دل می‌رود ز دستم، صاحب‌دلان خدا را
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا

بعضی کتاب‌ها را می‌بندی، اما آن‌ها تو را نمی‌بندند،در تو ادامه پیدا می‌کنند.

بامداد خمار برای من فقط روایت یک عشق نبود، مرثیه‌ای بود برای لحظه‌هایی که انسان، صدای دلش را آن‌قدر بلند می‌کند که دیگر صدای حقیقت را نمی‌شنود.

این کتاب به من یاد داد که عشق، وقتی چشم را می‌بندد، عقل را دشمن جلوه می‌دهد، و گاهی حقیقت، درست پشت همان حرف‌هایی پنهان است که از شنیدنشان فرار می‌کنیم.

تلخی داستان، در فقر یا ثروت، در رحیم یا محبوبه خلاصه نمی‌شود، تلخی آن‌جاست که بعضی انتخاب‌ها، فقط آینده را تغییر نمی‌دهند؛ گذشته را هم از آدم می‌گیرند. بعد از آن، حتی اگر دوباره بخندی، حتی اگر دوباره زندگی کنی، همیشه نسخه‌ای از خودت را در جایی می‌گذاری که دیگر هرگز به آن برنمی‌گردی.

شاید بزرگ‌ترین درس این کتاب برای من این بود که آدم نباید برای داشتنِ کسی بجنگد، باید برای شناختنش صبر کند.
چون بعضی آدم‌ها تا وقتی دورند، شبیه رؤیا هستند، اما از نزدیک، تمام رؤیا را از تو می‌گیرند.

محبوبه در پایان زندگی، آرامش را دوباره پیدا کرد، اما هیچ آرامشی نتوانست سال‌هایی را که از دست داده بود، به او برگرداند. شاید همین، تلخ‌ترین حقیقت این کتاب باشد

و شاید بلوغ، دقیقاً از همان روزی شروع می‌شود که می‌فهمی عشق، قرار نیست فقط دل را بلرزاند، باید به جانت آرامش هم بدهد.

بعضی حسرت‌ها از نرسیدن به دنیا نمی‌آیند، از رسیدن به چیزی می‌آیند که خیال می‌کردی تمامِ خوشبختیِ توست.