شهریارا چه به جا زد فلکت سنگ محک
تا تو باشی که طلا خرج مطلا نکنی...
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا
بعضی کتابها را میبندی، اما آنها تو را نمیبندند،در تو ادامه پیدا میکنند.
بامداد خمار برای من فقط روایت یک عشق نبود، مرثیهای بود برای لحظههایی که انسان، صدای دلش را آنقدر بلند میکند که دیگر صدای حقیقت را نمیشنود.
این کتاب به من یاد داد که عشق، وقتی چشم را میبندد، عقل را دشمن جلوه میدهد، و گاهی حقیقت، درست پشت همان حرفهایی پنهان است که از شنیدنشان فرار میکنیم.
تلخی داستان، در فقر یا ثروت، در رحیم یا محبوبه خلاصه نمیشود، تلخی آنجاست که بعضی انتخابها، فقط آینده را تغییر نمیدهند؛ گذشته را هم از آدم میگیرند. بعد از آن، حتی اگر دوباره بخندی، حتی اگر دوباره زندگی کنی، همیشه نسخهای از خودت را در جایی میگذاری که دیگر هرگز به آن برنمیگردی.
شاید بزرگترین درس این کتاب برای من این بود که آدم نباید برای داشتنِ کسی بجنگد، باید برای شناختنش صبر کند.
چون بعضی آدمها تا وقتی دورند، شبیه رؤیا هستند، اما از نزدیک، تمام رؤیا را از تو میگیرند.
محبوبه در پایان زندگی، آرامش را دوباره پیدا کرد، اما هیچ آرامشی نتوانست سالهایی را که از دست داده بود، به او برگرداند. شاید همین، تلخترین حقیقت این کتاب باشد
و شاید بلوغ، دقیقاً از همان روزی شروع میشود که میفهمی عشق، قرار نیست فقط دل را بلرزاند، باید به جانت آرامش هم بدهد.
بعضی حسرتها از نرسیدن به دنیا نمیآیند، از رسیدن به چیزی میآیند که خیال میکردی تمامِ خوشبختیِ توست.
از جنگیدن برای ثابت کردن خودم خستهام.
این روزها انگار هیچکس نمیبیند که پشت این لبخندهای کوتاه، چقدر بغض جمع شده است. هیچکس نمیداند آدم گاهی از خودِ زندگی خسته نیست؛ از سنگینی روزهایی خسته است که مدام روی شانههایش میافتند.
عجیب است... آدمها گاهی با چند کلمه از کنار هم رد میشوند، اما همان چند کلمه تا شب، تا فردا، تا روزهای بعد در دل یک نفر زندگی میکند. هیچکس نمیبیند بعد از تمام شدن آن لحظه، یک نفر چند بار آن حرفها را در ذهنش مرور میکند، چند بار دلش میشکند و چند بار با خودش میجنگد تا دوباره لبخند بزند.
من فقط دلم میخواست دیده شوم... همین. نه برای کامل بودن، نه برای بینقص بودن؛ فقط برای اینکه زحمتم، تلاشم و قلبی که با آن کار میکنم، دیده شود.
این روزها خستهام... آنقدر خسته که گاهی دلم میخواهد فقط چند دقیقه هیچ صدایی نباشد، هیچ فکری نباشد، هیچ فشاری نباشد. فقط آرامش... همان آرامشی که مدتهاست دنبالش میگردم.
شاید هیچکس نداند پشت سکوت من چه غوغایی برپاست. شاید هیچکس نفهمد هر روز چقدر از خودم میگذرم تا فرو نریزم. اما هنوز تهِ دلم یک امید کوچک زنده است،اینکه یک روز، دوباره خودم را پیدا کنم... همان دختری که قبل از این همه خستگی، راحت میخندید و با دلِ سبک زندگی میکرد.
من هنوز منتظر همان روزم... روزی که دیگر برای نفس کشیدن، اینهمه سنگینی روی سینهام نباشد.
شاید هیچوقت کسی نفهمد برای حفظِ همان قلبی که امروز دارم، چقدر جنگیدهام. آدم از یک جایی به بعد دیگر از سختیها خسته نمیشود، از این خسته میشود که مدام باید خودش را جمع کند تا شبیه زخمهایی که خورده نشود. من روزهای زیادی را با بغض گذراندم، با دلخوریهایی که نگفتم و دردهایی که به دوش کشیدم؛ اما با همهی اینها نخواستم تلخ شوم. نخواستم آنقدر بشکنم که مهربانی را فراموش کنم. و شاید این سختترین تاوانی بود که پرداختم؛ اینکه در اوجِ ناراحتی، هنوز دلم نخواست کسی را به اندازهی خودم برنجانم...
