You need to enable JavaScript to use this application.

گربه‌ای که دستش به گوشت نمی‌رسه

2 روز،4 ساعت پیش

راستش، همیشه از یکی از فامیل‌هامون متنفر بودیم...

بچه‌های مامان من دختر بودن و بچه‌های اون پسر! سر این موضوع همیشه مامانم رو می‌چزوند و بهمون تیکه می‌انداخت. راستش یادمه یه دفه که بحث بچه دختر و پسر بود، مامان من گفته بود من همیشه دوست داشتم دختر داشته باشم. در جواب به مامان من گفته بود که گربه دستش به گوشت نمی‌رسه میگه پیف پیف بو میده!

سر همین موضوعات همیشه ما از اون خانواده متنفر بودیم... مشکل اینجا بود که حتی پسرهای باکیفیتی‌هم نداشت و همونا رو بالاتر از ما حساب می‌کرد!

چند روز پیش، متوجه شدم که توی تمام این سال‌ها، یواشکی دنبال این بودن که به هر شکلی که شده یه دختر دنیا بیارن. و در واقع مشکل اینجا بود که مامان من چیزی رو داشت که اون این همه سال دنبالش بود...

یهویی همه نفرتی که نسبت بهش داشتم، به حس دلسوزی و ترحم تبدیل شد... دیگه از دیدم اون هیولایی که همیشه دختر بودنمون رو توی سر مامانم می‌زد نیست. بیشتر یه موجود کوچولوی بیچارست که توی همه این سال‌ها، دنبال این بوده که برای خودش نداشتن دختر رو اینطوری توجیه کنه.

4

?Happy or not

2 هفته،4 روز پیش
?Happy or not

میدونم قرار بود که مرتب پست بزارم، ولی خب زندگی به هیچکس وفا نداره.

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی دوست داشتم با شماهم به اشتراک بزارم این رو

رتبه کنکور ارشدم ۶۹ شد...

که خب یعنی شریف پر و سلام بر تهران و یا بهشتی!

البته هنوزم نمیشه گفت شانسش رو ندارم،‌ شاید دعوت بشم المپیاد کشوری از اونجا بتونم شریف رو بیارم

 

به هر روی گفتم شاید جالب باشه براتون کتاب‌هایی که دیدم امسال رو ببینین و بر این اساس طبقه بندی شدن:

۱-سبز: حاضرم بازم بخونمش

۲-قرمز: به بقیه معرفیش می‌کنم

۳- زرد: ارزش یه بار خوندن رو داشت

۴-بنفش: حیف وقتی که گذاشتم

۵- آبی: چاپش رو متوقف کنید

 

4

سلامی بعد از قرن‌ها

1 ماه پیش

راستش تا الان حسابی درگیر بودم و نرسیدم بیام که چیزی بنویسم...

این چند وقته کل زندگیم درگیر بوده و تازه داره برمیگردم به روال عادی زندگیم

نمیدونم درمورد چی باید بنویسم ولی دوباره شروع میکنم از فردا مرتب فعالیت کردن

توی مدت نبودم این اتفاقا افتاد:

کنکور ارشدم رو دادم

دوست صمیمیم سرطان گرفت و یکم شرایط پیچیده شد

دارم سعی میکنم پیج خودم رو بزنم 

المپیاد فیزیک رو یادم رفت بدم

گوشیم رو حراست روز کنکور یاورش رو استاد کرد و مجبور شدم کلی پول الکی پیاده بشم براش

 

 

پی نوشت: این پست موقته و حذف میشه صرفا میخواستم از نبودم یه آنچه گذشت کلی بگم

پی نوشت۲: کسی به معلم فیزیک جوون و کاربلد نیاز نداره؟؟

5

چقدر عجیب

3 ماه،2 هفته پیش

همین الان دارم یه فصل از کتاب فیزیک جدید کرین رو میخونم که درمورد خواص ذره گونه موج های الکترومغناطیسیه و یه لحظه رفتم توی فکر:

چقدر عجیب بود برام که میتونم بخونم بنویسم و درک کنم همه کلمات رو درحالی که چندهزار سال قبل اجداد من حتی نمیتونستن آتیش روشن کنن.

چقدر عجیب و جالبه که کتابی که اگه قبل از قرن ۱۵ اگه بود فقط باید نسخه خطی کپی شده از روی نسخه اصلیش رو گیر اورد الان با یه کلیک خیلی ساده دسترسی دارم بهش.

چقدر عجیبه که دارم نظریاتی رو میخونم که اگه ۱۰۰ سال پیش به جدم میگفتن فقط میخندید و گوینده رو دیوانه خطاب می‌کرد رو دارم به راحتی میفهمم...

خیلی تکامل انسان از اون موجود ترسوی پایین هرم غذایی مغزاستخوان خوار تا این انسان امروزی جالب و عجیبه... 

2

ماه نامه اردیبهشت

3 ماه،2 هفته پیش

روزی روزگاری در سرزمین ایران دختری زندگی می‌کرد که یه لحظه سر جاش بند نمیشد. و همیشه انگار میخ توی صندلیش بود و بله درست حدس زدید اون دختر منم. راستش از تنهایی تجربه کردن بدم میاد و دلم میخواد که تجارب خوبی که داشتم رو همیشه با بقیه هم به اشتراک بزارم. با این کیبوردم هم خیلی نمیتونم نیم فاصله و نقطه و ویرگول رو رعایت کنم. راستش هنوز عادت نکردم بهش. به هر روی دلم میخواست درمورد اردیبهشتم براتون بنویسم و اینکه چیا خوندم و چیا دیدم و چیا گوش دادم  و حتی چیا خوردم و نخوردم شاید براتون مفید باشه.

ادامه نوشته 0

گندمزار من و تو

3 ماه،2 هفته پیش در نامه

چايت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو مشتى كاه مى ماند براى بادها...

 

 

عزیزترین عزیزان، این روزها سرم سخت در فرمول‌ها و حساب و کتاب‌هاست. سعی می‌کنم از کار الکترون‌ها سردربیاورم، مسائل مکانیک را حل کنم و با تمام انتگرال‌های دنیا بجنگم. زبان می‌خوانم و ساز می‌زنم. این روزها جای تو در آغوشم بسیار خالیست. دمنوش و قهوه می‌خورم، و همچنان جای تو خالیست. شایدهم جای من در آغوش تو خالیست. به هر روی به تازگی هر روز بیشتر از دیروز برای داشتنت حریص می‌شوم.

راستش خیلی وقت است چیزی ننوشتم، خشکی قلمم را به مهر و بزرگ خود ببخش.

کبوتر کوچک تو.

0

آری به زندگی

3 ماه،2 هفته پیش در نامه

هرآنچه که در آینده پیش اید،

 ما همچنان میخواهیم به زندگی آری بگوییم،

زیرا روزی فرا خواهد رسید که آن روز ما آزادیم.

 

عزیز من، این روزها زندگی پوچ و پر از تاریکیست، گویی با شمع در غاری بی‌انتها رها شدم. نه توانی برای جلو رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن. زندگی همین است دیگر، پوچ و تهی. اما میخواهم به زندگی آری بگویم، میخواهم همچنان کورمال کورمال برای جلو رفتن در این غار تاریک و سرد تلاش کنم. برای تو، برای خودم، برای ما. برای مایی که به تازگی یکدیگر را می‌فهمیم. برای مایی که دیگر من یا تو نیستیم، ما و ما و فقط ما! می‌بینی بخاطرت چقدر دختر خوب و محجوبی شدم؟ سیگار را به سطل اشغال پرت کردم، ناامیدی را پشت در جا گذاشتم، خستگی‌ام را دوست دارم در آغوش تو در کنم. دوست دارم با هر نوازش خستگی را از تن رنجورم برهانی. تا باز ما باشیم و فقط ما. زیبای من، ما ادامه می‌دهیم، تا ابد تا روزی که به قول بهزاد؛ شاید، شاید یک درصد اون اتفاق لعنتی بیفته و ما ببریم.

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Sky blue محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده