You need to enable JavaScript to use this application.

مهتاب‌گردان

1 روز،19 ساعت پیش

او همه چیز را به نحو احسن می‌گرداند؛ خانه را با نفس‌هایش، روزها را با امیدش، چرخ زندگی را با دستان پرقدرتش... حتا آفتاب را با نگاهش! اما مهتاب را نه، مهتاب از او سر باز می‌زد. شاید به همین خاطر، دلش درگیر مهتاب‌گردان شد؛ کسی که می‌توانست ماه را بچرخاند، بی‌آنکه دستش به آسمان برسد...
همه‌ی ما گاهی اسیر آن چیزی می‌شویم که درون‌مان کم داریم؛ و همان را در دیگری تحسین می‌کنیم !

۱۴۰۴/۰۶/۲۱

0

نقدی بر دوباتن...

6 روز،5 ساعت پیش

خیلی وقته فرصت نکردم متون رو تحلیل کنم و زاویه نگاهم رو بنویسم. امروز که فرصت هست این کار رو می‌کنم... دوباتن می‌گه: وقتی خودمان را به اندازه کافی دوست داشته باشیم، می‌توانیم به راحتی به درخواست غیرمنطقی دیگران بگوییم نه ؛ آن‌وقت دیوانه‌وار سعی نخواهیم کرد همه را راضی نگه داریم.

و یوکا چی می‌گه؟ یوکا می‌گه : این دیدگاه برای خیلی از موقعیت‌ها درسته ؛ مثلاً کسی که از ترس قضاوت، خواسته‌های خودش رو سرکوب می‌کنه، با تقویت مرزهای شخصی می‌تونه تغییر کنه! ولی آیا فرد همیشه در یک فضای آزاد تصمیم می‌گیره؟

خوددوستی شرط لازمه، ولی شرط کافی نیست؛ در فرهنگ ما “رضایت دیگران”خیلی وقت‌ها نهادینه شده ... نه یک انتخاب فردی، بلکه یک قاعده‌ی اجتماعی که از بچگی یاد گرفتیم. یعنی حتی آدمی که خودش رو دوست داره هم ممکنه توی موقعیت‌های خاص (مثلاً جلوی فامیل، یا در برابر بزرگ‌تر) بازم زیر فشار “چی می‌گن” بگه بله، چون این فقط مسئله‌ی روانی فردی نیست، ساختاریه !از این زاویه حرف دوباتن یک‌جور تقلیل‌گراییه ... انگار همه‌چیز رو به یک متغیر درونی (عزت‌نفس) برمی‌گردونه، در حالی که خیلی از رفتارهای “راضی نگه‌داشتن” ریشه در:ترس از طرد اجتماعی (نه فقط عزت‌نفس پایین)ساختار قدرت (سلسله‌مراتب سنی، جنسیتی، شغلی)هزینه‌ی واقعی نه گفتن (از دست دادن رابطه، شغل، جایگاه)دارن.با این حال، شاید بشه گفت این‌ها با هم در تضاد نیستن، بلکه دو لایه‌‌ن: خوددوستی می‌تونه شرایط فردی رو آماده کنه که آدم جرات داشته باشه در برابر فشار بایسته، ولی خود اون فشار (فرهنگ) رو نمی‌شکنه. شکستن فرهنگ نیاز به تغییر جمعی داره ! یعنی وقتی عده‌ی بیشتری ” نه” بگن و پیامد فاجعه‌باری نبینن، تازه اون الگو برای بقیه هم قابل تکرار می‌شه.خلاصه دوباتن مسیر رو از فرد به بیرون ترسیم کرده، در حالی که گاهی وقت‌ها مسیر واقعی تغییر، برعکسه ! از تغییر جمعی/الگوها به فرد : ) و گاهی تغییر رفت‌وبرگشتیه؛ افراد بیشتری که مرزگذاری می‌کنن هنجارها رو تغییر می‌دن و هنجارهای جدید هم به افراد بعدی اجازه‌ی بیشتری برای مرزبندی می‌ده...وقتی دوباتن از “درخواست غیرمنطقی دیگران” حرف می‌زنه، بیشتر به روابط نسبتاً برابر فکر می‌کنه (دوست، همکار، آشنا) ... جایی که واقعاً عزت‌نفس می‌تونه نقش تعیین‌کننده داشته باشه. اما وقتی پای رابطه‌ی نابرابر وسط میاد (فرزند-والدین، کارمند-رئیس، زن-محیط پدرسالار)، حتی بالاترین سطح خوددوستی هم نمی‌تونه پیامدهای واقعی رو خنثی کنه؛ چون اونجا مسئله فقط احساس درونی نیست، ریسک عینیه.

البته این نظر یوکابد هست و این فقط یک زاویه‌ی نگاه ...ممکنه بخشی از واقعیت رو نادیده گرفته باشه : )

1

درس

1 هفته پیش

هر آدمی که وارد زندگی ما می‌شود، چیزی برای آموختن با خودش می‌آورد. آنهایی که دوستمان ندارند، می‌آیند تا زخمی را نشانمان دهند که سال‌ها ندیده بودیم؛ تا بفهمیم دوست داشتنِ خودمان را از یاد برده‌ایم.بعضی‌ دیگر می‌آیند تا رویاهای خاک‌گرفته‌مان را دوباره بیدار کنند؛ تا یادمان بیاورند هنوز شوق زندگی در ما هست.
آن‌ها می‌آیند، درسشان را می‌دهند و می‌روند.
اما بعضی آدم‌ها قرار نیست فقط یک درس باشند...می‌آیند تا هر روز، کنار هم، دوباره و دوباره درسِ صبوری، گفت‌وگو، بخشش و ساختنِ یک زندگی آرام را تمرین کنیم. بعضی‌ها معلم یک فصل‌اند؛ بعضی‌ها همراه تمام کتاب... و دیگر این درس را خوب آموخته‌ام که ماندن هم، فارغ از احساس، خودش یک مهارت است...

3

تق ! دیر ؟

1 هفته،1 روز پیش

... 

3

هنرِ درست رها کردن و در زمانِ‌درست رها کردن

1 هفته،4 روز پیش

سال‌ها، من واژه‌هایم را سخت می‌چسبیدم. هر کلمه‌ای را که می‌نوشتم، گمان می‌کردم اگر رهایش کنم، دیگر بازنخواهد گشت. مثل پرنده‌ای که از پنجره می‌پرد و هرگز مسیر خانه را نمی‌یابد.
پس نوشته‌هایم را نگه می‌داشتم، خط نمی‌زدم، پاک نمی‌کردم، هرچند می‌دانستم ناقص‌اند و ناپخته.

یک شب، در سکوت، به جمله‌ای نگاه کردم که بارها آزرده‌ام کرده بود. به جای پنهان کردنش در دفتر، قلم برداشتم و آن را خط زدم. عجب سبکی! انگار زنجیری از مچ روحم باز شد. همان لحظه فهمیدم:بعضی کلمات، اگرچه فرزند ذهن ما هستند، اما باید در زمان درست رها شوند؛ وگرنه خانه‌ی درونمان شلوغ می‌شود از مهمان‌های بی‌دعوت.

از آن پس، هر بار که می‌نویسم، به واژه‌ها گوش می‌دهم:برخی می‌مانند تا جان بگیرند، و برخی باید بروند تا جا برای شکفتن تازه باز شود… آدم‌ها نیز برایم چنینند…

۳۱ شهریور ۴۰۴.

3

تمامی حقوق برای یوکابد پیمان‌پور محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده