اگه اشتباه نکنم سال ۹۸ بود... شاید مرداد یا شهریور ۹۸. ما تازه رفته بودیم کلاس دهم. اون هم دهم تجربی... مدرسه هم کلاس تابستونه گذاشته بود. کارسوق بیوتکنولوژی. بچه های سمپاد می دونن کارسون چیه دیگه... یه کارگاه های برای اینکه با علم های جدید آشنا بشیم و آینده ی رشتمون رو هم بشناسیم مثلا.
یه آقایی به نام امیرعلی حریری هم اومده بودن سر کلاسمون. با یکی از همکلاسی هاشون که یه خانمی بودن. دانشجو بودن اونموقع... دانشجوی داروسازی. هر دوشون. اونموقع ما فکر می کردیم دانشجو ها خیلی بزرگن. خیلی خفنن. خیلی همه چی می دونن. خیلی..... خلاصه. آقای حریری دانشجوی داروسازی علوم پزشکی اصفهان و دانشجوی اختر فیزیک دانشگاه اصفهان همزمان بود. با شور و شوق توصیف ناپذیری درمورد علم و مقاله نوشتن و این ها حرف می زد که ما فکر می کردیم تنها مسئله ی مهم دنیا همینه. علم. کنکور. دانشگاه. اون هم دانشگاه خوب...
یه جایی آقای حریری نشست روی میز (به جای صندلی) و ازمون پرسید دوست دارید در آینده چه کاره بشید؟ یه نفر گفت پزشک، دومی گفت دندون پزشک، سومی داروساز، چهارمی فیزیوتراپ... پنجمی و ششمی و هفتمی و هشتمی پزشک.... من خیلی آروم گفتم: "روانشناس!" آقای حریری درست نشنید. فکر کرد گفتم جامعه شناس. بعد از من یه دختری گفت انیمیشن ساز و یه نفر دیگه هم گفت فیلسوف! خلاصه که گفت بچه ها توی کلاستون شما پزشک آینده دارید، سینماگر آینده و جامعه شناس آینده! همون موقع هم توی دلم گفتم نه، جامعه شناس نه. من دوست دارم روانشناس باشم. روانشناسِ آینده...
آخر کار ، آقای حریری و اون خانم همکلاسیشون بهمون گفتن زندگیمون رو نقاشی بکشیم. من چند تا بشر و ارلن مایر و بالن ته صاف و بالن حجمی کشیده بودم توی هم و قسمت های مختلف یک انسان رو جدا جدا و منکسر توی هر کدوم از شیشه ها گذاشته بودم.
اومدن بالای سرم و گفتن این چیه؟ گفتم این زندگی ما آدم هاست. گفتن چرا یه آدم مقطع شده و هر قسمتش توی یه شیشه ی آزمایشگاهیه؟ گفتم برای اینکه کل دنیا همینه... خدا ما رو گذاشته توی شیشه های مختلف آزمایشگاهی و همیشه داره آزمایشمون می کنه. همیشه...
تا آخر کلاس رفت و برگشت. گفت به نظر می رسه نقاشیت خوب باشه. گفتم شاید... گفت می تونی عکس من رو انیمیشنی بکشی تا روز دفاعم استفاده کنم؟ گفتم بله. گفت پس بکش و برام ایمیل کن. گفتم حتما... و البته یا هیچوقت ایمیلم ارسال نشد یا هیچوقت جوابی نگرفتم.
امشب هرچی فکر می کردم که چرا اون موقع که هنوز کلاس نهمی بودم اینقدر همه چیز رو آزمایش شدن توسط خدا می دیدیم. مگه اونموقع درگیر چی بودم اصلا غیر از درس و کتاب های نجوم و کتاب های نانو و شاید کتاب های رمان رضا امیرخانی ؟
یادم نمیاد....
فقط یادم میاد که همینه.
هنوز هم همینه....
هنوز هم انسان در هر آن داره آزمایش میشه. همیشه.... و در جاها و با چیزهای مختلف....
با این وجود یه چیزی عوض شده برام بین این روز ها و اون روز ها
و اون هم خداست
خدای این روز ها برام مهربون تره. خیلی مهربون تر. خیلی بخشنده. خیلی توجه کننده... خیلی بی نظیر....
اما اونموقع؟
نه. خدا خط کشی شده بود. پات رو که از مرز می گذاشتی اون طرف دیگه بنده ی خوبش که هیچ. هیچ چیزی نبودی براش. طرد شده و دوست نداشتنی...
اما حالا....؟
می دونم هرطوری که باشم خدا دوستم داره.
عشق خدا به مخلوقاتش بدون قید و شرطه.
رحمتش بی اندازه زیاده
بخشش
هدیه هاش...
اینجا دیگه اگه از مرز نمی زنی بیرون به خاطر ترس نیست
به خاطر عشقه
چون دلت نمیاد گوش نکنی به حرف چنین خدای خوبی....
وگرنه بهم ثابت شده
کیلومتر ها
کیلومتر ها
کیلومتر ها
بیرون بزنی از حدودش
بار ها
و بار ها
و بار ها
توبه بشکنی....
باز هم دوستت داره
خیلی هم دوستت داره
اصلا به هر اسمی که صداش کنی یک بار می گه: "جانم"
اما اگه اینطور صداش کنی: "یا رب المذنبین! ا خدای گناهکاران!" سه بار می گه "جانم، جانم، جانم!"
ملائکه هم اگه تعجب کنن می گه خیالتون نباشه فرشته های من...
_من اصلا دوست دارم جواب بنده ی گناهکارم رو ۳ بار بدم عوض ۱ بار. می دونید چرا؟!
+ نه نمی دونیم یا الله! تو بهمون بگو...
_ برای اینکه اون جز من کسی رو نداره... :]
بر دوستیِ بنده، مشتاق تر خدا بود
از توبه ی گنهکار، غفار گریه کرده.... :)