این روز ها اگر از من بپرسند، سرگرم چه کاری هستی؟ خواهم گفت سرگرم سوختن. 

 

یک نفر آتشم زده است و شعله را دقیقا به همانجایی انداخته است که قلب مزرعه ام بود. قلب مزرعه ام... و قلب مزرعه ام سوخت. 

 

قلب مزرعه ام جلوی چشم های خودم به غارت رفت در حالی که خودش هم دست به دست غارتگرش داد و رفت.

 

می گویند حالا تو آزادی! آزاد...  آزادی.

حالا می توانی بروی !

گزینه های بعدی. و بعدی. و بعدی‌.... ؟!

 

 

اما من؟!

نه...

سرگرم سوختنم.

می خواهم تا سوختن آخرین گندم مزرعه همینجا بمانم.

می خواهم در بند بمانم و دور تا دورم آتش. تا نتوانم فرار کنم از سوختن...در این سوختن، همراه نمی خواهم.

از این سوختن فرار نمی کنم.

چشم هایم را روی این سوختن نمی بندم... 

 

 

می خواهم اینقدر همینجا بمانم تا بسوزم.

تا آخرین گندم...

نمی خواهم فراموش کنم

نمی خواهم درد نکشم 

نمی خواهم مزرعه دیگری را....

 

نه.....

 

 

مزرعه من اینجا بود

من اینجا بودم 

و حالا سوخته

 

 

و حالا باید بسوزم. اینجا می نشینم و سوختن خودم را تماشا می کنم. 

تا آخرین لحظه :)

 

 

نمی دانم چرا....

 

 

اما احساس می کنم که این سوختن سرنوشت من است.

دستم را عقب نمی کشم....

 

 

باید بسوزم

باید بسوزم

باید بسوزم

باید......

 

 

● به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

 خدا گرفت به دست تو امتحان مرا.....