You need to enable JavaScript to use this application.

نزدیک تر از رگ گردن

7 سال،11 ماه پیش

بسم اللّه النّور

 

خدا از حد تصور ما، به ما، خیلی نزدیک تر است!

خیلی نزدیک تر...

 

امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی...
 

0

نزدیک تر از رگ گردن

7 سال،11 ماه پیش

بسم اللّه النّور

 

خدا از حد تصور ما، به ما، خیلی نزدیک تر است!

خیلی نزدیک تر...

 

امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی...
 

0

یا مدبّر

7 سال،11 ماه پیش

 بسم اللّه النّور

۳/۳ : تو


انسانکم
و اما تو ... و اما طُ ... تبسمت را در کوچه پس کوچه‌های روزمرگی گم کرده‌ای و حال چون گوهرباخته‌ای، زمین را نگاه میکنی و نمی‌یابی. ممکن است گم شده‌ات در آسمان باشد؟ ممکن است اینهمه جُستن و نیافتن را نشانه‌ای بدانی بر اینکه، آنجایی که تو میگردی، نیست؟

انسانکم
تو ... تو در جهانی که بنیانش بر ناپایداری استوار است، دَوام میخواهی! هیچ چیز ثبات ندارد و هیچ پدیده‌ای در اکنونِ خود، همیشگی نیست. قطعیتی وجود ندارد، کسی که تو را تا امروز دوست داشته، همیشه عاشق تو باقی بماند. قطعی نیست، چشمانی که تا امروز گشوده شده و پایی که تا امروز توان داشته و حتی ادراری که تا امروز روان آمده، فردا نیز چنین باشد. عدم دوام مانند عدد صفر است که اگر آنرا در تمام ِدوستداشتنی‌هایت ضرب کنی میشود هیچ


 


تو در قایقی بی‌قرار، بر روی دریایی مواج، آرزویِ قرار داری. جهان ِزیرپایت آرام ندارد و تو آرامش میخواهی. آرامش در آنسوی ابرهای تردید در قعر آسمان است. آرامش برای تو از زمانی معنا پیدا خواهد کرد که «او» بشود جایگزین ِتمام ِمن های زندگی‌ و بپذیری که تو تدبیرگر هستی نیستی و در پس ِتمام ِناپایداری‌های پیرامونت، اراده‌ای هست که در مهربانی‌اش پایدار است. تو هرگز آرامش را نخواهی یافت مگر در سایه دوست داشتن ِمن و دوست داشتن ِهرآنچه از من سرمیزند.

بندگی یعنی تو و «او» یعنی «من» ...

هوالهو

منبع متن از پیج آقای ایپکچی

0

یا مدبّر

7 سال،11 ماه پیش

 بسم اللّه النّور

۳/۳ : تو


انسانکم
و اما تو ... و اما طُ ... تبسمت را در کوچه پس کوچه‌های روزمرگی گم کرده‌ای و حال چون گوهرباخته‌ای، زمین را نگاه میکنی و نمی‌یابی. ممکن است گم شده‌ات در آسمان باشد؟ ممکن است اینهمه جُستن و نیافتن را نشانه‌ای بدانی بر اینکه، آنجایی که تو میگردی، نیست؟

انسانکم
تو ... تو در جهانی که بنیانش بر ناپایداری استوار است، دَوام میخواهی! هیچ چیز ثبات ندارد و هیچ پدیده‌ای در اکنونِ خود، همیشگی نیست. قطعیتی وجود ندارد، کسی که تو را تا امروز دوست داشته، همیشه عاشق تو باقی بماند. قطعی نیست، چشمانی که تا امروز گشوده شده و پایی که تا امروز توان داشته و حتی ادراری که تا امروز روان آمده، فردا نیز چنین باشد. عدم دوام مانند عدد صفر است که اگر آنرا در تمام ِدوستداشتنی‌هایت ضرب کنی میشود هیچ


 


تو در قایقی بی‌قرار، بر روی دریایی مواج، آرزویِ قرار داری. جهان ِزیرپایت آرام ندارد و تو آرامش میخواهی. آرامش در آنسوی ابرهای تردید در قعر آسمان است. آرامش برای تو از زمانی معنا پیدا خواهد کرد که «او» بشود جایگزین ِتمام ِمن های زندگی‌ و بپذیری که تو تدبیرگر هستی نیستی و در پس ِتمام ِناپایداری‌های پیرامونت، اراده‌ای هست که در مهربانی‌اش پایدار است. تو هرگز آرامش را نخواهی یافت مگر در سایه دوست داشتن ِمن و دوست داشتن ِهرآنچه از من سرمیزند.

بندگی یعنی تو و «او» یعنی «من» ...

هوالهو

منبع متن از پیج آقای ایپکچی

0

عبور کن

7 سال،11 ماه پیش

بسم الله النّور

یعنی : 2/3

انسانکم ...
آن روز که دریابی، هر بالشی که سر گذاشتی، برپای من بود؛ هر شانه‌ای که بر آن گریستی، شانه من بود و هر اشکی که از چشمانت جوشید، بر گونه من افتاد. آنگاه هستی را به اندازه هستی‌اش میبینی. اما امروز ... مانند کودکی که از روزنه قفل در، باغ بزرگی را تماشا میکند، هستی را از شکافی تنگ تماشا میکنی.

نام مستعار این شکاف «یعنی» است. هر رخدادی که در باغ هست را از این روزنه عبور میدهی، میگویند درخت، و میگویی «یعنی ...» و آنچه پس از یعنی می‌آید سهمی است که تو برداشته‌ای. بگویند آب و تو بگویی «یعنی ...» و هرچه پس از یعنی آید، سهم تو از آب است اما آب و درخت و تمام وقایع هستی، قبل از «یعنی» برای خودشان حقیقتی دارند که تو از آن بی‌خبری تا روزی که بجای تماشا از روزنه در، عبور از در را انتخاب کنی

انسانکم
آنهایی که از معنای زندگی میگویند و مینویسند، میخواهند مرا، به قدر «یعنی»‌های خود آسیاب کنند. معنای زندگی را فقط میشود زیست. و
من تو را پله پله تا باغ می‌برم اما تو در هر پله، شیون میکنی. چراکه قدم نهادن در پله بعد، مستلزم دل بریدن از پله قبل است و تو به هر پله‌ای که می رسی، با آن اُخت میشوی.


 


من ردپای برگزیدگانم را بر ساحل گذاشته‌ام، نشانه‌ها را ببین و خود را به دام من انداز که دام من نجات است. اگر میخواهی ملال روزمرگی را علاح کنی، عبور را باور کن، زندگی براید قند می‌شود و حیّ کسی است که بجای انس با پله‌ها، با عبور اُخت شده ...

هوالحی
 

منبع متن از پیج آقای ایپکچی

0

عبور کن

7 سال،11 ماه پیش

بسم الله النّور

یعنی : 2/3

انسانکم ...
آن روز که دریابی، هر بالشی که سر گذاشتی، برپای من بود؛ هر شانه‌ای که بر آن گریستی، شانه من بود و هر اشکی که از چشمانت جوشید، بر گونه من افتاد. آنگاه هستی را به اندازه هستی‌اش میبینی. اما امروز ... مانند کودکی که از روزنه قفل در، باغ بزرگی را تماشا میکند، هستی را از شکافی تنگ تماشا میکنی.

نام مستعار این شکاف «یعنی» است. هر رخدادی که در باغ هست را از این روزنه عبور میدهی، میگویند درخت، و میگویی «یعنی ...» و آنچه پس از یعنی می‌آید سهمی است که تو برداشته‌ای. بگویند آب و تو بگویی «یعنی ...» و هرچه پس از یعنی آید، سهم تو از آب است اما آب و درخت و تمام وقایع هستی، قبل از «یعنی» برای خودشان حقیقتی دارند که تو از آن بی‌خبری تا روزی که بجای تماشا از روزنه در، عبور از در را انتخاب کنی

انسانکم
آنهایی که از معنای زندگی میگویند و مینویسند، میخواهند مرا، به قدر «یعنی»‌های خود آسیاب کنند. معنای زندگی را فقط میشود زیست. و
من تو را پله پله تا باغ می‌برم اما تو در هر پله، شیون میکنی. چراکه قدم نهادن در پله بعد، مستلزم دل بریدن از پله قبل است و تو به هر پله‌ای که می رسی، با آن اُخت میشوی.


 


من ردپای برگزیدگانم را بر ساحل گذاشته‌ام، نشانه‌ها را ببین و خود را به دام من انداز که دام من نجات است. اگر میخواهی ملال روزمرگی را علاح کنی، عبور را باور کن، زندگی براید قند می‌شود و حیّ کسی است که بجای انس با پله‌ها، با عبور اُخت شده ...

هوالحی
 

منبع متن از پیج آقای ایپکچی

0

پرواز به افق او

7 سال،11 ماه پیش

بسم اللّه النّور

3/1 : بندگی
انسانکم!
بر صخره زندگی ایستاده‌ای، نم نم زیرپایت گرم و گرم میشود. هنگام کودکی، حرارت جان ندارد و گرمای روزهای بازی‌ات میشود. هنگام جوانی، حرارت بیشتر شده اما تو را به شور جوانی وا میدارد اما بازهم بیشتر و بیشتر میشود، تا آنجا که دیگر بی تاب میشوی، میسوزی، گاه میسازی، گاه می‌بازی‌، گاه می‌نالی ...
تو در دوزخ ایستادی و میپنداری دوزخ آنی است که من می‌برم، حال آنکه دوزخ سرانجام انسانی است که سوخت اما پرباز نکرد. من با آغوش باز ایستاده‌ام، میخواهی پرباز کنی و پرواز کنی یا نه؟
آخ! چه تلخ است آنگاه که جای انسان، تو را چون زغالی سیاه به خاک می‌سپارند. اما تو تا آخرین لحظه، آن صخره مسخره را رها نمیکنی و می‌ســـــــــــوزی
انسانکم! آنهایی که ایستاده‌اند، معطل فهم خویشند. مانده‌اند تا بفهمند و بدانند و سپس به افقِ عقل خود پرواز کنند. حال آنکه عقل افق را نمی‌بیند بلکه تنها، ضرورت ِ پریدن را می‌بیند. آنقدر می‌مانند که پرهایشان میسوزد و استطاعت پرواز را می‌بازند. و بندگی یعنی، پریدن به افق ِاعتماد ِبه من


انسانکم! گوش‌ماهی‌ها ... گوش ... ماهی‌ها ... نشانه‌های دریا هستند. گوش کن ... گوش کن ... ماهی‌ها، گوش‌هایشان را سخاوتمندانه به پای تو ریخته‌اند. صدف‌ها شکسته‌اند تا راه را به تو نشان دهند. گوش‌‌ماهی‌های زندگی‌ات را پیدا کن، نشانه‌ها را گوش‌کن، راه به استقبال تو آمده. چشمانت را ببند و پرواز کن ... آغوش من دریغ ندارد، اگر تو خود را به افق ِمن رها کنی! و این یعنی دل دادن به حق ...

هوالحق
 

منبع متن از پیج آقای ایپکچی

0

پرواز به افق او

7 سال،11 ماه پیش

بسم اللّه النّور

3/1 : بندگی
انسانکم!
بر صخره زندگی ایستاده‌ای، نم نم زیرپایت گرم و گرم میشود. هنگام کودکی، حرارت جان ندارد و گرمای روزهای بازی‌ات میشود. هنگام جوانی، حرارت بیشتر شده اما تو را به شور جوانی وا میدارد اما بازهم بیشتر و بیشتر میشود، تا آنجا که دیگر بی تاب میشوی، میسوزی، گاه میسازی، گاه می‌بازی‌، گاه می‌نالی ...
تو در دوزخ ایستادی و میپنداری دوزخ آنی است که من می‌برم، حال آنکه دوزخ سرانجام انسانی است که سوخت اما پرباز نکرد. من با آغوش باز ایستاده‌ام، میخواهی پرباز کنی و پرواز کنی یا نه؟
آخ! چه تلخ است آنگاه که جای انسان، تو را چون زغالی سیاه به خاک می‌سپارند. اما تو تا آخرین لحظه، آن صخره مسخره را رها نمیکنی و می‌ســـــــــــوزی
انسانکم! آنهایی که ایستاده‌اند، معطل فهم خویشند. مانده‌اند تا بفهمند و بدانند و سپس به افقِ عقل خود پرواز کنند. حال آنکه عقل افق را نمی‌بیند بلکه تنها، ضرورت ِ پریدن را می‌بیند. آنقدر می‌مانند که پرهایشان میسوزد و استطاعت پرواز را می‌بازند. و بندگی یعنی، پریدن به افق ِاعتماد ِبه من


انسانکم! گوش‌ماهی‌ها ... گوش ... ماهی‌ها ... نشانه‌های دریا هستند. گوش کن ... گوش کن ... ماهی‌ها، گوش‌هایشان را سخاوتمندانه به پای تو ریخته‌اند. صدف‌ها شکسته‌اند تا راه را به تو نشان دهند. گوش‌‌ماهی‌های زندگی‌ات را پیدا کن، نشانه‌ها را گوش‌کن، راه به استقبال تو آمده. چشمانت را ببند و پرواز کن ... آغوش من دریغ ندارد، اگر تو خود را به افق ِمن رها کنی! و این یعنی دل دادن به حق ...

هوالحق
 

منبع متن از پیج آقای ایپکچی

0

تمامی حقوق برای مهدیه منافی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده