راستش، همیشه از یکی از فامیل‌هامون متنفر بودیم...

بچه‌های مامان من دختر بودن و بچه‌های اون پسر! سر این موضوع همیشه مامانم رو می‌چزوند و بهمون تیکه می‌انداخت. راستش یادمه یه دفه که بحث بچه دختر و پسر بود، مامان من گفته بود من همیشه دوست داشتم دختر داشته باشم. در جواب به مامان من گفته بود که گربه دستش به گوشت نمی‌رسه میگه پیف پیف بو میده!

سر همین موضوعات همیشه ما از اون خانواده متنفر بودیم... مشکل اینجا بود که حتی پسرهای باکیفیتی‌هم نداشت و همونا رو بالاتر از ما حساب می‌کرد!

چند روز پیش، متوجه شدم که توی تمام این سال‌ها، یواشکی دنبال این بودن که به هر شکلی که شده یه دختر دنیا بیارن. و در واقع مشکل اینجا بود که مامان من چیزی رو داشت که اون این همه سال دنبالش بود...

یهویی همه نفرتی که نسبت بهش داشتم، به حس دلسوزی و ترحم تبدیل شد... دیگه از دیدم اون هیولایی که همیشه دختر بودنمون رو توی سر مامانم می‌زد نیست. بیشتر یه موجود کوچولوی بیچارست که توی همه این سال‌ها، دنبال این بوده که برای خودش نداشتن دختر رو اینطوری توجیه کنه.