یکی از پستهایی که از وبلاگ قدیمی، شاید هشت سال پیش، به خاطر دارم این است که نوشته بودم: «در دو حالت نمیتوانم چیزی بنویسم؛ در ناراحتی زیاد و شادی زیاد. پس شما همیشه حالت خنثیِ من را در اینجا میخوانید.» خیلی چیزها که هنوز خوب ازشان سردرنمیآورم در این سالها تغییر کرده که دیگر اینطور نیست. الان که داشتم از اینکه نمیتوانم گریه کنم گریه میکردم و دوباره حین گریه از اینکه این گریه نیست، گریه میکردم و همینطور این وضعیت بین گریه و فکرِ نبودنِ گریه میچرخید و بیشتر میشد تا اینکه آنقدر حالم بد شد که یک آن حس کردم قلبم درد گرفت، فکر کردم که باید بیایم و بنویسم. خشکی چشمهایم دارد بیشتر میشود. تا به حال برای اینکه اشک دارید خدا را شکر کردهاید؟ فکر کردهاید که چه خوب که میتوانید هر وقت دلتان گرفت زار بزنید و سبک شوید؟ من هم تا این روزها فکر نکرده بودم. اخیرا یا اشکی از چشمانم نمیآید و یا به زور سوزش زیاد، یک قطرهای جاری میشود. آدم چندان گریهکنی نیستم ولی زن باشی و پر از احساس، گاه پر از درد بشوی و نتوانی گریه کنی؟ آه از این شکنجه! کم پیش نیامده که با همین اشکها آرام شده و خودم را جمع و جور کرده باشم و اگر نبود، شاید حبس دردها مرا تمام کرده بود. فرایند زیستی و هورمونی و الخ را هم که خودتان میدانید. و بله دارم از این نعمت محروم میشوم و میترسم تا همیشه با من بماند. در اتاق بودم، مشغول کارها که یک آن به خاطرم آمد. اینکه دیگر بدون اشک چه کنم؟ و یک آن زدم زیر گریه و همان حین از اینکه نمیتوانم گریه کنم بیشتر هق زدم و باقی را هم که بالاتر گفتم. دنبال چارۀ چندانی نیستم و تقریبا چیزی نیست که ندانم. ولی وحشت کردهام. از اینکه همین یک سلاح سادۀ پرارزش برای مواجهه با رنج را هم از دست بدهم و دیگر دوام نیاورم. زندگیام نه، خودم!