بسم الله النّور
این را برای دوستانی می نویسم (و یا شاید هم خودم!) که در مواجهه با من همیشه یک علامت سوال بزرگ برایشان پیش می آید.
که برایم چه اتفاقی افتاده و کلی تصوراتی که از دوستان گوشه و کنار می شنوم و نه مستقیم از جانب خود افراد.
تولدم شبیه همه ی بچه ها بود. کمی باهوش تر و بازیگوش تر از هم سن و سالانم بودم. الان هم همه ی نورسیده های خانواده مان بسته به اندازه ی بازیگوشیشان! با من قیاس می شوند!
همه چیز خوب و بود و عالی
و ناگهان یک حادثه ورق زندگی ام! زندگیمان را برگرداند...
در اثر غفلت یک آدم انفجاری در یکی از اتاق های خانه مان که در حال ساخت بود رخ داد و من، برادرم و پدرم آنجا بودیم.
در بیمارستان منتظر مرگمان بودند!
اما تا او نخواهد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد...
این اتفاق برادرم را از ما گرفت و ما برای انجام فرآیند درمان منتقل شدیم به بیمارستان یکی از کشورهای خارجی
این دختر باهوش بازیگوش، با درصد سوختگی بالا مدت های خیلی زیادی روانه تخت شد. و عمل جراحی پشت عمل جراحی
پزشک ها تعجب کرده بودند که این دختر چهارساله چه طور زنده مانده و دوام می آورد در این همه عمل. اما نمی دانستند خدایی که بی اذنش برگ از درخت نمی افتد می خواهد او زنده بماند با همه امتحان هایی که پیش رو دارد.
به ایران بازگشتیم و درمان ها ادامه پیدا کرد و من همان دختر باهوش بازیگوش بودم.
خدا یک نعمت از من گرفت و بی نهایت نعمت داد
خودش را داد
و من نگاه خدا را در همه ی لحظات زندگی ام حس کردم
اما دو چیز همیشه مرا آزار داد و می دهد!
نگاه
و هیچ گاه نگاه ها را نمی توانم فراموش کنم!
هم نگاه های خوب را...
مثل خانمی که یک بار در مترو با من به صحبت نشست و گفت کاش جای شما بودم و فرصت نشد بگویم هیچ وقت آرزو نکنید جای فرد دیگری باشید چون خدا هرکس را سرجایش قرار داده و به قدر ظرفیتشان امتحانشان می کند
و هم نگاه های بد را
مانند نگاه یک خانم که هنوز هم بعد از سال ها نتوانسته ام فراموش کنم
و هم نگاه هایی که معنیشان را نمی فهمم چیست
این ها فراموشم نمی شوند
موضوع جالب برایم این است که می توان شخصیت افراد و نوع جهان بینی افراد را هم با نگاه هایشان نسبت به زندگی فهمید
مثلا بعضی افراد در مواجهه زیبایی ات را به رخت می کشند
و برخی ...
بعد از حدود بیست و پنج سال بعد از این اتفاق هنوز هم نگاه ها برایم عادی نشده اند.
کاش یاد بگیریم با فردی که مسئله ای دارد چه طور برخورد کنیم و بلد باشیم نگاهمان را به زیبایی هایش بدوزیم نه مسئله ای که دارد
اما دومین مسئله ای که همیشه آزارم می داده توصیه های دوستانه برای ادامه درمان بوده است.
آن چه بر یک دختربچه چهارساله پس از این اتفاق گذشت را هیچ کس نمی تواند تصور کند.
این اتفاق کودکی ام را گرفت
نمی خواهم جوانیم را هم بگیرد
به دلایل متعدد نمی خواهم در این حادثه زندگی ام بیش از این گیر کنم.
مگر یک انسان چه قدر فرصت دارد برای حیات که زمان زیادی اش را بگذارد برای رفع اثر حادثه ای که زمینه امتحان های بزرگ زندگی اش بود. برای زیباتر شدن جسمی که به زیر خاک خواهد رفت.
یا حتی دلیلی که بسیاری می گویند. برای ازدواج!
خدایی که همه ی زندگی ام را به بهترین شکل برنامه ریزی کرده برای این مرحله اش هم برنامه ویژه ای دارد.
کاش فقط یاد بگیریم امتحان های زندگی یکدیگر را با کلامی، نگاهی و ... سخت تر نکنیم. شاید آن فرد در حساس ترین لحظه ی زندگیش باشد و بشکند...
(دو نکته هم ماند آن هم توضیح بدهم. اول در مورد نوع حجابی است که انتخاب کردم. به عقیده بنده حجاب به نامحرم حد می دهد برای ارتباط. هر چه قدر حجاب بیشتر و محکم تر فاصله این حریم هم بیشتر می شود حجاب ربطی به زشتی یا زیبایی ندارد.
نکته دیگر هم ارتباط من است با موضوع تخصصی مطالعاتی ام. یعنی مطالعات حوزه زنان. انتخاب این رشته هیچ ارتباطی به شرایط شخصی ام ندارد. چون من همیشه خدا را شکر کرده ام برای این که من را در قامت یک زن آفرید. زنی که ریحانه آفرینش است و خدا و پیامبرش نگاه و لطف ویژه ای به این مخلوق از مخلوقات خداوند دارند.)