تو ذوقم خورده امروز. و خستم. کلی کار انجام دادم از صبح و نتیجه اون چیزی که باید اتفاق می‌افتاد نیفتاد. البته که مطمئنم این موضوع به نفعمه و فقط یکم تاخیر افتاده.. و احتمالا قراره اون اتفاقه خیلی بهتر رقم بخوره، واسه همین به تاخیر خورده تا انرژی لازمو واسش داشته باشم.. ولی خب بازم واسش خیلی ذوق داشتم و نمی‌تونم الان درمورد به تاخیر افتادنش خوشحال باشم.

واسه همین یکم حالم گرفتس. خسته هم هستم و یکی دو ساعت دیگه هم باید برم سر کار. فشار ذهنی رو مغزمه پس شاید بهتره تا قبل ازینکه بلوبری بیاد یکم گریه کنم:,(

شایدم بهتره فشارای مغزمو بنویسم.. هوممم.. کلی دویدم از صبح دنبال خریدای لازم و مرتب کردن و تغییر دکور دادن خونه. کولرو بابا اومد تعمیر کرد ولی بازم کاراش کامل نشد و هنوز وصل نیست و هنوزم گرما مهمونمونه. تازه از صبحم در همش باز بوده و کلی مهمون مگسی داریم تو خونه.

اوشون باهام آشتی کرده و اصلا از این موضوع راضی نیستم. ولی خب بلد نیستم به قهر ادامه بدم. خودش قهر کرده و خودشم آشتی کرده. امیدوارم بودم مدت بیشتری قهر بمونه..

رمز اکانت اینستامو هنوز پیدا نکردم و نتونستم رمز تازه اوکی کنم براش.

بابد دنبال بلیط قطار باشم ولی اصلا مغزم نمیکشه! خوب شد قبلیا رو کنسل کردیم وگرنه با این حجم خستگی کی میخواست چمدون ببنده و فردا صبح راهی شه:(

پدر بلوبری داره کارآگاه بازی درمیاره و خب نمی‌دونم این موضوع رو کجای دلم بذارم.. فقط دارم سعی میکنم سخت نگیرم و ذهنمو درگیرش نکنم زیاد..

هووف.. موضوعای خوشحال کننده‌م کوشن پس

ناخنامو دیروز درست کردم ولی از همین دیشب دوباره شروع کردن هوا گرفتن و رو مخمههه اگه به واسطه‌ی ظرف شستن و کار زیاد ناخنام زود نمیشکستن، اصلا درستظون نمی‌کزدم که هی اینحوری برن رو مخم 

حس می‌کنم انرژی های سنگین زیادی اطرافم هست که مال من نیستن! نمی‌دونم باید باهاشون چیکار کنم..