خانهتکانی دیگران پیش از بهار است و خانهتکانیِ دانشجوها پیش از شروع سال تحصیلی! شوخی شوخی خانه را ریختم و حالا جدی جدی وسط معرکۀ خانهتکانی هستم. دقیقا در مرحلۀ غلط کردمش! همان نقطه که ترجیح میدهی وسائل را دور بریزی تا اینکه برایشان جا باز کنی و بچینی. ولی خب ته دلم شوقی هم از بابت رسیدن پاییز دارم. بهار شاید لطیفترین فصل سال باشد ولی قطعا روی شکوه و جلوۀ پاییز نمیتوان حرفی زد. چیزی به شروع ترم جدید نمانده. امروز که مهرداد خاک گلدانها را عوض کرد انگار که من نفس کشیدم. و تصمیم گرفتم این ده پانزده روز باقیمانده را برای خودم و زیبایی خانه وقت بگذارم. دکور پذیرایی را عوض کرده و کتابخانه را مرتب کردم. کار زیاد است. ولی دلم نمیخواهد به زیاد و کمش فکر کنم. اصلا ده روز از هر فکری باید معاف باشم. سالهای اول ازدواجم، وقت گذاشتن زیاد برای خانه را اتلاف وقت میدانستم. کارها را در حد وظیفه و رفع نیاز انجام میدادم و عقیده داشتم زنی که بیش از این برای این بخش از زندگی وقت بگذارد خودش را هدر داده و کارهای مهمتری هست و بلا بلا. راستش را بگویم برهههایی حتی به دیدۀ تاسف به آن زنها نگاه میکردم. ولی زمان که چاشنی زندگی شد، فهمیدم آنقدرها هم عقلم به سازگاریِ طبیعی برخی کارها با برخی روحیهها نمیرسیده! بالاخره بیراه نبوده که هزاران سال در تاریخ، زنها عهدهدار این بخش از زندگی بودهاند. عهدهدار بودنش را میدانستم، ولی در حد رفع و رجوعی خشک. در عین انجام هنرهای مختلف، کارهای خانه را به دید هنر نمیدیدم. ولی یکسالی میشود میبینم پشتِ حرفهای به ظاهر سادۀ مادرها چه منطقی نهفته. منطقی که شاید برایش کلمات قلنبه سلنبه یا به قول امروزیها "هستیا" یا "انرژی زنانه" (کهیر میزنم از شنیدن این عبارت) نداشتند، ولی از همنشینی نزدیک با طبیعت، خیلی چیزها دستشان آمده بوده. اینکه زن با همین کارها زنده است. با اینکه صبحها پنجره را باز کند تا هوای خوابآلود خانه را به بیرون بفرستد. امروز پرده را از هلال نیمه ببنند و فردا آزادانه رهایش کند تا هر روز، نورها را متفاوت ببیند. گلدان روی میز را چند بار بچرخاند تا بهترین زاویه را از مبل روبه رو داشته باشد. اینکه از خانه، "حال" بسازد. بیش از همه هم برای خودش. خودم شاید هیچوقت فکر نمیکردم روزی این حرف را بزنم، ولی این ده روز را دوست دارم مانند زنهای خانهدار قدیمی زندگی کنم. دغدغهام جز غذای بار گذاشته، چینیِ برق انداخته، بوی گل خانه و شوق مردِ خانهام نباشد. حتی کتاب هم به ندرت میخوانم. (این بخشش را استثنائا به طور موقتی و برای رهایی در پیش میگیرم و الا خوب میدانید که آش را انقدر هم شور نمیکنم!) دلم لک زده برای لباس دوختن برای خودم. این مدت هرچه دوختم برای این و آن بوده و شدهام کوزهگری که از کوزهشکسته آب میخورد. مهرداد طفلک چند روز است میگوید آستین این پیراهن را کوتاه کن و وقت نمیکنم. پارچهها از دور چشمک میزنند ولی عهد کردهام تا کارهای خانه تمام نشده سمتشان نروم چرا که نشستن پای لباس جدید همانا و غرق شدن همانا. خیلی جانی هم در بدن ندارم. کمبود خواب و وضعیت جدید دندانپزشکی که مانع درست غذا خوردنم شده هم کار را سخت کرده، ولی قرار است فکر نکنم. تکاندن که به لطف خدا تمام شد، باید بروم سراغ پاییزهلیزه کردن محیط! با ریسهها تناژ رنگهای پاییزی را به خانه بیاورم، شمعهایی با چوب دارچین بسازم، رومیزی گرم قدیمی را از پستو بیرون بکشم، کدو بار بگذارم، سیب و بِه خشک کنم، چای لیمو دم کنم، رنگهای پاییزی بپوشم و آرایش گرم کنم و سریال ببینم. گاهی باید برای زنده ماندن، هرآنچه که بیرون از خانه در جریان است را فراموش کرد. در را میبندم و دنیای زنانۀ خودم را زندگی میکنم.