در آغوشم بمان

سیگار خاموش رو گذاشتم بین لبام و با خودم جنگیدم که روشنش کنم یا نه. قیمت سیگار چاپمن دو برابر شده. بیخیال. دارم دیوونه می‌شم. می‌دونی؟ انگار چیزی ازم باقی نمونده. هر روز دارم با چیزای خیلی زیادی سر و کله می‌زنم که از توانم خارجه. دارم به اون روزای fucked up تولدم نزدیک می‌شم. فقط با تصور عدد شمع، حالت تهوع می‌گیرم. بیست سالگی. لعنت بهش کیانا.

کی این‌قدر بزرگ شدیم؟ رسیدم به اون نقطه‌ای که احساس می‌کنم عقب موندم. نمیدونم دارم چیکار می‌کنم. قرار نبود اینجوری پیش بره. اه دختر. تصورات کودکیم یه جور دیگه بودن. این اندوه "نمیدونم سال‌های زندگیم چطور گذشت" داره یقه‌ی من رو هم می‌گیره. وقتی کوچیک‌تر بودم و از بزرگ‌ترا می‌شنیدمش. با خودم می‌گفتم " خب، چرا اونجوری که میخواست زندگی نکرد روزاشو؟" حالا به جوابم نزدیکتر می‌شم. گاهی جبر یه‌جوری زمینت می‌زنه که حتی فکر بلند شدن هم به ذهنت خطور نکنه. حالا از هر نوعی که باشه. بیخیال دختر. 

خسته‌م از فکر کردن به قیمت دلار و گرونی و آینده‌ی نامشخص. حتی نفس کشیدن هم هزینه داره. راستی گفتم کارنامه‌ی نهایی رو دیدم؟ 

خب توی بعضی درسا انتظار بیشتری داشتم و اعتراض می‌زنم ولی خب آنچنان قرار نیست رتبه‌ی خوبی بده. همون آش و همون کاسه‌. درست مثل سالای قبل. ولی می‌دونی؟ من دیگه توان تلاش دوباره برای کنکور رو ندارم. توان تحمل اون حجم از استرس. اصلا نمی‌تونم. نمی‌خوام یه سال دیگه توی این خونه بمونم. من آدم موندن توی این تیمارستان نیستم. نه نیستم. 

همین الانش هم اضطراب داره خفه‌م می‌کنه. اره الان تابستونه. من خونه‌ی مادربزرگمم و هیچ مسئولیتی ندارم. یه جورایی می‌تونم هرکاری که دلم بخواد بکنم، نه؟ اما خسته‌م. جون ندارم. حتی اسکرول کردن هم حال نمی‌ده. اه دختر. چطور به این روز افتادیم؟ 

آره بهش فکر کردم. به رشته‌هایی که با رتبه‌ی بالا میشه قبول شد و باهام سازگارن. اما برنامه‌ی من یه چیز دیگه بود. 

ما قول داده بودیم مثل نانا توی بیست سالگی سوار قطار بشیم و زندگیمون رو شروع کنیم؛ ولی دیگه بهش امیدی ندارم. چرا زندگی قرار نیست مثل انیمه‌ی موردعلاقه‌مون پیش بره؟

دیروز به جی‌پی‌تی گفتم چیزایی که می‌نویسم قشنگ نیستن. گفت حداقل این کیانای واقعیه بدون اینکه بخوای استتیک جلوه‌ش بدی. نه جی‌پی‌تی. من نمی‌دونم کی‌ام اصلا. حتی حوصله‌ی جمله‌بندی درست و حسابی هم ندارم. احتمالا کیانای سخت‌گیر درونم اعصابش خرده. میگه دختر، این چه بساطیه راه انداختی آخه؟ جمله‌بندیت که توی دیواره‌. علامت نگارشی درست هم که نمی‌ذاری. ای‌وای.

آره بهش فکر کردم. به کودک درونم. همون inner child و blah blah blah. ازش پرسیدم چی می‌خوای؟ سکوت کرد. مثل همیشه.

 ببخشید که والد خوبی نبودم برات عزیزِ دلم. یا حتی بزرگسال خوب. یا حتی... نمیدونم. همه سعی دارن بهمون بگن دختر بدی هستیم. اما ما فقط می‌خوایم آزاد باشیم. می‌خوایم انتخاب کنیم. می‌خوایم تصمیمای مهم بگیریم و مسئولیتشونو بپذیریم. همین. می‌دونم تنهایی. ببخشید. می‌خواستم بگم الان نیستیم. حتی می‌خواستم بهت بگم کنارتم؛ اما گاهی بی‌توجه می‌شم. به‌هرحال تو تنها نقطه‌ی امن من و تنها خونه‌ی حقیقی منی. الان که اینا رو نوشتم دلم می‌خواد بغلت کنم. بدجور دلم می‌خواد بغلت کنم. فکر می‌کنم آغوشت تموم دردهام رو تسکین می‌ده، عزیزم. می‌تونی منتظرم بمونی؟ متاسفم. 

 

با دستانی میخ‌کوبیده به دیوار

تنی خسته و سوگوار

ذهنی آلوده به کلیشه‌های گورستان تکرار

گردنی به دار آویخته از افکار

قلبی مرده از جبر گزینش سازگار

چشمانی خفته از زهر کشنده‌ی این چشمه‌سار

به آغوش می‌کشمت

در آغوشم بمان

 

راستی، سیگار رو روشن نکردم. آخه خاموش‌ترم می‌کنه.

 

پ‌ن: با خانم هارو صحبت کردم و قراره ازم هزینه‌ی کمتری برای تراپی بگیره. نمی‌دونم آمادگیش رو دارم یا نه. آخه زخمایی سر باز می‌کنن که من سال‌ها سعی داشتم خونی که ازشون می‌چکه رو بند بیارم. باید اون پارچه‌ی کثیف و کهنه‌ای که روشون بستم رو در بیارم، بدون ترس نگاهشون کنم و یه مرهم واقعی از جنس پذیرش روشون بذارم. مواجهه جسارت زیادی می‌طلبه.