وقتی توی زندگی‌ یه چیز ارزشمند رو به دست میاری که قبلاً تجربه‌ی ازدست‌دادنش رو‌ داشتی، با چنگ‌ودندون برای حفاظت ازش تلاش می‌کنی‌. و مدام نگران این هستی که نکنه دوباره از دستش بدی.

همیشه از یک برهه‌ی کوتاه نوجوونیم، به عنوان «روزهای خوش قدیم» یاد می‌کردم. وقت‌هایی که حالم خوب نبود یا دلم تجربه‌ی یه اتفاق خوب و شگفت‌انگیز می‌خواست، مدام خاطرات اون روزها از ذهنم عبور می‌کرد. اون روزها، روزهایی بود که پُر بودن از ماجراجویی، سفر و دوستی. مثلا با داداش‌بزرگه و داداش‌کوچیکه یهویی تصمیم می‌گرفتیم که فردا صبحونه‌مون رو توی طبیعت بخوریم. و فردا صبح وقتی هنوز آسمون تاریک بود، موتورهامون‌و از خونه در میاوردیم؛ پیاده می‌بردیم‌شون تا سر کوچه و بعد روشن‌شون می‌کردیم تا همسایه‌ها رو‌ از خواب بیدار نکنیم. کمی بعد هم طلوع آفتاب رو از روی کوه تماشا می‌کردیم، در حالی که داشتیم صبحونه می‌خوردیم.

خاطره‌ی اون روزها مدام توی شرایط مختلف برام تداعی می‌شن و انگار هربار حسرت تجربه‌ی دوباره‌‌شون‌ رو در من بیدار می‌کنن. ولی حالا به‌نظر میاد چیزی تغییر کرده. احساس می‌کنم خاطرات جدیدی ساخته‌م که دارن جای اون خاطرات قدیمی رو پر میکنن.

دیروز داشتم به زهرا می‌گفتم فکر می‌کنم ممکنه این روزها، همون روزهای خوب زندگیم باشن که سال‌ها بعد با عنوان «روزهای خوش قدیم» ازشون یاد کنم. که این قضیه منو نگران می‌کنه. زهرا پرسید نگران چی؟ گفتم نگرانم که چنین روزهایی رو بعداً نتونم تجربه کنم و حسرتِ داشتن‌شون رو‌ بخورم...

 

پی‌نوشت: پیش‌تر-منتشرشده در کانالم.