You need to enable JavaScript to use this application.

فعلا شرایط اینه :

2 سال،4 ماه پیش

سلام

زندگی عادی در جریان است . 

سعی می‌کنم درس‌هام رو بخونم ، چرت و پرت گفتن بقیه رو در نظر نگیرم و به زندگیم یه نظمی بدم . حالا در همون حدی که میشه و می‌تونم دیگه ... 

فعلا گوش شیطون کر از درد خبری نیست و فقط به خاطر آمپول آخری که دکتر داد در طول روز هی گر می‌گیرم و عرق می‌ریزم و بی‌حال می‌شم ، همین.

 

اولین وقت خالی دکتر رو باید یار هماهنگ کنه تا بریم و ان شاءالله وقت قطعی عمل جراحی برای فروردین ثبت بشه . ببینیم خدا چی می‌خواد دیگه .

این وسط یار یه پک دارویی برای من خریده که تا چند روز دیگه می‌رسه دستمون . امید داره که با این داروها رفع بشه مشکل.. من که چشمم آب نمی‌خوره ولی خب منم ته دلم یه امیدی دارم که سعی می‌کنم روی همین امید داشتن تمرکز کنم بلکه خدا شفا رو در همین داروها قرار داده باشه . 

وضعیت اقتصادیمون اصلا جالب نیست و دارم به این فکر می‌کنم که دوباره برم سر کار ..

یار از من در این مورد قوی‌تره ، ایمان بهتری داره حقیقتا . 

پارسال مشهد که بودیم پاندا حالش بد بود و من و یار رفتیم داروخونه داروهاش رو بگیریم ، یه آقایی با ظاهر خیلی ساده دم باجه تحویل دارو بود و یه پسر بچه کوچیک که بعضی از قسمت‌های موهاش ریخته بود هم کنارش بود . متصدی داروخونه با صدای نسبتا بلند (البته خیلی شلوغ بود) گفت که حالا چی‌شد ؟ می‌خوای این پماد رو یا نه ؟ مردِ گفت از این ارزون‌تر ندارید؟ متصدی گفت آقا این ۱۲ تومنه از این ارزون‌تر چیزی داریم مگه؟ مرد یکم خجالت کشید و با حال بدی گفت نه نمی‌خوام این رو دستتون درد نکنه و دست بچه‌اش رو گرفت رفت سمت در خروجی . 

 

من نسبت به محیط اطرافم معمولا هوشیارترم و معمولا ناخودآگاه آدم‌های اطراف رو دائما آنالیز می‌کنه ذهنم . یار حواسش به این ماجرا نبود و من سعی کردم خیلی خلاصه ماجرا رو تعریف کنم براش . در نهایت یار بدو بدو رفت بیرون داروخونه دم حرم مرده رو پیدا کرد و باهاش صحبت کرد . برگشت و اون پماد رو براش خرید و رفت تحویلش داد... 

برگشت تو داروخونه نشست کنارم و گریه کرد !! گفت اون مرد طلبه بود و بچه‌اش ناراحتی پوستی پیدا کرده . گفت خیلی حیا داشت اون مرد.. گفت خیلی خجالت کشید و بغض کرد .. گفت خانومش بیرون داروخونه منتظر بوده که اگر مرده پولش نرسید خجالت‌زده نشه.. گفت و هی گریه کرد‌ 

 

از اون روز به بعد هروقت دستمون تنگ میشه بهم میگه زینب ما هنوز هیچ درکی از شرایط اون طلبه مشهدی نداریم و بغض می‌کنه زود به شرایطمون راضی می‌شه و شکرگزار... 

 

از طرفی خوش‌حالم که تو کار خیر کردن نیازی نیست من اجباری کنم بهش . چون دور و بریا ما رو خانواده ظاهرا متدینی می‌دونن هر وقت کسی رو که می‌بینن تحت فشار مالی هست به ما معرفی می‌کن . این هم از لطف خدا به ما هست .. اما وقتایی که خودمون هم اوضاعمون بد میشه خیلی شرمنده اون افراد میشیم و همین هم یه غم روی غمای من اضافه می‌کنه.. فعلا تو این شرایطم !

فعلا شرایط اقتصادی نابودی دور و برم می‌بینم 

ناراضی‌ام و گله‌مندم 

اما خب رای میدم .. به هر حال به آینده این مملکت امیدوارم. 

 

...

0

سرزمین عجایب زندگی من

2 سال،5 ماه پیش

نمی‌تونستم بنویسم ، نمی‌تونستم خیلی به نظرات با توجه جواب بدم ، نمی‌تونستم براتون نظر بذارم و حالم خوب نبود 

هنوز هم البته خیلی خوب نیستم 

همه چیزم بهم ریخته ، زندگیم هم... 

تو این چند وقت که ننوشتم ۲ تا اتفاق مهم افتاد . اولیش این‌که مادر انگشت پاشون انحراف داشت و باید عمل می‌کردن ، پس جراحی کردن و کنار انگشت شست پاشون ۲ تا پلاتین گذاشتن و پاشون کلا تو گچه و اصلا نباید حرکت کنن .. خب قطعا من نمی‌تونم تو این شرایط برم به زندگی خودم برسم و این روزا فقط خداروشکر می‌کنم که یار باهام همراهه و غر نمی‌زنه که هیچ ، خودش هم خیلی کمک می‌کنه . الحمدلله... 

ولی خب زندگیم رو هواس دیگه، دو سه روز یه بار میرم خونه خودم و یه ماشین لباسشویی‌ای می‌زنم یا چندتا کارای جزئی و باز برمی‌گردم خونه مامان‌بزرگ پیش مادر . یا با یار میریم بهشون سر می‌زنیم و باز یار میره خونه پیش پدر که تنها نباشن ... اصلا یه وضع ناجوریه که نگم ! 

 

امروز میرم خونه‌ی یکی از شاگردهای یار که همه همکارای مدرسه یار رو دعوت کرده برای مولودی . بعدش شب میریم خونه مامان یار و امشب و فردا شب اونجاییم چون چند هفته‌اس نرفتم مامان بابای یار شاکی شدن ازم :) داستان داریم ما با خانواده‌هامون کلا‌.. 

 

همین دیگه 

 

پنج‌شنبه هم خونه مامانی قراره جشن روز مرد رو بگیریم برای پدر و دایی و یارم... 

 

 

آهااان اتفاق دوم ؟ 

این‌که رفتم دکترم برای اسفند بهم وقت داد که برم پیشش و برای کارای بیمارستان که فروردین جراحی رو انجام بدیم به امییییددددد خدااااااا بلاخرههههههه سوتسسنمسجصمصشوصدش...........

0

من زینب هستم !

2 سال،5 ماه پیش

امروز صبح تنهایی رفتم دندون پزشکی و ۳ تا از دندون‌هام رو کشیدم 

با حال خراب برگشتم خونه مامان‌بزرگ و به محض ورود رفتم تو دستشویی و تمام خون‌آب‌هایی که قورت داده بودم رو بالا آوردم ! 

با رنگ پریده اومدم از سرویس بیرون 

مامانی گفت دختر از وقتی اسمت رو عوض کردی و گذاشتی زینب یه روز خوش ندیدیا ! 

و من با همون حال خرابم 

به روزای خوشم تحت لوای اسم زینب فکر می‌کردم ... 

من روزها و ثانیه خوشم کم نبوده و نیست .

0

رفیقِ همیشگیم !

2 سال،5 ماه پیش

کل داراییم ؟ 

حسینه ، همون عشق رویاییم... 

رفیق شب و روز تنهاییم ؟ 

حسین ... 

 

عشق طولانی 

حسین باقیه و دنیا ؟ فانی ...

رهام نمی‌کنه حتی آنی !

حسین ...

 

 

 

_______________ 

 

 

 

 

+ علیه‌السلام 

ویدئوی همین مداحی که متنش رو گذاشتم :) ...

0

بدون عنوان

2 سال،5 ماه پیش

 

 

زمانی از دست یکی از مشکلات زندگی‌ام، که همیشه با آن درگیر بودم به تنگ آمده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم. در آن هنگام پدرم را دیدم که نزد من آمد و گفت:

 

" این مشکل بخشی از سیر و سلوک است و خداوند آن‌را مقرر فرموده است. باید با آن بسازی که برای رشدت لازم است."

 

بخشی از کتاب عطش (کتاب زندگی‌نامه مرحوم علامه قاضی رحمه‌الله)

 

 

 

 

 

 

 

ما که خاک زیر پای اون بزرگوار نیستیم.. اما هرکسی تو مسیر تعالی خودش قرار داره و هرکسی در حد خودش یه سیر سلوکی داره دیگه..

 

 

 

 

+من درد دارم ، فقر هم دارم ! ولیکن .. /  این گریه‌های من برای آب و نان نیست !

عزیز دلم...

0

عمریه به مادری‌هات دلم عادت داره ..

2 سال،6 ماه پیش

چی حال من رو خوب می‌کنه ؟

همین احساس نزدیکی که با حضرت صدیقه تو این مداحی پیدا می‌کنم 

همین که احساس حضور می‌کنم.. 

همین که از شوق نگاهشون گریه می‌کنم با این مداحی 

همین ! 

 

 

 

 

 

+ از همون روز تولد به دلم افتادی /  واسه اینه دل من این همه عزت داره ...

+ فقط خود خانم جان می‌دونن وقتی سید اولین بار این مداحی رو فاطمیه می‌خوند چقدرررر تو هیئت سر به زانو از ته دلم گریه کردم . نه به خاطر شرایطم ، اصلا ! از بس دوسشون دارم گریه کردم ، محبتشون اشکام رو جاری کرد .. فقط خود خانم جان می‌دونن...

0

•••

2 سال،6 ماه پیش

0

بسه دیگه

2 سال،6 ماه پیش

حالم از هرچی درد کشیدنه بهم می‌خوره 

کاش میشد من بمیرم و راحت شم 

بسه دیگه 

واقعا بسه خلاصی ندارم از این بدبختی چرا ؟؟!؟!؟!؟؟!؟!

 

 

 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده