمود :

 

 

وقتی که حالم خرابه 

وقتی که بهم می‌ریزم 

اگرم کسی ندونه 

تو که می‌دونی عزیزم...

واسه چی حالم خرابه ، من حرم لازمم آقا ... 

 

 

اسمتُ گفتم اومد فاصله یادم ، من جوونیمُ تو این فاصله دادم 

" اگه یه روز دیدی کربلات غباره ، من همون خاکسترم که توی بادم ..  " 

 

 

 

#جنونِ_من_حسین

#دردت_به_جونِ_من_حسین ...

 

 

 

و سپس فرمود : 

 

السلام علی ساقی العطاشا 

چه بلایی به سرت علقمه اومد ؟

 

تو چی‌کار کردی که تا افتادی رو خاک 

به جای ام‌البنین ، فاطمه اومد ... 

 

قمرِ کربلا 

من رو 

می‌بره کربلا.... 

 

 

 

 

به شدت حرم لازمم ، مشهد لازمم ، نیاز دارم تو سراشیبی رو به روی ضریح دو زانو بشینم و اشکام جاری بشه . نیاز دارم با تنها کسی که همه چیز درونم رو می‌دونه و می‌فهمه صحبت کنم ! 

 

مداحی : 

 

__________________________

 

امروز چهارشنبه‌اس پس من دارم با مترو میرم تهران ، منظره‌ام از پنجره خیلی کثیف ، یه نور خیلی قشنگه ! زندگیمم همین‌طوریه :)    البته من از لا به لای کثیفی‌ها ، نور رو نگاه می‌کنم :)

 

 

دل منم همین‌طوریه...

خداجونم ، مرسی بابت این نور قشنگی که تو دلم قرار دادی و ببخشید که من قلبم رو این‌قدر زشت و کثیفش کردم ... 

 

0

خدای عزیزم ، کمک !

2 سال،8 ماه پیش

خدایا !

من به هر خیری که از جانب تو بهم برسه سخت محتاجم ... 

0

یه پرده نازک از غم...

2 سال،8 ماه پیش

حال و اوضاعم خیلی به اون روزهای پارسال که افسردگی داشتم شبیه و نزدیکه ... 

به یار گفتم بریم مشهد ، گفت الان شرایطش رو ندارم.  گفتم خب من برم ؟ گفت دوست ندارم تنهایی بری ..

هزار بار تو دلم مرور کردم که فازت چیه مرد ؟! یادت رفته با زنی ازدواج کردی ۱۰ روز و ۲۰ روز تنها می‌رفت اردوجهادی ، تنها میرفت خادمی راهیان نور و.. یعنی چی دوست ندارم تنها بری ؟! مگه من بچه کوچولوام یا نوجوون ۱۷ ، ۱۸ ساله‌ام که تو از تنها رفتن من اضطرابی داشته باشی ؟! 

به هر حال... وقتی یار نخواد ، من نمیرم . تحمل این " نمیرم " تو روزهای عادی زندگیم هم آسون نیست چه برسه به وقتی مثل الان که به یه مو بندم ... 

 

روزهام درست پیش نمیره

بیشتر روزهای هفته رو خونه خودمون نیستیم.. یار چهارشنبه شب و پنج‌شنبه صبح تهران نزدیک خونه مامانش اینا با استادش کلاس دارن . این یعنی ما هر هفته چهارشنبه باید بریم تهران خونه مادر یار و پنج‌شنبه بعد از ناهار برگردیم کرج . یار اصرار داره که هرررر هفته من باهاش برم و اگر یک هفته نرم بهم می‌ریزه و بعد از غر زدن میره تو خودش . اصرار داره چهارشنبه‌ها از ساعت ۳ ، ۴ برم و اون‌جا باشم . من معمولا ۶ ، ۷ میرم و اون هفته یار می‌گفت نشد یه بار من چهارشنبه‌ها خیالم راحت باشه و غصه نخورم .. :) 

در طول هفته حداقل یه شب خونه مامان من می‌مونیم با این‌که اونا کلا یه چهارراه با ما فاصله دارن اما از نظر روحی ( این یکی از اون‌چیزاییه که خییییلی اذیتم می‌کنه و یکی از دلایل غم شدید اون شبم بوده ) ، این‌که با وجود فاصله مکانی کم اما از نظر روحی نمی‌تونم اون‌جا نمونم وقتی میریم . هم به خاطر این‌که اون‌جا کنارشون خیلی خوش می‌گذره و هم این‌که من بهشون خیلی وابسته‌ام و اونا هم به من در حدی که سه روز هم بمونم باز روز چهارم دائما اصرارررر اصرار که نرو خونتون و این‌جا بمون ... 

یار خونه مامانم بودن رو دوست داره در حدی که امروز اگر نریم خونشون ، فرداش یه بهونه‌ای پیدا می‌کنه که بریم اونجا . دیشب گیر داده بود جیگر بخریم بریم خونه مامانت اینا اونجا دور هم بخوریم :)) ، پریشب اون‌جا بودیما ! 

خلاصه... همه چیز دست به دست هم میده که روزام بی برنامه و قاطی پاتی بگذره ... 

و من قاطع نیستم ! اول هفته به مامانم می‌گم قطعا این هفته تا آخر هفته اون‌جا نمیام .. بعد یه کار کوچیک پیش میاد و میریم اون‌جا و یهو به خودم میام می‌بینم دو شب اون‌جا موندیم :/ 

وای خدایا... الانم که می‌نویسم این چیزارو گریه‌ام می‌گیره.. 

 

به صحبت کردن با یه مشاور مذهبی خوب و عاقل و معتقد درست و حسابی نیاز دارم . یه نفر که من رو بفهمه و الکی چهارتا ترفند روانشناسی که بعد از ۱۰ سال مطالعه خودم همه‌اش رو از بر هستم تحویلم نده و راه‌کار واقعی و شدنی بهم بده ...

 

به یار گفتم اشتباه کردم ، گفت چی ؟ گفتم هیچی و گریه کردم .. سرم و به سینه‌اش فشار داد و گفت این‌که ۷، ۸ سال پیش مذهبی شدی ؟؟ گفتم نه.. این‌که ازدواج کردم . سرم رو سینه‌اش بود و ضربان قلبش رو شنیدم .. سرم رو سینه‌اش بود و نفَس حبس شده‌اش رو فهمیدم .. گفتم اشتباه کردم ازدواج کردم و تو رو هم اسیر کردم این وسط . داشتی زندگیت رو می‌کردی دیگه ... 

هیچی نگفت ولی حس کردم خیلی آسیب زدم بهش با این حرف :( 

بعد از چند دقیقه گفت این چرت و پرتا چیه میگی تو ؟ من هرچی می‌خوام رو تو این زندگی دارم . هر پیشرفتی دارم به خاطر توعه تنها مشکل من اینه که وقت کم میارم برای درس خوندنم که اونم اصلا به تو ربطی نداره و بحث ساعت کاریمه... 

و من به این فکر می‌کردم که این بچه این‌قدر دغدغه درسش رو داره که حتی متوجه منظور منم نشد :)) یعنی کلا پیش‌زمینه فکری و ذهنیش از زن داشتن همین‌قدر زیباست... همین که یه زن داره که برای درس و بحثش وقت خالی می‌کنه و بهش فشار نمیاره و ذهنش رو با چیزای ریز ریز بهم نمی‌ریزه تا ؟ تا اون بتونه درس بخونه براش کافیه..

خب خدایی من برای همچین مردی کم نیستم ؟!! 

کمم دیگه... 

من به چی فکر می‌کنم و اون به چی.. من چه دغدغه‌های مزخرفی دارم و اون چه دغدغه‌های والایی.. 

اه

0

یه پرده غم :)

2 سال،8 ماه پیش

روزها طوری می‌گذره که من خوبم و می‌خندم و با بقیه تعامل دارم اما یه پرده غم روی همه اینا هست . اون پرده رو فقط خودم می‌بینم گاهی هم یار متوجهش میشه.. بیشتر وقتایی که به زور می‌خندم و یار از قیافه‌ی بعد از خنده من می‌فهمه که یه جای کار می‌لنگه .

اون شب بعد از این‌که این‌جا پست گذاشتم رفتم که بخوابم ، یار بیدار شد و پرسید که بلاخره اومدم واسه خداب و این‌قدر بغض داشتم که صدای " بله " گفتنم از گلوم خارج نشد . بهم گفت چرا این‌قدر گریه کردی که چشمات پف کرده و سعی کرد با حرفای آرامش‌بخش من رو آروم کنه ... خب منم اعتماد کردم و شروع کردم به حرف زدن و گفتم و گفتم.. بهش گفتم من عزم و اراده قوی خودم رو از دست دادم و عملا " نمی‌توانم " یک سری از مسائل رو انجام بدم یا ترک کنم یا تحمل کنم ! من دلم فقط و فقط خوش‌گذرونی می‌خواد.. مسافرت ، گردش ، کافه‌گردی . دلم می‌خواد ماشین داشته باشیم .. و خودم جواب‌های اعتقادی همه‌ی این‌هارو می‌دونم . اما نمی‌تونم از خواستنشون دست بردارم و خسته‌ام اصلا از هر جوابی ! مثل وقتایی که دلم پیتزا می‌خواد و نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و سفارش می‌دم و می‌خورم ... خب توام بعدش کلی سر من غر می‌زنی که چرا خوردم ؟! ولی من " نمی‌تونم " ، حالم بد میشه ، بهم میریزم ، میره رو مخم اگر اون پیتزای لعنتی رو نخورم ... 

بعد یار شروع کرد به صحبت کردن که بابا من اگر میگم پیتزا نخور واسه سلامتی خودت میگم و " ما الان کلی هزینه کردیم برای درمان و تو با فست‌فود خوردن اون هزینه رو هم هیچ می‌کنی چون عملا تاثیر خاصی نمی‌ذاره " .

منم گفتم : پنج دقیقه پیش بهت گفتم حتی دیگه نمی‌خوام دکتر برم و حوصله دکتر رو هم ندارم . 

اونم با یه کلافگی شدید نگام کرد که یعنی : " آخرش چی ؟ این‌قدر دکتر نرو و فست‌فود و شکلات بخور تا بمیری... " 

0

دلم نمیخواد ادامه بدم

2 سال،8 ماه پیش

تو چند سال اخیر هیچ‌وقت به اندازه الان حالم بد نبوده و پر احساسات غم‌انگیز نبودم :)

 

از ساعت 23:00 تا الان که ساعت 00:36 یک بند گریه کردم و لرزیدم و فرو رفتم... 

به فرار کردن از خونه فکر کردم

به این فکر کردم که به شوهرم بگم من مانع خوشبختی توام و طلاق :) 

به خودکشی ...

به کنار گذاشتن دین و مذهب و اعتقاد ... که بیشتر از این مایه ننگ نباشم !

به همه چیز ! 

به این فکر کردم که زنگ بزنم به مامانم و بگم تقصیر توعه! تو من و این‌طوری بار آوردی ، تو خودت هم با این‌طوری بودنت من رو خراب کردی و بد بزرگ کردی .

به همه چی.... 

 

کاش بخوابم و بیدار نشم ! 

واقعا

کاش

بخوابم

و

بیدار نشم

 

کاش همه یادشون بره من کی بودم و کجای زندگیشون بودم . کاش من بمیرم بدون اینکه کسی از نبودن من اذیت بشه... 

 

 

فردا وقت دکتر دارم اما از اونم خسته شدم . دیگه دلم نمی‌خواد ادامه بدم ... 

0

خاله زنکی ...

2 سال،8 ماه پیش

خانواده یار من رو دوست دارن و منم دوستشون دارم . خانواده معتقد و خوبی هستن هرچند ولایی نبودنشون به مراتب برای من که پدر و مادرم فدایی رهبر هستن واقعا اذیت کننده هست . ولی به طور کلی خانواده بی آزاری هستن و نسبت به خیلی از خانواده‌هایی که آدم دور و برش می‌بینه واقعا مهربون‌تر و به فکرتر هستن.. 

خب بابت این‌ها الحمدلله .

اما یه سری اخلاق‌های به خصوص دارن که من رو تا سر حد جنون اذیت می‌کنه.. این اخلاق‌ها اوایل ازدواجمون برام خیلی تعجب‌برانگیز بود اما الان فقط حرص می‌خورم و نمی‌دونم باید چیکار کنم که کنار بیام و حرص نخورم . واقعا احساس بی‌چارگی می‌کنم این‌طور وقتا خصوصا زمان‌هایی که اون اخلاق رو جلوی دوست من هم نشون میدن یا جلو فامیلا و... (همون دوستم که گفتم با دوست یار ازدواج کرده و مامان یار و مامان دوست یار باهم دوست :)) واضح بود ؟؟ یعنی من و دوستم الان عروسِ دوتا مادرشوهریم که او دوتا خودشون جداگانه باهم دوستن ) . 

مثلا یکی از این اخلاق‌ها بیش از اندازه خسیس بودنشون حتی برای بچه‌های خودشونه 

وضع مالی خوبی هم دارنا ! ولی حتی یک عدد موز رو روا نمی‌دونن بچه‌شون کامل بخوره.. دعواش می‌کنن و می‌گن یه نصفه بخووور چه خبره ؟!! :/

مسافرت که میرن همه جا خودشون غذا درست می‌کنن . یعنی عین ۷ ، ۸ روز رو ها ! خب ما هم این‌طوری هستیم ولی واسه تنوع هم که شده ۲ ، ۳ وعده رو بیرون می‌خوریم . مسافرته دیگه.. میریم یه جا آبمیوه‌ای بستنی‌ای چیزی می‌خوریم و.. . این عزیزان اصلا و ابدا این‌طور نیستن . یعنی از شمال فقط دریا و جنگل( اون هم نهایتا نیم کیلو تخمخ ببرن یا یدونه هندونه و تمام) .. خدایی نکرده یه تلکابینی.. شهربازی‌ای.. قایق سواری‌ای... اصلاااا ! 

حالا اینا هیچی..

 

کل دو روز گذشته درحالی که برادر کوچیکه یار داشت تو تب می‌سوخت و حالت تهوع و اصلا یه وضع بدی داشت . بردنش دکتر اما داروهاش رو نمیدادن بخوره و حتی آمپولش رو نزدن... :// یک روز کامل این بچه هیچچچچی نخورد ، نکردن یه سوپی آب‌میوه‌ای چیزی بخرن بدن به این بچه . آخر سر من گفتم می‌خواید از اسنپ براش چندتا آب‌میوه بخرم ؟؟ مامان گفتن نههه بابا اینم حالا خودشو لوس می‌کنه... بابا هم گفتن که سر کوچه هست دیگه واسه چی سفارش بدی کلی‌ام بگیرن ؟ منم زل زدم بهشون و گفتم خب پس چرا براش نمی‌گیرید ؟ یکم من من و بعدش گفتن می‌گیرم حالا برم بیرون .

شب هم یه بطری آب هویج گرفتن و اومدن... یه بطری آب هویج ! برای کسی که دو روزه هیچی نخورده و حالش دائما بده.. 

 

دلم برای شوهرم سوخت و خداروشکر کردم که اون مثل مامان باباش نیست . با تموم سخت زندگی کردنمون اما خسیس نیست ... 

 

این چیزایی که می‌گم دائمیه ها ، یعنی هر هفته که من میرم مادر شوهرم دائما در حال تذکر دادن به پسراشه و میگه زیاد نخور.. بفرما این‌قدر انگور خوردی که فلان شدی.. دیس غذارو از جلوشون برداره و بگه بسه دیگه نخور و هیچی نخر و هیچ‌جا نرو و هیچ‌کار نکن ! هوف... خیلی این حرکتا چیپه و من خیلی خیلی خجالت می‌کشم این‌طور وقتا . این‌قدر از درون حرص می‌خورم که حد نداره..

پریشب رفتیم خونه دایی یار ( دو سه ساله ازدواج کردن و برای دومین باره می‌ریم این خونشون که خودشون خریدن و این‌که دعوتمون کرده بودن) . خدایااا باورم نمی‌شد که دست خالی رفتن !!! یعنی مغز من از دست مامان یار داشت سوت می‌کشید و تو دلم می‌گفتم کلا از دار دنیا دو تا داداش داری فقط ، که یکیشون ازدواج کرده ! من که دلم طاقت نیاورد گفتم حتما یه بستنی‌‌ای چیزی بخریم ، دایی مجرد یار هم یه چیزی خرید و رفتیم . بعدا دیشب تو خونه مامانِ یار گفت بستنی رو چند خریدید یار هم گفت ۱۰۰ تومن ، مامانش با چشم گشاد گفت نچ نچ چقدر گرووون 

یعنی لامصب ۱۰۰ تومن رو به داداش خودت تو روا نمی‌دونی در حالی که ماهانه از کارگاهتون خدا تومن درآمد دارید.. 

برادرشوهر بزرگه که دیگه اخلاق این عزیزان دستش اومده هیچچچ اهمیتی نمیده.. با پولایی که از همون کارگاه در میاره هزار دست لباس و ادکلن مارک و آیفون ۱۴ پرومکس و... گرفته . می‌خوام بگم درآمد اون کارگاه خوبه و کم نیست ! 

بعد واقعا خجالتی هم نمی‌کشنا در این راستا.. یعنی من و یار دست پر رفتیم ، دایی مجرد دست پر رفت ، این دو عزیز اصلاااا به روی خودشون هم نیاورن و اصلا براشون مهم هم نبود.. 

 

این پست صرفا چون دارم حرص می‌خورم و تازه از خونه اونا رسید خونه خودم گذاشته شده و خیلی زود احتمالا برداشته خواهد شد :/ 

حالا دیگه باکی هست از این‌که یار خانوم کوچیک رو پیدا کنه :)) 

من در مورد این چیزا به یار چیزی نمی‌گم اما گاهی وقت‌ها از قیافه متعجب من می‌فهمه قضیه چیه.. 

 

 

نیم ساعت پیش رسیدم خونه‌ام و دارم لباسام رو برمی‌دارم برم خونه مامان خودم . لباسایی که قراره پس فردا تو تولد دختر عمه بپوشم 

امشب با یار خونه مامانم می‌مونیم چون این هفته کلا نرفتیم خونشون . 

همین دیگه .. بعد از دو روز نفس‌گیر تهران بودن ، بلاخره کرجِ دوست‌داشتنیِ عزیزم ... 

0

بدون عنوان

2 سال،8 ماه پیش

فشارم پایینه و دست و پاهام یخ زده ، حالت تهوع شدید دارم و درد 

حالا باید به این فکر کنم که چرا دیروز با یار نرفتم خونه مامانش و یار ازم ناراحت شد و منم کلی ازش عذرخواهی کردم که نرفتم 

0

هفته کذایی

2 سال،8 ماه پیش

دکتر با ذکر شرایطی خاص برای چیزی حدود ۶ ماه دیگه وقت داده برای جراحی ... 

پس فعلا خبری از جراحی نیست . باید زوم و تمرکزم رو از روی این موضوع بردارم اما با این همه درد مگه میشه ؟ 😓

باید اون رژیمِ اصلاح سبک زندگی رو شروع کنم . حذف قند و شیرینی و فست فود و... . باید هر روز یا حداقل چند روز در هفته پیاده‌روی کنم . باید با سرعت بیشتری درس‌هام رو بخونم .

باید از اخبار دور باشم ، اما با وجود این وضعیت غزه مگه میشه ؟! دیشب تا صبح ، هر یک ساعت بیدار شدم و خبرهارو پیگیری کردم . تا صبح با رژیم بی‌شرف و جعلی اسرائیل جنگیدم تو خوابم و صبح هم تا بیدار شدم اولین کاری که کردم چندتا فحش آب‌دار حواله اون بی‌****** های وحشیِ **** 😒 اسرائیلی کردم ...

آره... خلاصه باید از اخبار دور باشم :) 

 

همین که من تصمیم می‌گیرم تغییرات مثبت رو روانه زندگی کنم ، عمه‌ی خاله‌ی دختر عموی بابای مامان‌بزرگِ خالمم از راه می‌رسه و یا ما رو دعوت می‌کنه و یا می‌خواد بیاد خونمون.. یعنی کل روزهای هفته من طوری پر میشه که من به اون کارام نرسم :))

 

حالا این هفته ، فردا یک‌شنبه دایی یار دعوتمون کرده رودهن خونشون و من فرداش دوشنبه وقت دکتر دارم پس ، فردا شب برمی‌گردیم خونه مامان یار که من صبحش به دکترم برسم . دوشنبه تا برسم خونه شب میشه و می‌رم خونه مامانم چون ماشین بابا رو قراره قرض بگیریم و باید برم ماشین رو بهشون پس بدم . 

سه‌شنبه کاری ندارم و چهارشنبه باید با یار برم خونه مادرش . پنج‌شنبه سال‌گرد فوت پدربزرگمه و باید با مامانم اینا بریم بهشت‌زهرا و بعدش برمی‌گردم خونه و جمعه هم کاری ندارم فعلا . 

این از برنامه تخیلیِ این هفته :)

 

تا درودی دیگر بدرود...

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده