
نامه وارده (۱)
آخ ... انقدر در مقدمه پیچیدم که یادم رفت خودم را معرفی کنم. حتی یادم رفت سلام کنم
سلام علیکم / #موساجان هستم!
تعجب نکنید! چون خیلی دوست دارم که کسی مرا با پسوند جان صداکند و روزگار اصرار دارد بر دریغ کردن ِتمام دوستداشتنی ها از من، پس در عوض خودم تصمیم گرفتم که #مهربانی را در حق خودم تمام کنم. برای دیگران مسخره است که کسی خودش را جان خطاب کند اما به هرحال من موساجان هستم!
بالاخره امروز تصمیم گرفتم این نامه را برایتان بنویسم، نمیدانم بازهم بنویسم یا نه، اما برای شروع امروز مناسبت خوبی است. احتمالاً فکر میکنید که امروز اول #محرم است و من به همین سبب چنین روزی را انتخاب کردهام؛ بی ربط نیست اما واقعیت این است که امروز یازدهم #سپتامبر است و این مناسبت با نامهنگاری من بیشتر ارتباط دارد. یادتان هست وسط یک صبح کاری در محله شلوغ منهتن، هواپیمایی برخاست و در برابر چشمان بهت زده همه آمد و آمد و آمد و زااارت خورد وسط قلب یک برج بلند و بالا؟
جالب است که انگار برج خودش باورش نمیشد که انقدر بی خبر و بی مقدمه، چنان تیر عظیمی بیاید و بخورد وسط قلبش. میدانی از کجا فهمیدم باورش نشده؟ از اینکه ساعتها تقلا کرد برای ایستادن و در خودش میسوخت اما یکباره ... یکباره دید که کار از کار گذشته است و باید فروریخت! و ریخت ... و ریخت!
البته محرم هم بی مناسبت نیست، خوشحالم از اینکه اول محرم برایت مینویسم و الحق حسین را دوست دارم. یعنی آدم ابوالبشر را از همه بیشتر دوست دارم اما نه بیشتر از حسین. میدانی آدم را چرا دوست دارم؟ چون در زمان او، همه پیرامونش بهشت بود و کتاب ِاحکام ِخداوندگارش فقط و فقط یک حرام داشت! میفهمی؟ فقط یک حرام! بعد آدم هم رفت و دقیقا همان یک حرام را انجام داد. یعنی همه معصیت عالم یکی بود و آدم همه معصیت عالم را انجام داد! و ریخت ...
اصلاً آدم باید بریزد! و من هم تصمیم گرفتم برایت نامه بنویسم و بپرسم آقای حسام الدین، شما تصمیم ندارید بریزید؟ به نظرتان وقت ریختن نشده است؟
————
• پاورقی-۱: نامه طولانی است، از ابتدا تا قبل پست را در استوری بخوانید، ادامهاش را تلفیق پست و استوری میگذارم همینجا
• پاورقی-۲: اگر به نامه پاسخ بدهم، آن راهم برایتان خواهم گذاشت
• پاورقی-۳: عکس از بنده هست و مستقل از متن (ارجاع به پیج آقای ایپکچی)
نامه وارده (۲)
——
آدم قبل آنکه ابوالبشر باشد، ابوالعجائب است، اینکه او توانسته تمام معاصی عالم را انجام دهد و اما پیامبر هم بشود. عجیب نیست آقای حسام الدین؟ عجبش اینجاست که یک نفر که بار انجام تمام معاصی عالم را بر دوش دارد، یکجا بایستد، درنگ کند و بگوید:خب! بس ... و واقعا بعدش بشود بس و دیگر هیچ معصیتی از او سر نزد. واقعا ردای پیامبری بر چنین انسانی از شیر مادر حلال تر نیست؟
اصلا چرا هیچ کس از کرامات و معجزات آدم سخن به میان نیاورده؟ مگر دل کندن از بهشت کم معجزه ای است؟ هان؟ کم است؟ اولاد آدم از دوزخهایشان دل نمی برند، آن وقت آدم بهشت را رها کرده است و به دنبال آدمیت رفته؛ این اعجاز نیست؟ اصلا رفیق، این غلبه بر تنهایی اعجاز نیست؟ چه کسی می تواند تنهایی آدم را تاب بیاورد؟ تو؟ من؟ دیگران؟
همین نامه من به تو، گواه است از لبریز شدن کاسه صبرم از تنهایی. من هرشب خودم را تشییع جنازه میکنم تا تخت خوابی که کم از گور ندارد. تو اصلا میدانی در تخت دو نفره تنها خوابیدن یعنی چه؟ حالا نه اینکه فکر کنی برای خودم تخت دونفره خریدم! نه ... یخچال، تلوزیون، تخت و آن کمد کهنه که درش چفت نمیشود را صاحبخانه نمیخواست و همینجا ماند. خودم هم اولش فکر نمیکردم موضوع مهمی باشد و حتی خوشحال هم بودم که بعد از مدتها چپیدن در تخت آهنی زندان، اینجا میتوانم برای خودم غلت بزنم. اما کم کم دیدم عجب مصیبتی است تنهایی خوابیدن در تخت دوتایی. انگار چوب تخت هم دندان موریانه دارد و مرا تکه تکه میخورد. تجربه نکردهای، نه؟
حالا حرف از خودمان به میان نیاورم که مثنوی هفتاد من است برادر، بگذار در داستان آدم بمانیم. من در تمام تنهاییهایم به آدم فکر میکنم اما از آدم تنهاتر #حسین است. آدم تنهایی را از میان تنهایی انتخاب کرد اما حسین آرام آرام تنها شد. یکی یکی به سمت تنهایی رفت. جان #موساجان بگو، تو میفهمی یکی یکی تنها شدن یعنی چه... نه؟
و فقط نمی فهمم این تقلای تو را در انکار تنهایی؟ این دایره و تنبکی که دور خودت راه انداختی میان لایک و کامنت و اعتراف و پیام و پاسخ که چه را انکار کنی؟ جان عزیزت اگر جواب همه نامه را ندادی جواب این یک سوال را بده، تو میفهمی یکی یکی تنها شدن یعنی چه ... نه؟ راستی آقای حسام الدین، شما تصمیم ندارید فرو بریزید؟
نامه وارده (۳)
و به لحن تو ... سلام!
حق داشت که برود! حالا بعد از روزها و شب های سپری شده در اتاق تنهاییام میگویم حق داشت که برود. آن روز وقتی پشت آن شیشه نشست و گوشی را برداشت، چنان ذوق داشت که فکر کردم خبر آزادی مرا آورده، نگو خبر آزادی خودش بود. گفت و گفت تا آنکه رسید به این جمله «میخواهم بروم» و من به خیالم آمد که میخواهد زودتر از ساعت پایان ملاقات برود اما سکوتش حالیام کرد که میخواهد رفتن بزرگتری را خبر بدهد!
هنوز هم نمیدانم چرا در مواجه با این جمله نگفتم «کجا» و فقط گفتم «چرا» و او هم گفت «به #عشق بزرگتری رسیدم» بازهم به قول رحمان، نازمرامش نگفت عاشقت نیستم. گفت بزرگترش را پیدا کردم. خب چه باید گفت؟ تو بودی نمیرفتی؟ و من چرا بعدش هیچ چیزی نگفتم!؟ شاید اگر آن شیشه بینمان نبود خفهاش میکردم اما در آن لحظه فقط به فکر نامه هایی بودم که تمام این سالها هر شب نوشته نوشتم تا روز آزادی غافلگیرش کنم.
تو نمیدانی پیدا کردن کاغذ در زندان عجب مصیبتی است! از نخ سیگار، نایاب تر است. چون سیگار را فقط می شود کشید اما با کاغذ میشود زندانبان را رسوا کرد. بعد مجبور بودم هر ده جمله را در یک جمله بچکانم. اولین کاری که کردم، پخش کردن کاغذ بین هم بندها بود. اول نگران بودم که مبادا بخوانند بعد دیدم، دغدغه خواندن ندارند و برای علف چاق کردن استفاده میکنند. البته شما با این چیزها آشنایی نداری.
از فردای آن روز، دیگر کسی نبود که برایش بنویسم! و آقای حسام الدین، اگر بدانی عصیان در برابر روزمرگی ها چه غوغایی برپا خواهد کرد، دست از این تکرار برخواهی داشت! از آدم ابوالبشر یاد بگیر که روزمرگی اگر بهشت برین نیز باشد، باید علیه آن شورید. حتی بر عشق تکراری باید شورید. اگر او در پی بزرگترش نمی رفت شاید من هنوز مشغول نوشتن همان حرفهای همیشگی بودم.
حالا تو بگو، ساختن یک ساختمان کهنه و فرسوده از کجا آغاز خواهد شد؟ کدام ساختن است که از کوبیدن آغاز نشده؟ کدام تولد است که ناگزیر از یک مرگ عبور نکرده؟ و حالا برای چندمین بار از تو می پرسم، آقای حسام الدین، جان #موساجان شما قصد ندارید فرو بپاشید؟ همچنان باید خواند، باید نوشت، با دیده شد، باید پسندیده شد؟ یا رسیده است وقت آنکه شما نیز فروبریزد؟
نامه وارده (۴)
——
باغبان وقتی از تو حرف میزد، چشمانش برق داشت. این اواخر فکر میکردم مخصوصا آمده باغبان زندان شده و الا می رفت در یک پارک یا حاشیه یک اتوبان، هم با صفاتر بود و هم پرگلتر، و یکبار به خودش هم گفتم، ما که به اجبار آمدهایم، تکلیفمان روشن است اما تو که به اختیار آمدهای عقلت معیوب است.
او در جوابم گفت، گلهایی که من پرورشش را بلدم، اینجا می روید! و پرسید به حسام الدین زنگ زدی، گفتم نه! و پرسیدم چرا اینهمه پیگیر او هستی؟ میان اینهمه آدمی که به قول خودت با آنها همشانه شدی و راه پیمودی چرا آن یکی را سراغ میگیری؟ گفت چون از همه شان طغیانگر تر است، آنچه به او گفتم را به هرکه گفتم کنارم میماند اما او رفت و گفت بیشتر میخواهم! و عجیب ترین قسمت ماجرا این بود که پرسیدم، او چند وقت قبل آزاد شده است؛ میدانی چه پاسخ داد؟ ایستاد، به بیلش تکیه داد و گفت: هنوز آزاد نشده است ...!
به نظرم اینها باهم جمع نمی شود، یعنی نمی شود یک نفر طغیانگرترین باشد ولی هنوز آزاد نشده باشد. میدانی حسامالدین؟ حتی نجیب ترین زندانیها در کنج ذهنشان به فرار فکر کرده اند و در هر لحظهای که در بدون دربان میبینند چیزی در دلشان میگوید «برو» و آنچیزی که همیشه آنها را از رفتن باز می دارد، این تصور است که حتما پشت این در باز، در دیگری هست که آن در بسته است و به همین جهت حتی از درهای باز هم عبور نمیکنند.
برای همین است که منِ #موساجان نمی توانم باور کنم کسی زندانی باشد، طغاینگر باشد و بلکه طغیانگرترین ... اما هنوز هم زندانی باشد و این فقط و فقط یک معنا دارد. زندانی، به زندانش دل بسته. آنجا حبس ابدی ها یک طور دیگری با زندان رابطه داشتند، تختشان نشان داشت، تزئین داشت، به اتاقشان می رسیدند و کاملا مشخص بود که نیامدهاند که بروند. حالا تو ای طغیانگر، عاشق میلهها شدهای؟
میدانی رفیق؟ فروریختن انتخابی میان ایستادگی و افتادگی نیست! بلکه انتخاب میان پوسیدن و رهیدن است. خانه پدری من در بافتهای فرسوده بود و سالها هرکه می رسید میپرسید «کوبیدین؟» چون فرسودگی اگر کوبیده نشود، بر سرت آوار خواهد شد. از کاشتن بذرهای تکراری، جوانه جدیدی سبز نمیشود و باید چیزی در تو تغییر کند که چیزی در بیرون متحول شود و برای همین است که می پرسم؛ وقت فروریختن تو نرسیده؟
نامه وارده (۵)
—
از همان روزهای اولی که پیدایت کردم، از نوشته هایت بوی برشتگی میآمد. صدایت را که میشنیدم، بوی سوختگی میداد انگار جگری در پشت آن حلق، داغ شده است! نمیشود کسی نان برشته به دست مردم بدهد اما جایی از زندگیاش آتشی نیفتاده باشد. تردید نداشتم که تو باید جایی دور از چشم همه، تنوری شعله ور داشته باشی که به لطف شعله های آن خمیر را تا مرحله نان برسانی و روی پیشخوان بگذاری.
اول در پستهای خودت زیر و رو کردم و در عکس (...) سرنخی دیدم و واضح بود که نقطه پردرد زندگیات همانجاست که یکباره پس از آن رنگ باختهای و بعد جستجوهایم جواب داد. اینها را نگفتم که زخمت را ناخن بکشم، فقط خواستم بگویم اگر از فروریختن برایت مینویسم، بی خبر از سوختنهایت نیستم و داستان پردرد کورهای که در آن کلماتت را برای پختن میچینی، می دانم و به سهم خودم نیز میفهمم.
میدانی برادر – می شود تو را برادر صدا کنم؟ - من با تو عدد مقدس مشترکی دارم. من نیز هفت را دوست دارم و هردویمان متولد هفتمیم، تو زاده اردیبهشتی اما و من آذرماه. و من البته هفتم دردناکی نیز دارم که از خدا میخواهم هرگز در زندگی تو تکرار نشود و آن هفتم بهمن ماه است ... شاید روزی قصهاش رابرایت تعریف کردم اما به نظرم اینکه امروز در تقاطع زندگی پشت یک چراغ قرمز کنار هم ایستادیم، حادثه نیست و من یقین دارم آن روزی که سبز شود، برای هردوی ما سبز خواهد شد.
به جان #موساجان من بهتر از تو میدانم انس گرفتن به زندان یعنی چه! امن بودن با همین میله ها یعنی چه! من از آن روزی که باورم شد، کسی پشت آن درب بزرگ آهنی چشم انتظارم نیست، دیگر میلی به آزادی نداشتم. شاید همه هنر آن باغبان این بود که تو را معرفی کرد تا من باورم شود که بیرون کسی هست، و شاید همه کار من آن باشد که به تو حالی کنم، کسی منتظر توست! فروبریز پسر ... فروریختن را از اشک شروع کن، بگذار فروبریزد. مردی که بغض نکند، بذری برای سبز شدن ندارد و اگر اشک نبارد، بذر در برهوت خواهد خشکید.
نامه های وارده (۶)
——
خانه من، در لابلای دیوارهای گلی است، در طبقه دوم خانهای کهنه. در محله ای که تو از آن نوشته بودی که نوجوانی ات را آنجا گذراندهای، در کوچههایی تنگ و پرپیچ که هنوز جوی آب از وسط کوچه میگذرد و این شب ها از حسینه محله صدای مردانی میآید که از جگرشان فریاد می زنند حسـ ـ ـ ین ... مظلـ ـ ـ ـ وم، تنهـ ـ ـ ــا، عطشـ ـ ـ ـ ـ ـ ـان ... و حالا من می خواهم تو را حالی کنم که همه چیز از آن سوی فروریختن آغاز می شود اما عاجزم
امروز نامه ام را دیرتر از همیشه برایت میفرستم چون این کلمات ساعتهای زیادی در دلم جوشیده تا قابل نوشتن شود. و دیدم چقدر مثال هست برای فرو ریختن. حالا چهار مثال برای فروریختن در نظرم هست که برایت مینویسم و شاید بیش از این نیز در ذهنم آمد و کمی بعدتر برایت فرستادم.
فروریختن : حکایت اول
_____
من هیچ وقت مدیر و تصمیم گیر نبودهام، هیچ وقت پیشدار و جلودار نبودهام اما تو بودهای. فرض کن تصمیمی گرفتهای و تمام عقل و اقتدارت را در آن گذاشتهای و یکباره میان کار در میابی که وای ... داعیه ساختن داشتی اما ویران کردهای. چه حالی خواهی داشت؟ پشیمانی را تا مغز استخوانت حس میکنی، نه؟ دلت میخواهد با بند بند وجودت بگویی غلط کردهام، دلت میخواهد همه عالم را باخبر کنی که غلط کردهام، چه میکنی؟
او نیز یکباره به خودش آمد و دید، فرمانده طایفهای است که آب را بر زن و کودک بستهاند. آخ، حسام حسام حسام ... دوزخ انباشته است از کسانی که یک لحظه تردید نداشتند که برحق هستند! بر حقانیت خود تردید کن! ایمان ِبی تردید، تخم بی نطفه است و هرگز جوجه نخواهد شد. فرق حُر با دیگران آن بود که در حقانیت خود یقین نداشت، یک لحظه تردید کرد و دید که باید فرو بریزد.
حُر مانند یک فرمانده به نزد حسین نیامد، بلکه مانند یک خاک بر سر شده آمد. خاک در پاپوشش ریخت و برگردنش انداخت، دستش را بر سرش گذاشت و از فرماندهی فروریخت. حر به نزد حسین، اسیر آمد و آزاد برگشت. این فروریختن است. آخیش ، دلم آرام گرفت... احساس میکنم حالا با این مثالها میتوانم برات از فروریختن بگویم. دست هایت را مانند اسیر بگذار روی سرت، بگو تسلیم ... ببین فرمانده برایت چه می کند.
#موساجان
نامه وارده (۷)
—
نمیدانم کدام فریاد در دلم بلند شد و گفت #موساجان حالا وقت نامه است، چرا یکباره در نخستین روز محرم آغاز شد با آنکه خدا میداند من آن روز به حادثه ای دیگر و در یاد یازدهم سپتامبر بودم و اصلا چرا بازار صحبت به این سو کشیده شد و خودم هم از غایت ماجرا بی خبر بودم.
اما حالا دیگر میدانم چه باید بگویم و چقدر وسواس و اضطراب دارم در نوشتن این کلمات. مانند کدبانویی که عمری پخته است اما حالا که فهمیده باید میزبان کسی باشد که برایش عزیز است، در لحظه لحظه پخت و پزش به وسواس افتاده و انگار باید دیگران نیز بچشند و گواهی بدهند که خوب است، خوش طعم است، جا افتاده است ...
حسام الدین! تمام آنچه گفته ام را مقدمه ای ببین برای همین چهار رمز پایانی. من دوست داشتم برای تو بلند و بالا بنویسم اما حالا که از سرانجام این ضیافت باخبرم انگار بیشتر قدر حرف به حرف نوشته ها را میدانم. فرض کن من سفیری هستم که آمده است به تو چهار مرحله را بگوید که باید سپری کنی. چهار گام در فروپاشی آنچه ساختهای.
گام نخست را دیشب برایت نوشتهام. #حر برای تو تمثیل فرماندهای بود که از فرماندهی فرو ریخته است و تو باید بدانی که فرمانده نیستی. دستانت را بالابگیری، کفش هایت را به گردنت بیاندازی و دستانت را به تسلیم بر سر بگیری و فرمانده راستین را پیدا کنی. واما گام دوم، آه از دوم که هرگام سخت تر از قبلی است.
گام دوم: نوح
همه جانش بود ... طوفان در دل نوح، زودتر از هر کس دیگری آغاز شده. هرچه در گوشش خواند که عزیزدلم بیا و سوار کشتی باش، اما او نوح را نخواست! میبینی #حسام_الدینم ؟ صحبت از هیچ مناسک و عبادتی نبود، نگفت قربانی کن، نگفت اموالت را ببخش، فقط گفت سوار کشتی ِمن باش. آه حسام، حسام، حسام ... نوح آنقدر در دلش نوحه خواند که نوح نامیده شد. سگ و گاو و خزنده و چرنده و دَد و دام همه آمدند اما پسرش نیامد! وحوش بیابان آمدند اما اهل خانهاش نیامدند و نوح ِپیامبر، نوح ِمعصوم، نوح ِنبی از خدا تمنا میکرد اما ... نشد و نیامدند! برادرم ... نیامدنی، نیامدنی است؛ حتی اگر عزیزترین تو و نزدیکترین ِ به تو باشد.
نوح فرو ریخت ... از اهلش گذشت، از نزدیکانش گذشت و بر عرشه کشتی بندگی کرد و بندگی در بند نبودن است. برای نوح، نه چاقو کند شد، نه میش آمد، نه آتش گلستان شد و نه نیل گشوده شد؛ بلکه نوح فرو ریخت ... آخ از گام دوم ... آخ! اهل تو آنانی هستند که سوار کشتی میشوند، آنانی که او بخواهد؛ نه آنانی که تو بخواهی. مرد فروپاشی هستی؟
هشتم
—
دلم میخواست، فرصت بی قید بود و هرچقدر دلم میخواست، برایت نام مینوشتم! اما مبنای #دلم_خواست نیست و خدا میداند، جان ِ #موساجان میجوشد. آنقدر این یادداشت برایم دشوار است که انگار در هر کلمهاش، تکهای از وجودم را میبُرم و بر صفحه میگذارم.
#حسام_الدینم ! کاش این نامه را نمایش نمیدادی که آدمهایی که میخوانند، دیگر میدانند و آنها که میدانند هرگز شبیه آنانی نیستند که نمیدانند و جهان با آنان که میدانند به رسم دیگری پیش خواهد رفت. بگو کسی این سطرها را محض ِخواندن، نخواند. بگو اگر نمیدانید چرا میخوانید تا همینجا که آمدید، خوش آمدید و برگردید. میخواهم از گام سوم بنویسم و گام سوم عصاره آزمون آدمیزاد است
آنقدر بگویم که هیاهوی جنگ بلند بود. صدای تیغ شمشیر و نعره مسلمین نامسلمان و تیرک های نیزه که برهم میخورد و رجزهای قلدران عرب بلند است آنطور که صدا به صدا نمی رسید. شمشیر میزد و میتاخت و مگر میشود در ازدحام اینهمه دشمن، آدم زخم بر ندارد. حتما زخمها داشت اما مجال ایستادن پای زخم نیست. آنها که زخمهایشان را یکی یکی مرور میکنند یعنی هنوز به این مرتبه از مجاهدت نرسیدهاند.
آری برادرم! تویی که اکنون به هر زخم هویت میدهدی، برایش عزا میگیری و به آخ و ناله مشغولی یعنی هنوز راه داری تا رسیدن به مرتبهای که کسی حواسش به منَش نیست. کار باید به انجام برسد و مگر خدا وعده نکرده که در کار الهی مدد میدهد؟ چه کاری از این الهی تر که آن مرد، آن مرد، آن حقیقت ِ معنای مرد، آنکه اگر نبود مردانگی مثال کم داشت ... وای وای! بگو کسی نخواند، بگو تا همینجا که آمدید بس است، دیگر نخوانید، جان عزیزتان برگردید که این کلمات، حجت ساز است، حجت که تمام شود، دیگر شما آدم سابق نیستید
او مافوق ِمرتبه منم، میتاخت، دست می افتاد و می تاخت، پا زخم بر میداشت و می تاخت، چشم بسته می شد و می تاخت، فرق زخم می خورد و می تاخت، سینه شکافته می شد و می تاخت، او می تاخت و گویی هر تکه از بدنش که بر زمین می افتد، سبک تر می تازد و تمام زخم ها را به استهزا گرفته، حسام حسام، می تاخت! می فهمی او می تاخت و درد در برابرش تسلیم بود تا آنکه ... مشک تیر خورد!
ای داد، ای وای ... عباس هم فروریخت! برادرم، اشک امانم نمیدهد... عمویما، عمودما، عباس فروریخت... از نتیجه هم باید گذشت! حتی اگر نتیجه سیرآب کردن طفلان حسین باشد، در این مرتبه از هر نتیجهای باید گذشت! ما بنده ثمرهمان نیستیم و در این مقام است که عباس نیز ... فروریخت! پرواز از فروپاشی آغاز میشود.
آخر
وای از آن روز که نَفَس به آخر رسد اما نَفس بتازد.
نُه شب برایت نوشتهام و نُه شب در توسل به دستانِ عمو، تو فقط دست منتشر کردهای تا رسید تاسوعا و دست ِخالی به اقرار از تهی دستی. خدا از تو قبول کنند اما دست ِ روز دهم را هستی؟ که دست آخرین روز، دست ِلبیک است! آیا به میدان خواهی ماند؟
میدانی برادر؟ هرانسانی، تجربهای از فروریختن دارد. حر از مقام فرمان، نوح از بستگان، عباس از ثمر و نتیجه، و اما حسین و ما ادراک حسین؟ حسین تمام ِفروریختنهای انبیا را باهم پیموده است و به همین سبب است که حسین بر دوش کلمات سنگینی می کند. امشب در مجالس روضه، به ناچار از قصههای کربلا خواهند گفت نه از شرح حسین چون شرح او تنها به سکوت مقدور است، اگر مرد این وادی هستی، بسم الله
روضه حسین یک جمله است
و بقی الحسین غَرِیباً وَحِیداً فَرِیداً
حسین غریب و تنها و بی کس ماند
مابقی مقدمات ِروضه است و بس
از فروریختن برایت گفتم چون با هر فروریختنی، توحید جوانه میزند. وسعت توحید هرکس به وسعت فروریختن اوست و کار به آنجا رسید که #تنها حسین ماند و او تنهاییاش را نیز به شمشیر داد و دیگر هیچ چیز برای فروریختن باقی نمانده بود و از آن پس، همه حسین می شود او.
#حسام_الدینم ؛ مجال حرف به سر آمده، وقت عمل است ... آمادهای برای فروریختن؟
تو تاکنون به هربلایی که مبتلا شدی، از هرچه گذشتهای و هرکجا فرو ریختهای، آن را به قلم آوردی؛ حال آمادهای قلمت را به قربانگاه بیاوری؟ آمادهای تا در مقام سکوت قدم بگذاری؟ آمادهای پردههای دکان ِتماشا را فروکشی؟
برادرم ...
اجبار در کار نیست
وادی، وادی انتخاب است!
امشب، چراغها را خاموش میکنند و تو میتوانی از فردا به آنچه بودهای بازگردی و می توانی در سلوک ِسکوت قدم بگذاری. اگر آمدی، از صلاة صبح عاشورا، یک اربعین، ظهور را ترک کن! انقدر برایت بگویم که ترک ظهور، آزمون هزارساله مولای ماست، اما تو یک اربعین مشق کن!
میگویند حیف است که ننویسی، راست میگویند چون نمیدانند در سکوت چه رزقی نهفته است و تو خواهی فهمید که نوشتن، حیفتر است. در این مدت بسیاری تو را ترک میکنند؛ اما اهل تو، در کشتی خواهند ماند
و حالا کار #موساجان با تو به انتها رسید
و ادامه راه را با #خضر باید پیمود
تاسوعا 1440