میخک شب تا صبح زیر چراغ اتاق کنجی روی یک نوشته کار می کرد درباره وقتی که عقل عاشق می شود، از همان شبها بود که خواب به من هم جواز عبور نمیداد.
آخرش نوشته اش را داد، خواندم . توی نوشته مدام چشمهای سیاه و مژگان برگشته عشق پلک می زد و قطره های اشکی که داخلشان بود نمی ریخت پایین و عقل چراغ را بالا گرفته بود و مجلسی بود و یک وضعیت ی خلاصه . نمی خواستم آن متن ملایم هموار و خوب کوبیده شده، تمام شود اما شد ....
صبح وقتی بیدار شد گفتم امروز روز چیه؟
گفت روز ....اوم روز. ارتباطات جهانی ه
گفتم چه جالب باید اتفاقات جهانی خاصی بیافته پس....
مثلا یه همایش جهانی باشه که عقل و عشق توش به یه زبان بین المللی مقاله ارائه بدن
یا مثلاً سپاه به مردم اردن پیام بده که دوستتان می داریم
بعد نوشت:
متن میخک
﷽
•تفرقه•
قبول!من زیاد حرف می زنم.عشق نیستم که خودش را از چشم و با اشک و از قلب و با خون ابراز کند.
خدا هرکس را طوری آفریده و عقل را هم اینطوری.
عشق نیستم، ولی می خواهم از عشق بگویم. گرچه می دانم خود عشق از این همه اسراف شدن توی دهان این و آن خسته است.
آری، این و آن در موردش زیاد گفته اند. بیشترشان دوست داشتهاند به عشق یک لبی بزنند و کمترشان جرئت داشتهاند با آن مست شوند.
بیشترشان دوست داشتهاند قصهاش را در مورد دیگران بخوانند و کمترشان طاقت داشتنهاند که این مصیبت دامنگیر خودشان هم بشود.
اما بیشتر بیشترشان یک چیز گفته اند:« عشق عاقلانه نیست.»
دقیقا هم نمی شود فهمید که با این حرف می خواهند به من فحش بدهند یا به عشق.
چون ظاهراً که بیشترشان هر دو مان را تقدیس می کنند.
شاید هم چون من خشک و بی مزه به نظر می رسم، باید فحش هارا به خودم بگیرم. به عشق فحش هم که بدهند انگار ستایش است.
خب، حالا واقعا عشق عاقلانه نیست؟
می گویند عشق عاقلانه نیست چون چشم هایت را خیس می کند، چون دست و پایت را گلی می کند، چون سینه ات را می سوزاند
و چون تمامت می کند.
اما من کی گفتم خیس یا گلی یا حتی خونی شدن بد است؟ من کی گفتم سوختن عاقلانه نیست؟ نه! خب بگوید من کی این حرف را زدم؟ من که نمی توانم برای خودم حرف بزنم، من برای هر حرفم حجت می خواهم.
من فقط گفته ام:« خودت را برای چیزی خیس و گلی و خونی و خاکستر کن، که ارزشش را داشته باشد.»
عشق عاقلانه نیست چون تمامت می کند؟
این هم بستگی دارد.
اگر «تمام» را «نابود» معنی کنی، درست است، آن وقت عشق عاقلانه نیست.
ولی اگر «تمام» را «کامل» معنی کنی چه؟
خب بله، دروغ است اگر بگویم من و عشق باهم به اختلاف بر نخورده ایم. دروغ است اگر بگویم هرچیزی که عشق می گوید را می فهمم و از پسش بر می آیم.
اما من آن دیواری که فقط بلد است راه عشق را سد کند هم نیستم. من و او روز های خوب باهم کم نداشته ایم.
چرا فقط دعوا های ما را منعکس می کنند؟ هان؟ هدفشان چیست؟
اصلا می دانید اختلاف ما سر چیست؟ فکر می کنید اختلاف ما سر این است که عشق می خواهد بسوزد و من می خواهم بسازم؟
فکر می کنید من آبکی و حوصله سربرم؟ یا فکر می کنید عشق دیوانه است و هیچی حالیش نیست؟
نه به نظر حقیر، اختلاف ما در این نیست. اختلاف ما در این است که من و عشق هردو اشتباه می کنیم. اشتباه های عشق شبیه اشتباه های من یا در حوزهای که مال من است نیست.
اشتباه عشق این نیست که عقل نیست، اشتباهش این است که عشق نیست. بله دیگر، مثل من که خطا می روم و متوجه نقص بعضی استدلال ها نمی شوم، عشق هم خطا می رود، خودش را به چیز ناچیزی معطوف می کند که گنجایش او را ندارد و مرا هم زایل می کند.
زمان هایی بوده که خواسته باشم راهم را از عشق جدا کنم، شده که سعی کنم بدون او دنیا را قضاوت کنم و حقیقت را بدون تاثیر او پیدا کنم.
اما بعدش یک چیزی را یادم آمده، اینکه خود او بوده که از اول مرا دنبال حقیقت فرستاده. خود او بوده که هی پشت گوش من خوانده که برو و بفهم سر کدام کوچه، حسن و جمال و خوبی می دهند.
من بدون او مثل سنگی بی تحرکم و او بدون من مثل خمیری سست.
متاسفانه خیلی وقت ها نه عقل ها عقلند و نه عشق ها عشق.
و الا اگر هردو درست بودند، یک جایی به هم می رسیدند. بد می گویم؟ هم من و هم عشق بالاخره یک غایتی را دنبال می کنیم دیگر... و اگر غایت همهی خوبی ها و درستی ها یک چیز باشد، چرا من و عشق باید باهم لج کنیم و هرکس بخواهد راه خودش را برود؟
نه تقصیر من است نه عشق، تقصیر زمین است. زمین خاکی دارد که با آن مجسمههای بدلی هر چیز را می توان ساخت؛ وقتی هم امر مشتبه شود، خود عقلها هم، باهم به یک نتیجه نمی رسند، چه برسد به عقل و عشق.
گفته اند: «تفرقه بیانداز و حکومت کن». من می گویم این تفرقه را فقط بین آدم ها نیانداخته اند. بلکه بین من و عشق هم انداخته اند. چون میدانستند، جایی که من و او به هم برسیم، بعدش به چه کسی می رسیم!
آدم هایی را می شناسم که هر وقت از من دم زدند، اسمشان شد خشک و بی عاطفه.
و هر وقت از عشق دم زدند، شدند بیخرد و متعصب.
مصطفی هم یکی از همین آدم ها بود.
مصطفی، هم خانه داشت هم خانواده. هم تحصیلات و هم شغل. عاقلانه است دیگر نه؟ نه خیرش هم! عقل اگر عقل باشد، می تواند با یک« بعدش که چی؟» زیرآب خیلی چیز ها را بزند.
مصطفی رفت، مصطفی فرسنگ ها دورتر، شمعی را دید و تصمیم گرفت پروانهی آن شمع باشد. این تصمیمِ عشق بود. اما من هم آنجا بودم. من هم پای آن تصمیم را امضا کردم.
عشق می گوید خیلی حرف زده ام. می گوید اگر به جای همهی این حرف ها، همان جملهی معروف مصطفی را می گفتم کافی بود:« وقتی عقل عاشق شود، عشق عاقل می شود، آنگاه شهید می شوی.»
این کانالش توی ایناست:
https://eitaa.com/collageine
خانوم کوچیک 1 روز،7 ساعت پیش