اگر این سطح از محبت داشتن به طبیعت واقعی باشه 

من می‌تونم بگم که حقیقتا تمام محبتم به سمت پاییزه .

پاییز عزیزم !

از اون ثانیه‌ای که با آخرین روزت خداحافظی کردم ، چراغ غم و انتظار در دلم روشن شد . 

و روزی از تابستون نمی‌گذره مگر این‌که با چشم بسته حال و هوای با تو بودن رو تصور می‌کنم . 

ابرهای نزدیکت ، افکت آبی_صورتی‌ای که روی شهر می‌ندازی ، بوی تو .. ، رنگ تو .. ، حتی بارون تو با بارون بهار و زمستون فرق داره ! پاییز عزیزم 

تو در خودت به اوج رسیدن رنگ‌دونه‌های پر هیجان رو داری ! قهوه‌ای ، نارنجی ، قرمزهایی که تو داری رو هیچ‌وقت دیگه‌ای ندیدم . به اوج رسیدن احساسات من رو با خودت داری و این کم توفیقی نیست برای تو . و برای من ..

پاییز من عزیز غم‌انگیز برگ‌ریز‌ِ من .. 

اگر بگم از بین فصل‌ها فقط تو رو خیلی دوست دارم باورت میشه ؟؟ من هر ثانیه منتظر از راه رسیدن توام ! و وقتی برسی _ مثل هر سال _ هر روزت رو زندگی‌ خواهم کرد . هر روز با تو بودن در بهشت بودنه . 

منتظر دیدارتم 

تابستون ۱۴۰۵

زینب 

 

_______________________

هفته‌ای که گذشت ، از اول هفته که به مراسمات تشییع گذشت . 

غم‌انگیزترین لحظه در تمام این چند روز ، لحظات خوندن نماز وحشت برای ایشون بود .. احمقانه‌اس :) یعنی واقعا الان تو خاکه بدنشون ؟؟ 

و بعد از تشییع قم که مادر و پدر برگشتن کرج ، حالم بد شد و واقعا یه روز کامل طول کشید تا زنده بشم . 

فرداش که بهتر بودم به جمع و جور کردن خونه مشغول بودم 

پنج‌شنبه با سید اینا رفتیم بیرون پیتزا خوردیم . به عنوان یک فن ماشین کلاسیک ، از این‌که تو رستوران چندتا ماشین کلاسیک بود بسی لذت بردم . انتخاب سید مرکزی‌ترین میز سالن بود و از این هم یه جور لذت بردم .. از مرکزیت سالن بودن لذت بردم و هم از این‌که درست همون ثانیه پیاده شدن از ماشین این رو که کجا بشینیم رو برنامه‌ریزی و اجرایی کرد ! و مسئولیت فکر کردن به مسائل بی اهمیت رو از روی مغز ما برداشت .. عالی نیست ؟ البته آدم‌ها واقعا متفاوت هستن . یادمه وبلاگ ترانه رو تو بلاگ‌اسکای می‌خوندم و یه بار به خاطر مسئله مشابهی شبیه انتخاب میز از مردی که همراهشون بود خیلی ناراحت بود ، چرا که نظرش رو نپرسیده بود .. البته سید نظر هممون رو پرسید ولی خب من نظرم همچنان همونه . 

کلی خندیدم و حالم واقعا بهتر شد . چیه آدمیزاد ؟! 

از فضای رستوران ، اون حجم از گل مصنوعی‌های رنگ و رو رفته و اصلا اون حجم از رنگ‌های ناهمخوان رو دوست نداشتم .

به جز ماشین‌ها که فوق‌العاده جذاب بودن ، یه حوض تو سقف بود که جهان وارونه رو به ذهنم آورد و ازش لذت بردم و کلی خیال‌پردازی کردم . از زاویه دید ماهی‌های نقاشی شده کف حوض به خودمون نگاه کردم و چقدر خودمون رو زیبا ، بالا و مناسب دیدم . 

 

 

 

جمعه شب هم 

رفتیم حرم 

حرم آروم بود و خانم جانم سیده معصومه سلام‌الله‌علیها به ناز یک لیلی ، بر بلندا نظاره‌گر محبت زوارشون بودن .. 

من هم دل به همین دریای محبت زدم و 

شد آنچه شد 

آرامشش قلب من رو هم گرفت و فشار داد ! 

محبت همیشه با همین‌ فشار همراهه .. ؟

مثلا این هم یه جور ابراز محبته که تو فشار جمعیت دم ضریح 

" یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه " رو ببوسی و حس کنی سیده معصومه لبخند می‌زنن بهت

 

 

وقتی برگشتیم‌خونه به یار گفتم قبلا که حرم نزدیکمون نداشتیم دقیقا چطوری زندگی‌ می‌کردیم ؟ و چطور "زندگی" می‌کردیم واقعا ؟!