نمی دونم آدم کی زندگیش پر میشه از پز دادن. یعنی دقیقا از کی میافته روی دنده پز دادن

جایی خوانده بودم از میانسالی آدم شروع می‌کنه به دستاورد سازی برای زندگیش شروع می کنه از خاطرات خودش یاد کردن. و اغلب هم خاطراتش رو برای یافتن  شواهدی از  خوب زندگی کردنش و خوب کار کردنش مرور می کنه.

من همیشه تمایل داشتم به فروتن نشان دادن خودم ، تعریف از خودم نمی کردم از آدمهایی که از خودشون تعریف می کردند دوری می کردم، اگر تعریفم رو می کردند سعی می کردم نپذیرم و تعارف کنم و رد کنم 

اما واقعا به افتخار عطش داشتم. مایه افتخار رو با جاه طلبی زیاد جستجو می کردم 

رتبه توی مسابقات علمی و کنکور باشه یا حتی سبک زندگی ساده و غیر تجملی و حتی تعداد فرزند .....مایه افتخار بودن این چیزها برام مهم بوده و انگیزه بهم داده 

ولی الان یه مدته که دارم به چیزی افتخار می کنم و خیلی هم در این افتخار کردن دور برمیدارم که ....

که اولا بیشتر مایه خجالته 

دوماً اگر به فرض بشه بهش افتخار کرد به خیلی دلایل و یکیش اینکه دیگه از من گذشته

توش چندان خوب نیستم 

یعنی هیچ خوب نیستم 

ولی از همه کنف کننده تر اینه که ارتباطم رو با این مایه مباهات مدام از دست میدم 

ولی ولی ولی 

بعد از این ماجرا 

در عالم هستی هیچ چیزی رو شایسته مباهات نمی دونم جز همین 

عشق عوضی