You need to enable JavaScript to use this application.

Try not to cry

4 روز،18 ساعت پیش

یکی از پست‌هایی که از وبلاگ قدیمی، شاید هشت سال پیش، به خاطر دارم این است که نوشته بودم: «در دو حالت نمی‌توانم چیزی بنویسم؛ در ناراحتی زیاد و شادی زیاد. پس شما همیشه حالت خنثیِ من را در اینجا می‌خوانید.» خیلی چیزها که هنوز خوب ازشان سردرنمی‌آورم در این سال‌ها تغییر کرده که دیگر اینطور نیست. الان که داشتم از اینکه نمی‌توانم گریه کنم گریه می‌کردم و دوباره حین گریه از اینکه این گریه نیست، گریه می‌کردم و همینطور این وضعیت بین گریه و فکرِ نبودنِ گریه می‌چرخید و بیشتر می‌شد تا اینکه آنقدر حالم بد شد که یک آن حس کردم قلبم درد گرفت، فکر کردم که باید بیایم و بنویسم. خشکی چشم‌هایم دارد بیشتر می‌شود. تا به حال برای اینکه اشک دارید خدا را شکر کرده‌اید؟ فکر کرده‌اید که چه خوب که می‌توانید هر وقت دلتان گرفت زار بزنید و سبک شوید؟ من هم تا این روزها فکر نکرده‌ بودم. اخیرا یا اشکی از چشمانم نمی‌آید و یا به زور سوزش‌ زیاد، یک قطره‌ای جاری می‌شود. آدم چندان گریه‌کنی نیستم ولی زن باشی و پر از احساس، گاه پر از درد بشوی و نتوانی گریه کنی؟ آه از این شکنجه! کم پیش نیامده که با همین اشک‌ها آرام شده‌ و خودم را جمع و جور کرده باشم و اگر نبود، شاید حبس دردها مرا تمام کرده بود. فرایند زیستی و هورمونی و الخ را هم که خودتان می‌دانید. و بله دارم از این نعمت محروم می‌شوم و می‌ترسم تا همیشه با من بماند. در اتاق بودم، مشغول کارها که یک آن به خاطرم آمد. اینکه دیگر بدون اشک چه کنم؟ و یک آن زدم زیر گریه و همان حین از اینکه نمی‌توانم گریه کنم بیشتر هق زدم و باقی را هم که بالاتر گفتم. دنبال چارۀ چندانی نیستم و تقریبا چیزی نیست که ندانم. ولی وحشت کرده‌ام. از اینکه همین یک سلاح سادۀ پرارزش برای مواجهه با رنج را هم از دست بدهم و دیگر دوام نیاورم. زندگی‌ام نه، خودم!

Dear fall

1 هفته،1 روز پیش

خانه‌تکانی دیگران پیش از بهار است و خانه‌تکانیِ دانشجوها پیش از شروع سال تحصیلی! شوخی شوخی خانه را ریختم و حالا جدی جدی وسط معرکۀ خانه‌تکانی هستم. دقیقا در مرحلۀ غلط کردمش! همان نقطه که ترجیح می‌دهی وسائل را دور بریزی تا اینکه برایشان جا باز کنی و بچینی. ولی خب ته دلم شوقی هم از بابت رسیدن پاییز دارم. بهار شاید لطیف‌ترین فصل سال باشد ولی قطعا روی شکوه و جلوۀ پاییز نمی‌توان حرفی زد. چیزی به شروع ترم جدید نمانده. امروز که مهرداد خاک گلدان‌ها را عوض کرد انگار که من نفس کشیدم. و تصمیم گرفتم این ده پانزده روز باقی‌مانده را برای خودم و زیبایی خانه وقت بگذارم. دکور پذیرایی را عوض کرده و کتابخانه را مرتب کردم. کار زیاد است. ولی دلم نمی‌خواهد به زیاد و کمش فکر کنم. اصلا ده روز از هر فکری باید معاف باشم. سال‌های اول ازدواجم، وقت گذاشتن زیاد برای خانه را اتلاف وقت می‌دانستم. کارها را در حد وظیفه و رفع نیاز انجام می‌دادم و عقیده داشتم زنی که بیش از این برای این بخش از زندگی وقت بگذارد خودش را هدر داده و کارهای مهم‌تری هست و بلا بلا. راستش را بگویم برهه‌هایی حتی به دیدۀ تاسف به آن زن‌ها نگاه می‌کردم. ولی زمان که چاشنی زندگی شد، فهمیدم آنقدرها هم عقلم به سازگاریِ طبیعی برخی کارها با برخی روحیه‌ها نمی‌رسیده! بالاخره بی‌راه نبوده که هزاران سال در تاریخ، زن‌ها عهده‌دار این بخش از زندگی بوده‌اند. عهده‌دار بودنش را می‌دانستم، ولی در حد رفع و رجوعی خشک. در عین انجام هنرهای مختلف، کارهای خانه را به دید هنر نمی‌دیدم. ولی یکسالی می‌شود می‌بینم پشتِ حرف‌های به ظاهر سادۀ مادرها چه منطقی نهفته. منطقی که شاید برایش کلمات قلنبه سلنبه یا به قول امروزی‌ها "هستیا" یا "انرژی زنانه" (کهیر می‌زنم از شنیدن این عبارت) نداشتند، ولی از هم‌نشینی نزدیک با طبیعت، خیلی چیزها دستشان آمده بوده. اینکه زن با همین کارها زنده است. با اینکه صبح‌ها پنجره را باز کند تا هوای خواب‌آلود خانه را به بیرون بفرستد. امروز پرده را از هلال نیمه ببنند و فردا آزادانه رهایش کند تا هر روز، نورها را متفاوت ببیند. گلدان روی میز را چند بار بچرخاند تا بهترین زاویه را از مبل روبه رو داشته باشد. اینکه از خانه، "حال" بسازد. بیش از همه هم برای خودش. خودم شاید هیچوقت فکر نمی‌کردم روزی این حرف را بزنم، ولی این ده روز را دوست دارم مانند زن‌های خانه‌دار قدیمی زندگی کنم. دغدغه‌ام جز غذای بار گذاشته، چینیِ برق انداخته، بوی گل خانه و شوق مردِ خانه‌ام نباشد. حتی کتاب هم به ندرت می‌خوانم. (این بخشش را استثنائا به طور موقتی و برای رهایی در پیش می‌گیرم و الا خوب می‌دانید که آش را انقدر هم شور نمی‌کنم!) دلم لک زده برای لباس دوختن برای خودم. این مدت هرچه دوختم برای این و آن بوده و شده‌ام کوزه‌گری که از کوزه‌شکسته آب می‌خورد. مهرداد طفلک چند روز است می‌گوید آستین این پیراهن را کوتاه کن و وقت نمی‌کنم. پارچه‌ها از دور چشمک می‌زنند ولی عهد کرده‌ام تا کارهای خانه تمام نشده سمتشان نروم چرا که نشستن پای لباس جدید همانا و غرق شدن همانا. خیلی جانی هم در بدن ندارم. کمبود خواب و وضعیت جدید دندان‌پزشکی که مانع درست غذا خوردنم شده هم کار را سخت کرده، ولی قرار است فکر نکنم. تکاندن که به لطف خدا تمام شد، باید بروم سراغ پاییزه‌لیزه کردن محیط! با ریسه‌ها تناژ رنگ‌های پاییزی را به خانه بیاورم، شمع‌هایی با چوب دارچین بسازم، رومیزی گرم قدیمی را از پستو بیرون بکشم، کدو بار بگذارم، سیب و بِه خشک کنم، چای لیمو دم کنم، رنگ‌های پاییزی بپوشم و آرایش گرم کنم و سریال ببینم. گاهی باید برای زنده ماندن، هرآنچه که بیرون از خانه در جریان است را فراموش کرد. در را می‌بندم و دنیای زنانۀ خودم را زندگی می‌کنم.

0
درباره
Lily of the Valley About Img
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Lily of the Valley محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده