قلهی نامههایی که برای نداشتههایم نوشتهام، به ناشناختهها رسیده است. نامه به تنها دختری که هرگز به دنیا نخواهد آمد، آسمانی که نمیخواست به پایان برسد، انسانهای نزدیک نامرئی، برای خدایی که همیشه خواب بوده است و دیگر مترسکهای کاهی.
میخواهم دست از سر نیست و نبودها بردارم. نامهای مینویسم برای داشتههایم، برای چشمهایی که در خاطرات روشن و خندان دیگران، سنگ انتظار را با پلک میسابند...
گمان میکردم طلسم شدهام، حالا شک از گمانم جدا شده است و به دنبال واژهای اَلفدار، پیچش طره مو و تفالهی معلق چای دارجیلینگی چیزی هستم که مرا به سوی نقشهی خفته در صندوقچهای راهنمایی کند. آدمی با این همه مصیبت، سرانجام باید یک روزی در جایی قلبش بایستد؛ اما قلب من با دردهای پیشین هنوز دارد میدود. پس بازْ مِجری روشن آرزوها را از لب پنجره برمیدارم، کالبد خاطره بر تن ساعتهای جادویی میپوشانم و در آن میگذارم. هیچ اتفاقی نمیافتد. رویدادها از چشم من پنهان شدهاند. میدانم، میدانم جادو کم و بیش دارد، اما نیست و نبود ندارد. بادیانی میان دو انگشت میگیرم و فوت میکنم، اما هیچ نوری از پرههای نوکتیزش بیرون نمیزند. به او اعتراف میکنم تا روشن شود. آنگاه ستارهای درخشان را به آسمان زندگی میآویزم. دورتر میایستم و به بام سیاهمرده مینگرم. گردبادی از هزاران بادیان چشمکزن میتواند رنگ بر گونهی گلهای نامرئی بدمد و مهر از لبهای صندوقچه بردارد.
پ.ن۱: آرزوی امشب، پیدا کردن نقشهی خفته در صندوقچه است.
پ.ن۲: شاید تا روشنی هوا از یاد ببرم...
همیشه ترسهایی داشتم، ترسهایی که گمان میکردم اگر بزرگ شوم، کوچک باقی میمانند؛ اما در این شب و روزها هیبتشان را میبینم که با من قد کشیدهاند. مامان میگوید: «از همون اول راحت نمیخوابیدی. رهات میکردم و چهاردستوپا توی خونه میچرخیدی و بازی میکردی. بعد یه جایی خوابت میبرد و برت میگردوندم سر جات.» و حالا، ناراحتتر و ترسوتر از قبل، پتو را مانند صدفی به دور خود پیچیدهام که مثلا خوابام. پیش از این، با صدای نفسهای آرام کسی در اتاق یا نشستن در سر جایش از خواب میپریدم، اما این روزها همان خواب خرگوشی را هم ندارم، بیدار بیدار بیدارم. تنها هنگامی که همه چشمهایشان باز است و رد پررنگی از هشیاری در خانه موج میزند و بهویژه زمانی که نورا بیدار است، میتوانم چشمهایم را ساعتی روی هم بگذارم و میان خواب و بیداری تلوتلو بخورم، چون سایههایی که لبهی مژههایم راه میروند را میشناسم. نمیتوانم چشمهایم را روی سایههای ناآشنا ببندم. در کنار دوستانم، هرگاه ترسی ناخنهایش را به شیشهی پنجره میکشد، من جلوتر میروم تا ببینم چنگالهای کدام پلیدی است. ترسیدن مرا باور نمیکنند و گمان میکنند موجودی فضایی هستم که ترس را نمیشناسد. حقیقت این است که تمام عمر مجبور بودهام در چشمهای تاریک اوهام نگاه کنم، آنقدر به آنها خیره بمانم که چشمشان از تراوش وحشت خسته شود و به کنج سیاهشان بگریزند.
دندان تیز خود را بر گوشت یکدیگر فرو میکنند، این میان باز مرا آزار میدهند و آزار میدهند و آزار میدهند و در پایان، یکدیگر را در آغوش میکشند. میفهمی؟ نه که عذرخواهی کنند و خداحافظی، بلکه یکدیگر را در آغوش میکشند و میبوسند. کاش بکشبکش نداشته باشند، اما دارند و آخر آسمان میماند و حوضش، آسمانی که حتی روحش هیچگاه خبردار نمیشود چه نقشی داشته است که خراش برداشته و حوضی که هیچکس نمیداند چرا کاشیهایش را شکستهاند.
درحالی که لبهی تیز کاشیها انگشتانم را بریدهاند، در گوش قطراتِ خونِ تراویده میگویم: «حالا که انصاف مرده یا خودش را به خواب زده، وقتی همهی آزاردهندگانام به جان یکدیگر میافتند در کدام سنگر پناه بگیرم که بیشتر زنده بمانم؟»
دیگر صحبت از خواستن نیست، باید از اینجا بروم. پیش از اینکه آینهی ترسناکشان شوم، باید بروم.
پ.ن۱: دستی به مِجری چیزمیزهایم آوردم تا جایی باز شود، جایی برای کاشیهای شکسته...
فراموش کرده بودم که پیش از سالهای خاکستری تندرو، قیچی جادویی بر پیوند زرینمان گذاشتم و قرچ، خود را از آن رهانیدم!
این لحظات زودگذر را در مکانهایی میگذرانم که به هیچکدام از رنگها، بوها و بافت فرشهایش تعلق ندارم. نه که از ابتدا آشنا نبوده باشم، بلکه دیگر احساس همقبیله بودنی در دست و بالم پیدا نمیکنم. هر دقیقهای که بیشتر میمانم، گلویم بیشتر و بیشتر فشرده میشود و چشمهایم آتش میگیرند. انقدر با پوست لبهایم جنگیدهام که پارهپاره شده و لای ناخنهایم خون جمع شدهاست. کاش زیر سقف آسمانی غریب فقط نیمروی کَرهای با نان سرد میخوردم، اما هوای آشنایی روی شانهام لم داده بود. کی میتوانم بند کفشم را گره بزنم و از درختان پرتقال عمارت کلاهفرنگی، به سوی چنارهای ولیعصر بگریزم؟ در غبطه غوطهور میشوم و قلپقلپ غصه میخورم. وصیت زندهای کردم که اگر قرار است تلخ و گس باقی بمانم، پس روی چادر رنگی، جلوی آفتاب خشکم کند و پودرم را بپاشد روی زغالهای داغ تا ترقترق کنم. اما کلاهی بر سرم گذاشت و دست و پایم را به گردش برد. همان شب که نورا به گیرهی موی فلزی طلاییرنگ اشاره کرد و گفت: «ببین ستاره و صدف داره، خیلی به تو میآد!» و با خود اندیشیدم: «چون آبشش دارم بهم میآد؟» باید مکث و تخیلم را هل میدادم و بیشتر در خیابانهای کوتاه خوشمزه قدم میزدم. کاش قد آن خیابان بلند بود، آن وقت پا تند میکردم و میرفتم و میرفتم و میرفتم تا به بادهای شتابان برسم؛ شاید یکی از آن بانوان نامرئی دست مرا میگرفت و با خود به ناکجاهای دور میبرد.