و حالا اگر گاهی ساکت شدهام، اگر کمتر از قبل حرف میزنم یا کمتر از قبل میخندم، نه به این خاطر است که احساسی در من نمانده؛ فقط خستهام. خسته از تمام نبردهایی که هیچکس ندید و تمام اشکهایی که هیچوقت فرصت جاری شدن پیدا نکردند.
شاید خیلیها این را ضعف بدانند، اما من میدانم برای حفظ این قلب، بهای سنگینی پرداختهام.
خوب شد آمدی از بس که بههم ریختهام ؛
منطق و عشق و هوس را بههم آمیختهام
بغلم کن، دل تنهام، بغل میخواهد
روح دیوانهی من شعر و غزل میخواهد
بغلم کن که تنم یخ زده از بیبغلی،
دهنم تلخ شد از بیشکری، بیعسلی
تو شرابی و تویی قند مکرر، جانا !
صنمی، معجزهای! أَسأَلُکَ إِیمانا ...
طاقتِ ماندن و صد حادثه دیدن داری؟
طاقتِ حرف، ز دیوانه شنیدن داری؟
میتوانی همهی کار و کَست باشم من؟
همه باشند ولیکن، نفست باشم من ؟
نقطهی عطفِ نگاه تو فقط من باشم
با نگاهت وسطِ مرزِ شکفتن باشم ...
خوب شد آمدی اصلا، تو که باشی حل است
با تو سامانهی غم های دلم، منحل است ...
باش تا شعر و غزل از لبِ من نوش کنی
غم و بیتابی ایام، فراموش کنی ...
#طوفان
میدانی درد از کجا شروع میشود؟
از جایی که دیگر خسته نیستی… دلزدهای.
از آدمها، از توضیح دادن، از ثابت کردنِ خودت به کسانی که تصمیمشان را گرفتهاند تو را نفهمند.
من برای خیلی چیزها سکوت کردم.
برای احترام، برای آرامش، برای اینکه دلِ کسی نشکند.
ولی هیچکس نفهمید هر بار که سکوت کردم، تکهای از غرورم را دفن کردم.
سخت است تمامِ جانت را وسط بگذاری،
لبخند بزنی، تحمل کنی،
و آخرش جوری با تو رفتار شود انگار باید مدام بیگناهیات را ثابت کنی.
گاهی یک «ندیدنِ» ساده،تا مدتها روحِ آدم را خسته نگه میدارد.
و کاش دوست داشته میشدیم،
همانقدر که دوست داشتیم.
گاهی آدمها بدون اینکه قصد بدی داشته باشن، وارد حریمهایی میشن که شاید بهتره از دور بهشون احترام بذارن. بعضی توجهها، بعضی شوخیها، بعضی تعریفها و بعضی صمیمیتها از نظر یک نفر کاملاً عادیه، اما ممکنه از نگاه فرد دیگه معنای متفاوتی داشته باشه. برای همین شاید بد نباشه هر از گاهی حواسمون به تأثیر رفتارمون روی آدمهای اطرافمون هم باشه، نه فقط نیتی که خودمون توی ذهنمون داریم.
دنیا به اندازه کافی پیچیده هست؛ بیایم تا جایی که میتونیم باعث سوءتفاهم، دلخوری یا سنگینتر شدن بار همدیگه نشیم. بیشتر به هم رحم کنیم، بیشتر مراقب دلهای هم باشیم و بیشتر به مرزهایی که آرامش آدمها رو حفظ میکنن احترام بذاریم.
شاید بارها زمین خورده باشی، شاید شکستهای پیدرپی تو را خسته کرده باشند. اما یادت باشد،
قدرتِ واقعی در تواناییِ دوباره شروع کردن است، حتی وقتی همه چیز ناامیدکننده به نظر میرسد. امید را در دلت زنده نگه دار، به تواناییهای خودت ایمان داشته باش و بدان که پشتِ هر شبِ تاریک، حتما طلوعی زیبا انتظار تو را میکشد.
تسلیم شدن، هرگز انتخابِ یک قهرمان نیست